X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

عصر پاییزی....

دوباره شهریور....

دوباره شهریور و دوباره در پی تنظیم برنامه کلاسها و ردیف کردن روزهای کاری و درسی...... و دغدغه های خاص خودش..... البته کلاسهای درسیم برنامه اش مشخص شده ولی هنوز برنامه تدریسم منظم نشده....فعلا چهارشنبه و پنج شنبه ام ثابت شده، ولی روزهای دیگه ام مونده و همش تداخل پیدا میکنه....

ولی خب چاره ای دیگه نیست جز اینکه مثل پارسال، به پیشنهاد اون دوست عزیزم، دوباره اسم شهریور رو بگذارم "شهریور پر از شگفتی"....تا ببینیم خدا چی میخواد......الهی به امید تو.....به تو توکل میکنم و هر که به تو توکل کند، تو او را بسی........

تجربه جدید

توسط استاد نازنینی از اساتید مقطع فوق لیسانس به مدیر گروهی بسیار خوش رو و با شخصیت معرفی شدم. مصاحبه و بستن قرارداد و شروع کلاسها خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکردم انجام شد. تدریس همیشه و همیشه یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم بوده و هست. به همین خاطر از تجربه های جدید همیشه استقبال میکنم. این دانشکده رو هم گذاشتم به حساب تجربه جدید و با آغوش باز پذیرای لطف این استاد عزیز شدم و تجربه جدیدی در این تابستون گرم با سه کلاس چهار واحدی شروع کردم. شبی که قرار بود فرداش اولین جلسه کلاسهام در دانشکده زبان و ادبیات (.........) باشه ، احساس کسی رو داشتم که داره به عشق بزرگ و بی انتهاش خیانت میکنه   تا سپیده سحر نخوابیدم و هی فکرهای مختلف به ذهنم خطور کرد از همه رنگ و همه شکل...... یاد اولین جلسه ای که در دانشگاه خودم رفتم سر کلاس.....دانشجوهای نازنینی که تو اون کلاس و اون ترم داشتم و به دوستان ماندگار زندگیم تبدیل شدن.....اولین اساتیدی که به عنوان همکار باهاشون اشنا شدم......اولین مدیر گروهی که باهاش کار کردم..... روزی که خبر رفتن ناگهانی مدیر گروه اول رو شنیدم......روزی که مدیر گروه دوم رو دیدم و چقدر از شخصیت و متانت و رفتارش لذت برم....... روزی که به عنوان استاد مصاحبه گیرنده  برای ازمون ورودی های جدید توسط مدیر گروه دوم معرفی شدم به آموزش..... اولین روز هر ترمی که با کلی شور و شوق و عشق شروعش کردم.... اولین روزی که وارد کلاسهای جدید میشدم و ناخوداگاه نگاهم روی چهره دانشجوهام میلغزید و به دنبال چهره های آشنا و دانشجوهای قدیمی بودم.....روزی که اولین قراردادم رو امضا کردم و همون قرارداد شد سرآغاز زیبایی های زندگیم و لذتهای بی پایان آرزویی که سالها عمر و انرژیم رو به پاش گذاشته بودم : تریبون استادی.....

اون شب تا صبح فکر کردم و فکر کردم و نهایتا هی به خودم دلداری دادم که من تجربه های جدید رو دوست دارم و همچنان هم در دانشگاه خودم مشغول به تدریسم و این فقط یک تجربه جدیده از تدریس در دانشکده ای جدید با دانشجوهای جدید و لینک شدن با همکارهای جدید.....اما بازهم حسی ته دلم میجوشید و انگار گوشه ای از دلم گرفته بود....با اذان صبح بود که از فکر کردن و غلت زدن توی تخت خسته شدم. بعد از نماز رفتم سراغ مدارک دانشگاهم....لیستهای کلاسهای هر ترمم که در کنار یادداشتهای دانشجوهام فولدر بندیشون کردم . شروع کردم به خوندن لیستها....از ترم اول.....اولین کلاسی که رفتم شنبه ساعت 1-3...... هر اسمی رو که میخوندم دنیایی خاطره جلوی چشمم میرفت و میومد..... کلاس بعدی.....کلاس بعدی....کلااس بعدی.....تا آخرین کلاسی که همین ترم پیش یعنی خرداد ماه رفتم..... وانواع خاطرات از جلوی چشمم میرفت و میومد......عزیزانی که با یک دنیا محبت برام یادداشتهای محبت آمیز نوشته بودن، هر کی به شیوه خودش، یکی با رودروایسی زیاد، یکی با دنیایی محبت ، یکی با شوخ طبعی و طنز و یکی با قدردانی.....هر کی با ادبیات خودش.....هر برگه ای دست خطی خاص و منحصر به فرد بود با کلماتی منحصر به فرد....و چقدر اینها برای من عزیز و دوست داشتنی ان...... چقدر باارزشن.

تدریس در دانشگاه جدید تجربه بسیار قشنگیه ، همکارهای نازنینی داره با مدیر گروهی بسیار پرانرژی و خوش رو که به گفته خودش بسیار قدردان و ارادتمند اساتید باانگیزه اس که با علاقه کارشون رو دنبال میکنن. و البته این حس رو نه تنها در کلام و گفتار که در عمل هم ثابت کرده و با اولین جلسه ای که رفتم کلاس پیشنهادهای خیلی ویژه ای برای تجربه های جدید برام داشت که بسیار خوشحالم کرد.

دانشکده جدید دانشجوهای خوبی داره، مودب و درس خون و مهربون، جلسه های کلاسهام داره با شوخی و خنده و خیلی دوستانه میگذره و هر جلسه فیدبک های تازه ای از رضایت دانشجوهای جدیدم میگیرم.

کتاب های جدیدی که تدریس میکنم تخصصی ترن و خیلی مطالب واسه تجربه کسب کردن دارن مخصوصا رشته گسترده ای مثل رشته ما که هرچقدرم تدریس کنی و تجربه کسب کنی بازم کمه.

اما.....

اما همه اینها به اندازه یک ساعت که در دانشگاه خودم بگذرونم نیست....اونجا مثل خونه من میمونه.....جایی باارزش و مقدس که بزرگترین تجربه های زندگیم رو اونجا شروع کردم....جایی که باارزش ترین گنجهای زندگیم رو در خودش داره . دانشکده جدید از نظر اسم و رسم و اعتبار از دانشگاه خودم برتره ، اما اعتبار و اسم و رسم جای احساسی رو که به دانشگاه خودم دارم نمیگیره. هر چی باشه دانشگاه خودم یه چیز دیگه است..... زادگاه اولین و لذت بخش ترین تجربه های زندگیم، زادگاه به ثمر رسیدن تلاشهام.

مردی هم خون من.....

امروز که کت و شلوار خوش دوخت مشکی ات را پوشیدی و با وسواس خودت را جلو آینه نگاه کردی انگار تازه باور کردم که روز موعود فرا رسیده است...باور نمیکردم آن روزیکه سالهاست منتظرش بودم بالاخره فرارسید...❤️❤️❤️

حالا تو را در هیبت یک مرد کامل میبینم که جنتلمن تر از همیشه به چشمم می آیی و چندین حس متفاوت را برایم تداعی میکنی... گاهی دلم چنان شور ات را میزند که گویی ارتش سرخ چین در معده ام مانور میدهند...گاهی چنان خوشحال میشوم که گویی آرزوی دیرینه ام را در جعبه ای آذین شده برام هدیه آورده  اند و گاهی غمگین میشوم شبیه کسی که عزیز ترین موجود زندگی اش را حالا باید با کسی شریک شود!

چقدر امروز زیبایی تو...چقدر تکاپو داری و چقدر سرت شلوغ است...کاش میتوانستی در این همهمه ی ذهنت ساعتی آرام کنارم بنشینی و من یک دل سیر تو را تماشا کنم... به چشمان تیله ای زیبایت زل بزنم و از سالهای بچگی تا الان مان را در نگاه نافذت مرور کنم... کاش  میتوانستم تمام احساسم را به شکل هدیه ای فیزیکی دربیاورم و امروز به تو هدیه دهم...بی گمان اگر حال من را میدانستی میفهمیدی که گرانقدر ترین دارایی ام را به تو بخشیده ام...❤️❤️❤️
ببخش که دقایقی است که به کروات زرشکی رنگت ور میروی و من به جای کمک کردن به تو اینجا نشسته ام و در افکار  خواهرانه ام غوطه ورم... کاش میدانستی پشت چهره ی آرام و لبخند خونسردانه ام چه ولوله ای به پاست...

خوشتیپ ترین داماد دنیا...بهترین همدم بچگی ها... کوه غرور و  هیبت... مرد هم خون من... مهربان ترین برادر عالم... امروز روز توست... روز تاهل و تعهدت مبارک. خوشبخت باش همیشه .

پ.ن. عنوان و متن از وبلاگ مرمری عزیز برگرفته شده اما چون وصف حال دلم و امروز زیبام بود با ذکر منبع اینجا نوشتم . 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده 

 ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از درو، راهم بده

ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده 

 لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده ......

پ.ن.1. حال دلم بعد ده سال که آقام امام رضا رفتنم رو امضا زدن ، قابل وصف نیست....

پ.ن.2. عیدی امسالم بی نظیر بود......خدا جونم شکرت......امام رضا جونم  ، آقای مهربانی ها شکرت ....

پ.ن.3. همه عزیزان این خانه مجازی رو بسیار دعا کردم مخصوصا خانم دکتر گل نرگس جونم که میدونم خیلی به اما مهربانی ها ارادت دارن وهمیشه آقام رو خطاب میکنن امام رضا جان جانان

پ.ن.4. زیارت وداع امروز و لحظه بیرون اومدن از حرم و آخرین سلام و تعظیم به امام مهربانی ها و با چشمان اشکی اونقدر خیره شده به گنبد طلاش تا جایی که دید داشتم ، سخت ترین وداع زندگیم بود.......آقای مهربانی ها، امام رضای مهربانی ها دیدار بعدیمون ده سال نشه آقام.......

نیلگون در ماه رمضان خوشرنگ امسال....

سلام بر عزیزان دل و همراهان این خانه مجازی bouquet smiley

عارضم به خدمتتون که امتحانات ترم دوم هم به میمنت و مبارکی شروع شده و امروز اولین امتحان رو دادیم و بسی سخت و به غایت جان فرسا بود  boring crazy rabbit boohoo crazy rabbitو ما قبل از امتحان بس که درس خوانده بودیم مسرور بودیم و هر سوال و اشکالی هم کلاسی های عزیزمان داشتند ما برایشان رفع اشکال کردیم ، اما انقدر امتحان سخت و سنگین بود که از مسرور شدمان پیشمان گشتیم و اینگونه است که هم اکنون در آستانه ماه مبارک رمضان دست به درگاه خداییم باشد که پاس شده و رستگار شویم ......  شما نیز نیلگون را دعا بفرمایید بخاطر سختی که در جفت و جور کردن تئوریها و نظریه های یادگیری زبان دوم کشیدیم و هی بهم مطلب ربط و بسط دادیم و نوشتیم  و بخاطر زحمتی که در این ترم برای این درس کشیدیم خداوند یاری مان کند و دل ما شاد شود انشاله.

در هفته اینده هم یک روز قرار است دفاع از موضوع رساله داشتیم در حضور تیم پژوهشی دانشکده ....fainting smiley که اگر انشاله به تصویب نهایی برسد تابستان باید پروپوزال بنویسیم و شهریور ماه از پروپوزال عزیزمان دفاع کنیم که این نیز خوان دیگری است از هفت خوان رستم دستان در راه دکتر شدن.....

این روزها عجیب درگیر و دار مقاله ای هستم که در انگلستان پذیرفته شده و باید در کنفرانسی بین المللی ارائه شود و عجیب تر که چقدر دوست داشتم بروم و نمیشود.... و همش در تصویرهای ذهنی ام میروم  و به قول دوست جان عزیزمان که امروز میگفت کم مانده با ملکه الیزابت  و نوه های خوشگلش هم دیداری ذهنی داشته باشم  و از انجایی که زبان انگلیسی میخوانم بخاطر تاثیر رشته تحصیلی در دیدگاه و هویت ، همیشه به کشور انگلستان علاقه و تعصب خاصی داشته ام هرچه باشد به زبان شان سالهاست زندگی میکنم و تمام سرنوشتم با زبان و فرهنگشان عجین است....... بهرحال این مقاله باید به صورت پوستر ارائه شود و ما از خدا میطلبیم که برایمان قسمت کند تا برای فرصت مطالعاتی و پست داک برویم و بزرگان رشته عزیزمان را از نزدیک ملاقات کنیم و بسی مسرور و کیفور گردیم dunno crazy rabbit

از جمله اتفاقهای خیلی خیلی خوب ماه رمضان امسال این است که نیلگون در آستانه خواهرشوهرگی قرار دارد و ما انشاله در تعطیلات عید فطر عروس عزیزمان را که بسی دوستش میداریم به عقد تنها برادر نازنین مان در می اوریم و ما بخاطر راه دوری و غربت نشینی هنوز نتوانسته به شهرمان برویم و عروسمان را از نزدیک ملاقات کنیم و فقط عکسش را دیده ام که بسیار بر دل مان نشست و بسی زیبا رو بود بسان الهه های شرقی با پوستی روشن و چشمانی مشکی بر عکس برادر جانمان و بقیه اعضای خانوداه که همه بور و چشم ابی و مو طلایی هستیم (چقدر خودمان را تحویل گرفتم ) عروسمان کاملا چهره شرقی دارد ولی بسیار زیبا رو و دوست داشتنی است و بسیار تر که خیلی مشتاق دیدار خواهر شوهر نیلگون اش میباشد و هر روز از برادر جان عزیزمان میپرسد که آبجی نیلگون مان کی می اید؟ dance with me crazy rabbitو ما نیز بسیار بسیار مسرور و کیفوریم dance with me crazy rabbitخب هر چه باشد در دار نیا فقط یک مادر داریم یک پدر و یک برادر ...... خدا همه عزیزان را حفظ کند انشاله patpat dance crazy rabbit

خب ما برویم به درس هایمان برسیم سر فرصت می اییم و باز حرف میزنیم.......patpat dance crazy rabbit

1 2 3 4 5 ... 24 >>