X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

دوباره وصل یار........

آخ جووووووون دوباره وصل یار.........دوباره ایوون طلا...........دوباره امام رئوف..........

خدایا شکرت

آمده ام ، آمدم ای شاه پناهم بده..........

مرسی از همسری عزیزم که به مناسبت خستگی امتحانها و عوض کردن یه حال و هوای تازه با بلیط مشهد غافلگیرم کرد......

دعاگو و نائب الزیاره همه عزیزان هستم

آخرین امتحان .....

سلام و صد سلام به عزیزان دلم

عارضم به خدمتتون که فردا انشالله آخرین امتحان از مقطع دکتری رو پشت سر میگذاریم و میریم به سوی جامع و بعدم رساله....
امروز با دوست جان عزیزم که صحبت میکردیم میگفت حس رهایی از اسارت رو دارم ....!!! گفتم خیلی هم حس رهایی نداشته باش جانم، چون بعد از اتمام امتحانات میفتیم در دام اسارت پروپوزال و بعدم اسارت آزمون جامع ،.... فعلا اسیریم  book smileyو مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش....

الهی به امید تو .....

دلتنگم....

مامان تا دو ساعت دیگه برمیگردن شهرمون، بقول خودشون برم سر خونه زندگیم.....  خیلی ازشون ممنونم، حضورشون از نظر روحی تو این فصل سخت امتحانات ترم آخر به شدت لازم و البته آرامش بخش بود، انشالله جبران خیر کنم براشون

و من بس دلتنگم از الان.... به سکوت خونه بعد تنها شدن که فکر میکنم بغضم شدت میگیره.....

باید برم بیرون، نمونم خونه.....

شاید رفتم پیاده روی.....

خدایا .... همه پدر مادرها رو در پناه خودت حفظ کن و مراقبشون باش

بعدا نوشت: یک ساعت پیش مامان زنگ زدن ، پروازشون بسلامت نشسته و داشتن با داداش و عروس میرفتن خونه. الهی شکر که بسلامتی رسیدن.

چقدر داداش و عروس شاد بودن، خوشحال شدم از شادی شون، دلشون برای مامان خیلی تنگ شده بود. تنهایی و دوری من هم، انتخاب خودم بود....

این هفته ی آخر ، مامان حسابی برای داداش دلتنگ شده بودن، از طرفی دلشون نمیومد منو بااون همه مشغله و امتحان تنها بگذارن، ولی کاملا حس میکردم که دوست دارن زودتر برگردن شهرمون، البته شهرشون !! ولی هرچه به ساعت رفتنشون نزدیکتر میشد ، حس بر سر دوراهی بودن رو توی چهره شون بیشتر میدیدم.... از طرفی دلتنگ من میشدن ، از طرفی بیشتر نمیتونستن دوری داداش رو در مرتبه اول، و بعد بابا و مامان جون رو تحمل کنن.... الهی بگردم همش میگفتن انشالله چشم رو هم گذاشتی این مدت هم سریع میگذره و برای تعطیلات عید کمتر دو ماه دیگه میای پیشم.....

بهر تقدیر،از خدای مهربان شاکرم که میرن میان، در رفت و امدیم و میتونیم همدیگه رو ببینیم.

برم اشکهام رو پاک کنم..... یه آب هم به صورتم بزنم الانه که آقای همسر بیاد..... دوست ندارم بااین صورت قرمز و چشمهای اشکی بعد 14 ساعت کار و خستگی که میاد خونه برم استقبالش..... زن بودنم سخته ها.......

دومین امتحان .....

سرشارم از خستگی..... بی خوابی..... و تئوریها و نظریه ها....... !!!

ممنونم از مادر خانمی جانم که این ترم ، بخاطر اینکه کمک حال من باشن موقع امتحانها، خونه و زندگی و کار و پدر و همه رو رها کردن و سه هفته است اومدن پیشم..... این روزها، روزهای طلایی زندگی مه..... با مهر و احترام دست مادر خانمی رو می بوسم.....

خدایا ممنونم بابت همه چیز، خدایا شکرت..... خدایا همیشه مواظبمون باش.......

امتحان امروز ، درسی هست مربوط به فیلد رساله ام، دوستش دارم عمیق.... بااینکه خیلی سخته ولی من عجیب دوست دارمش......!

اولین امتحان از آخرین ترم....

میریم به سوی اولین امتحان از آخرین ترم دوره دکتری......

خدایا به امید تو.....

دیشب اولین موی سفیدم مشاهده و رویت گردید......

همیشه میشنیدم دوره دکتری آدم رو پیر میکنه، باورم نمیشد.....ولی حالا دیگه، با چروکهایی که وقت خنده دور چشمهام میفته، با خط خنده ای که هر ترم عمیق تر میشه ، و با تار سفیدی که بقول دوست عزیزی مغرورانه و باوقار خودنمایی میکنه،  مجبورم باورم کنم.....

1 2 3 4 5 ... 27 >>