X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عصر پاییزی....

پست جدید ..... :)

سلام به عزیزان این خونه مجازی baseball cap smiley

انشالله که حال خودتون و حال دلتون خوب خوب باشه clover girl smiley

عارضم به خدمت عزیزان دلم که این ترم بیشتر کلاسهام دانشجوهای مقطع تحصیلات تکمیلی ان و کلاسهای کارشناسیم فقط دو کلاس ان. با بچه های تحصیلات تکمیلی هم به اندازه بچه های کارشناسی نه میشه صمیمی شد نه میشه اونقدر شوخی کرد.....اینه که جدی جدی میرم سر کلاس و جدی جدی برمیگردم ...... و اعتراف میکنم دلم برای شوخیهایی که با دانشجوهام داشتم ، برای صمیمیتی که باهاشون داشتم یک ذره شده .....خداییش صمیمی درس دادن هم عالمی داره.......یادش بخیر چقدر با بچه هام شوخی میکردم..... چقدر کلاسهام با خنده میگذشت.... دیگه کاریش نمیشه کرد اینه دیگه....bye crazy rabbit

القصه اینکه این ترم درباره دانشجوهام حرف چندانی برای گفتن ندارم.....البته اون دو کلاس کارشناسیم خیلی بچه های خوبین و کلی باهاشون صمیمی ام..... تقریبا سر کلاس آزادن هرکاری میخوان کنن ..... از جشن تولد برای دوستشون گرفتنcake girl smiley تا کیک خریدن و چایی اوردن و حتی اصرارشون برای موندنم توی کلاس برای ساعت بریک ...... الهی الهی یکیشون میگفت استاد شما تو کلاس پیشمون بمونین چایی و پذیرایی و نهار  و هرچی گفتین با ماcauldron smileycoffee bath smiley..... فقط پیشمون بمونین .....

این ترم اون دانشگاهی که پارسال درس میدادم، همون دانشگاهی که خیلی خیلی دوستش داشتم و دانشجوهای بی نظیری داشتم ، دیگه تدریس نگرفتم.....البته خیلی خیلی دلتنگم برای اونجا.....boohoo crazy rabbitبرای دانشجوهام...برای همکارهام.....برای مدیر گروه تکرار نشدنی که داشتیم .....اما یه ماجراهایی بر سر تایم شیت و برنامه تدریسم پیش اومد این ترم که دیگه نشد برم اونجا..... گاهی اونقدر دلم هوای اونجا  رو میکنه که دوست دارم تمام کلاسهای این دو دانشگاه جدید رو کنسل کنم دوباره ترم بعد برگردم همون جا......ولی لعنت به طمع و انسان طماع که این دو دانشگاه جدید از نامدار ترین دانشگاههای ایرانن و نمیتونم دورشون خط بکشم........ یا طمع........ big smile2 smiley

مخصوصا وقتی عزیزی از همکاران یا دانشجوهام پیام میده و ابراز دلتنگی میکنه........بله با توام با خود شمام یگانه جان...... هرروز زنگ میزنی یا پیام میدی هی میگی دفتر اساتید بدون تو شور نداره من نمیتونم دانشگاه رو بدون تو تحمل کنم ..........boohoo crazy rabbit

الهی بگردم یکی از دانشجوهای خیلی خیلی گل ام چند شب پیش پیام داده بود نوشته بود استاد کاش هر جلسه منو دعوا میکردین و هر جلسه بیرونم میکردین ولی دوباره برمیگشتین پیشمون....کاش میشد لحظه ها رو برگردوند.....کاش میشد.....boohoo crazy rabbit

بله یه همچنین استاد نازنین و دوست داشتنی هستم من که دانشجوم حاضره هر جلسه دعواش کنم بیرونش کنم ولی برگردم........ البته ناگفته نماند خوبی از دانشجوهای گلم هست که علیرغم خشم اژدها ....باز دوست دارن برگردم و باهام کلاس داشته باشن......

القصه اینکه این ترم داره همچنان میگذره حالا دیگه ترم بعد چی پیش بیاد خدا داند....انشالله برای همه خیر باشه و خیر پیش بیاد ....... ماهم اگر خدا صلاحمان دانست برگردیم به دانشگاه عزیزمان و در جوار همکاران گل مان از جمله یگانه جان و دانشجوهای عزیزدلمان

البته با این پست جدیدی که به ما دادند یکمی بعیده وقت ازاد داشته باشم بتونم برگردم...... بله ، عارضم به خدمت عزیزان دل که یکی از اون دانشگاههای نامدرای که از تابستون رفتم ، مدیر گروهشون داره تعویض میشه حالا خود دکتر قصد رفتن داشت یا از مدیریتش راضی نبودن خدا داند در هر صورت این وسط بین این همه استاد و همکاران عزیزی که چندین ساله اونجا تدریس میکردن و بهرحال حق آب و گل داشتن قرعه به نام نیلگون افتاد و نیلگون مدیر گروه گردید......که البته بعد اینکه حکمم رو نوشتن و کار تمام شد فهمیدم خانمهای رییس و معاونت اموزش من  رو به ریاست کل معرفی کردن که مدیر گروه شویم اولش یکم شک داشتم که قبول کنم یا نه اما بعد که در کل همه جوانب رو سنجیدم به این نتیجه رسیدم که باید قبول کنم و مدیریت اونجا کار خودمه ....... خب البته ایده هم زیاد داشتم ........ این شد که جواب بله رو از خودمان در وکردیم و همگان دلشاد شدند از جمله خانم های آموزش ........ و ناگفته نماند که من هم به شخصه بسی کیفور و مسرور گشتم چون واقعا جو اون دانشکده رو خیلی دوست داشتم و خدا رو شکر همکاران بسیار بسیار نازنینی داریم. 

و این گونه شد که از اول دی ماه یک عدد  نیلگون مدیر گروه شده داریم در عصر پاییزی ........... جالب اینجاست که ریاست دانشکده یکی از اساتید دوره فوق لیسانسم هست و من به ایشون بسیار ارادت دارم و براشون احترام قائل هستم .

یه خوبی دیگه این دانشکده اینه که به خونه ام نزدیکه ....... 10 دقیقه پیاده رویه ......

خب بریم سراغ درس و پژوهش های دکترانه .......book smiley یک موردی بود که خیلی فکرم رو درگیر کرده بود -یه کار پژوهشی بود- که تا 80 درصد اوکی رو از مدیر گروه جانمان گرفتم و گفته برای اون 20 درصدش هم یه سری اطلاعات دیگه جمع کن دو هفته دیگه بیار اگه خوب بود دیگه اوکی کامل رو بدم......

نمره ازمون تافلی هم که با کات اسکور خیلی بیشتر از ما میخواستن - چون رشته تحصیلیمون زبان انگلیسی هست نمره بیشتری خواستن- رو به اموزش تحویل دادم که بره توی پرونده ام و انشالله کم کم بریم برای ازمون جامع در ماه اردیبهشت یا بقول یگانه جانمان "اردیبعشق "........

دو تا پروژه برای یک درس این ترم باید ارائه بدم ، دو تا برای یه درس دیگه و یک کتاب هم که مدیر گروه جانمان گفته بنویسیم که برود برای چاپ انشالله که اون هم باید تکمیل بشه تا اخر ترمbook smiley ..... که البته چیزی هم تا اخر ترم نمانده است.... و ما همچنان در خواب زمستانی به سر میبریم.......

این هم از نیلگون این روزها با تمام دغدغه هایش ، با تمام دلتنگیهایش برای دانشگاه قبلی همکاران گلش و دانشجوهای عزیزش و صد البته مدیر گروه تکرار نشدنی شان.....

پ.ن.1. همه دانشجوهای من همیشه برای من عزیز و دوست داشتنی و قابل احترامن چون بخشی از هویت من هستن و هویت من معلم بواسطه دانشجوهای عزیزم تعریف میشه ، اما......اما... دانشجوهای عزیز دانشگاه قبلی برای من یه چیز دیگه ان......و علاوه بر اینکه بخشی از هویتم هستن بخشی جدانشدنی از زندگی من هم هستن...... ترمها باهاشون زندگی کردم  و ازشون خاطره های طلایی دارم ........

پ.ن.2. گاهی چقدر یک صدا، یک کلام ، یک حرف حتی تکراری اما از زبان عزیزی،  تاثیر گذاره و به آدم انرژی ویژه ای میده .......bouquet smiley

پ.ن.3. و گاهی چقدر کنار  گذاشتن بعضی خاطرات و نبودشون در زندگی سخته واقعا .......

پ.ن.4. یگانه عزیزم دل به دل راه داره همکار مهربونم.......مسلما من هم به تو علاقه زیادی دارم و نداشتن عزیزی چون تو در جمع همکارانم برای من , همونقدر که برای تو ، سخت و دلتنگ کننده است برای من هم هست، و یا حتی بیشتر هم هست....boohoo crazy rabbit انشالله خدا بخواد و دوباره روی ماهت رو در کنارم داشته باشم. هرچند که روی ماه تو همیشه در قلب من ماندگاره . اما با بی تابی و دلتنگی کردن هیچی درست نمیشه....... بیلیو می........ ممنونم از این همه مهر و محبتت و امیدوارم شایسته این قلب بی ریا و آبی باشم .

بدون عنوان......

بعضی آدمها را نمیشود فراموش کرد...حتی بعضی ها که فقط نگاه میکنند و رد میشوند...

زمان می گذرد و تو میفهمی که هیچ وقت فراموششان نکرده ای ... و آنها هیچگاه از این حس تو باخبر نمیشوند.... گوشه ای میشوند در قلبت....زمان میگذرد , اما کم رنگ نمیشوند....و تو احساس میکنی که باید.... باید آن گوشه ی توی قلبت را توی بشقاب بگذاری و بشقاب را بگذاری روی میز , بگذاری جایی جلوی دید آدمهای دیگر تا تماشا کنند که آنها را هرگز فراموش نکرده ای....



پ.ن.1  از شنیدن صدات , بعد این همه مدت, اونم با یک تماس غیر منتظره, خوشحال شدم. بهترین ها رو برات آرزو میکنم ..... 


پ.ن. 2 دوستان عزیزم , میام بزودی با یک پست مفصل از ماجرای کلاسها و تدریس و دانشجوهای جدید و پست جدیدم

بوی موهات زیر بارون.......

طبق معمول این فصل و این روزها ، سر کلاس بودم .کلاس آخر بود و من 12 ساعت بود درس میدادم و حسابی خسته بودم. از طرفی این کلاس جز کلاسهای خیلی خوبمه. یکی از پسرها گفت میشه من این فصل رو درس بدم ؟ من هم از خدا خواسته قبول کردم و صندلی و تریبونم رو در اختیارش قرار دادم و رفتم آخر کلاس مستقر شدم و از اونجایی که زیاد با سرکلاس نشستن میونه ای ندارم به دیوار کنار پنجره تکیه دادم....

از سیلابسی که تهیه کرده بودم پیش تر رفته بودم چون بچه های درس خونی داشتم بنابراین امروز رو بهشون سخت نگرفتم و اجازه دادم تو حال و هوای خودشون باشن و من هم اتفاقا ترجیح میدادم تو حال وهوای خودم باشم.....اما انگار همیشه این کلاس و این دیوار و این پنجره قراره تو رو یاد من بیارن... داشتم به تدریس دانشجوم فکر میکردم و اینکه واقعا چه مهارتی در تدریس و حتی اداره کلاس داره که صدای قطره ها و بوی بارون از پنجره ای که کنارش تکیه داده بودم از خود بی خودم کرد.... میدونم خوب یادته که چرا "باران" برای من با تو رنگ تازه ای به خودش گرفت و مفهوم زیباتری پیدا کرد.... اولین هایی که با تو تجربه کردم همه در باران بود.......اولین حرفهای خودمونی که بین من و تو رد و بدل شد تو یه عصر بارونی پاییزی وقتی که کنار پنجره وایساده بودم و محو زیبایی باران بودم با یه لیوان چایی تازه دم اومدی کنارم وایسادی و گفتی بدون چایی به تماشای بارون نمیرن نیلگون خانم ...... واون اولین برای بود که اسمم رو صدا زدی ....... و خوشبختی من از همان روز آغاز شد که مرا به "نام" خطاب کردی......

و وقتی برگشتم لیوان رو ازدستت بگیرم چنان از عمق نگاهت  که با شرم خاصی همراه بود میخکوب شدم که بارون و قطره هاش و همه چیز رو برای لحظه ای از یاد بردم..... و اولین باری بود که به صورتت تا این حد دقیق میشدم و نمیدونم تا چه حد خیره بهت موندم که دستم رو خوندی و گفتی فول اچ دی همیشه کیفیت بهتری داره  و من مونده بودم که چی باید بگم که با اون لبخندهای مهربون خاص خودت گفتی البته چشمان آبی هم فول اچ دی کیفیت بهتری داره...و از اون روز فصل جدیدی از "باران" در زندگی من آغاز شد... و من زیر هرباران تو را نفس کشیدم ......

اولین روزی که از قلبت برام گفتی ، و از نگاهی که زیر و روش کرده ، و به تعبیر خودت رنگ نیلگون چشمهام و اسمی  که چقدر بهم میاد زیر "باران" دیگری بود......نمیدونم قصد تو بود از باران برام خاطره بسازی یا اتفاق طبیعت تا بیشتر درخاطرم بمونی.......و زیر باران دیگری اولین باری بود که گوشیم رو برداشتم و من برای پیام دادن پیش قدم شدم.....و تو چقدر خوشحال شدی و هیجان زده شدی و گفتی کنار پنجره داشتم به یادت چای میخوردم زیر بارون........

و زیر باران دیگری وقتی گفتم میرم بیرون و میام ناخوداگاه جلوی دو تا از همکارا برگشتی عمیق نگاهم کردی و گفتی سرما میخوری زیر این بارون کجا میخوای بری دختره دیوونه.....و اون اولین باری بود که نتونستی جلوی نگاهت و عکس العملت رو بگیری و من تونستم اولین برگ برنده رو از تو بگیرم تا بتونم مدتها سر به سرت بگذارم و تو مست بخندی و قهقهه بزنی.......

و زیر باران دیگری برای اولین بار ازت خواستم بری و اجازه بدی خاطره باران برام عزیزو دوست داشتنی بمونه و "تو" عزیز بارانی من اینهمه عذاب نکشی که راه قلب من از قلب پرمهر تو جدا بود....... وتو زیر همون بارون با مژه هایی خیس اما با صدایی مصمم و قاطع گفتی این یکی رو ازم نخواه که در توانم نیست و من ازت رو برگردوندم..... و گفتی تااین حد سنگدل و سردی ؟ و خوب میدونستی چرا سنگم چرا سردم که تحمل دیدن مژه های خیست رو ندارم و اومدی دنبالم و گفتی قطره های بارون رو صورتم خورده مژه هام خیس شده ........ و زیر بارانی دیگر به عهدم وفا کردم و قاطعانه پا روی قلبم گذاشتم و ازت رو برگردونم ........تا.......

اولین باران پاییزی امسال که اونقدر بی تابی و بیقراری کردی و اونقدر حرف زدی و حرف زدی تا تونستی منو قانع کنی که باید به تو برگردم و زیر اولین قطره های باران امسال دوباره بعد از مدتها صدای گرمت رو شنیدم و آرام آرام اشک ریختم و اشک ریختم .....  و تو شک کردی از پشت خط  و پرسیدی نیلگون.....؟ گریه میکنی؟ نبینم اشک بریزی یه وقت و من گفتم اشک نمیریزم صورتم از قطره های بارون خیس شده ........و دوباره مست خندیدی و گفتی " تو یک تنه تمام یکی نبودهای قصه زندگی منی....."

و دوباره امروز زیر باران دیگری غرق در خاطرات تو شدم و اون گوشه انتهایی کلاس کنار پنجره برات پیام دادم نوشتم: بوی موهات زیر بارون ....... و دوباره همون جواب همیشگیت که می گفتی : شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.....

پ.ن.1. با تمام مقاومتی که نسبت به برگشتنت داشتم اما نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه دوباره بوی بارانم رو با تو شریکم....(باور کن مقاومت من فقط بخاطر خودت بود......)

پ.ن.2. چقدر خوبه که دوباره یک صدای گرم ، یک صدای دلنشین و محکم از ته دل صدام میزنه "دلک....."

پ.ن.3. یکی از زیباترین لحظه هام وقتیه که میگی بادیگاردتم .......امشب دقیقا همون وقتی که داشتم با عزیزدلی حرفت رو میزدم ، اخبار گزارشی درباره فیلم "بادیگارد" نشون داد و من و عزیزدل هر دو به این نتیجه رسیدیم که نشانه ای از کائنات بوده و سعی کردم ایمانم به قلب پر مهرت بیشتر بشه .....

پ.ن.4. الهی بگردم چقدر این مدت اذیت شدی .....میدونم ، میدونم تو بیشتر ازمن اذیت شدی.......

پ.ن.5. شیشه پنجره را باران شست.... از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.......

یاد اون پاییز طلایی......

معمولا وقتی سر کلاسم گوشیم رو خاموش نمیکنم ، سایلنت میکنم که اگر کسی تماس گرفت باهام وکارم داشت بدونم تا باهاش کال بک کنم. امروز هم مثل همیشه ، گوشیم رو سایلنت کردم و غرق شدم در لذت درس دادن و کلاس و دانشجوهایی که با اشتیاق و انگیزه حرفهام رو ، و با خنده های شیرینشون شوخی هام رو دنبال میکردن...... غافل از اینکه تو این لذت و غرق شدنه ، تو این عشق درس دادن، اون گوشه میزم ، اون گوشی سفید سایلنت چه آلارم هایی برام داره......

مدتها بود به این فکر میکردم که شماره ات چند بود؟! و یادم نمیومد، البته کاری هم باهات نداشتم ، صرف یه کنجکاوی محض به ترکیب شماره ات فکر میکردم و فقط دو رقمش یادم مونده بود.....اما امروز همینکه میس کالت رو روی گوشیم دیدم شماره ات رو شناختم..... میدونستم برای چی زنگ زدی و حتی میدونستم اگه الان بهت زنگ بزنم مکالمه مون با چه جمله هایی پیش خواهد رفت .... اما دیگه تمایلی حتی به شنیدن صدات نداشتم.....

گوشی تو دستم کنار پنجره تکیه دادم و پرت شدم به اون پاییز طلایی که هر روز بعد از کلاسم باید میومدی میدیدم......از ساعت 8 صبح دوره میفتادی دنبالم تو طباقات مختلف دانشگاه که حتما منو ببینی......یاد اون روزهایی که با عجله میومدی میگفتی باید برم دادگاه دارم موکلم منتظرمه ولی قبل از رفتن اومدم ببینمت، نتوسنتم ندیده برم.......یاد اون روزهایی که ساعت 7 صبح زنگ میزدی تا خیالت راحت شه که میام دانشگاه..... یاد اون روزهایی که از روی شیطنت جوابت رو نمیدادم تا یکم اذیتت کنم ولی بعد خودم پشیمون میشدم قلبم طاقت نمیاورد نبینمت ، صدات رو نشنوم ، و دوباره خودم بهت زنگ میزدم........حتی یک مرتبه هم اعتراف کردم....... یاد اون روزی که زنگ زده بودی بیای منو ببینی و بری چون کلاست تشکیل نشده بود و من اونقدر گرم درس دادن بودم که متوجه تماست نشده بودم و تو رفته بودی و وقتی گوشیم رو چک کردم و میس کالت رو دیدم و بهت زنگ زدم که رفته بودی و چقدر اون سه شنبه ی ابری پاییزی که ندیدمت و تو رفتی و فرداش هم تعطیل بود وتا هفته بعد نمیدیدمت ، دلگیر بود.....یاد اون روزی که با شیطنت همینکه یک لحظه حواسم پرت تارهای سفید موهات شد برگه های توی دستم رو کشیدی و اون لبخندهای شیطنت آمیزت وقتی با انبوه برگه هات از پله ها پایین رفتی و گفتی "هنوز باور نداری حریفم نمیشی"..... یاد اون مشکلی که برات پیش اومده بود و من حلش کردم و تو با مهربونی تو چشمهام خیره شدی و گفتی این کارت همیشه یادم خواهد موند.....جبران میکنم....یاد اون روزی که با خودم عهد بسته بودم این دفعه ببینمت نگاهم رو ازت میگیرم و دیگه حتی نگاهت نمیکنم..... و همین کارم کردم.....دیدمت .....لحظه ای که از کلاس بیرون اومدم کنار راه پله دیدمت و خیلی سریع ازت رو برگردوندم.....و به سرعت رفتم سمت دفتر اساتید....و تو دنبالم اومدی .... و من همچنان پا روی قلبم فشار میدادم تا به عهدم پایبند بمونم.... لبم رو به دندون گرفته بودم تا بلکه از این راه بتونم صورتم رو منقبض کنم اشکهام نریزه و وقتی رسیدم دفتر اساتید از لبم خون میچکید.... اما خوشحال بودم که تونستم به عهدم وفا کنم چون تو رفتنی بودی و باید میرفتی.....چون راه قلب من و تو یکی نبود و نمیخواستم با گره خوردن نگاهم در اشتیاق چشمهای مشکی تو ، همه چیز برام جون تازه بگیره و تو لحظه ای به رفتن شک کنی..... اون چند صدم ثانیه که از کلاس بیرون اومدم و دیدمت و نگاهم رو برگردونم، صدای قدمهای تو که با قدمهای من تند میشد، اون لحظه که جلوی دفتر اساتید بلاخره سر مچم رو گرفتی و میدونستی در حضور همکارانم نمیتوم جوابت رو ندم  تا مساله شک دار نشه ، سلام کردی و گفتی خیلی ارادتمندم و من همچنان که سعی داشتم نگاهم در نگاهت گره نخوره با اشاره سر جوابت رو دادم و سریع رفتم تو دفتر و در رو بستم ، خونی که از لبم میچکید، اشکی که در چشمم میلرزید ، قلبی که تند تند می طپید و صدای گرمت، آخرین تصویر حک شده از تمام تو ، در قلب منه.....

 همه حرفها و لحظه هامون پشت هم مثل یه فیلم روی دور تند از جلوی چشمهام به سرعت میگذشت....و من .... همچنان گوشی تو دستم کنار پنجره محو درختهای زرد پاییزی غرق تو خاطره هات بودم..... چقدر سریع با  دیدن یک شماره تماس پرت شدم به روزها و رزوها.....چقدر سریع همه چیز از مقابل چشمهام گذشت.....فکر کردم فراموشت کردم....فکر میکردم برام مهم نیستی دیگه.... مدتها بود ازت خبر نداشتم و نمیخواستم هم داشته باشم ، اما الان میفهمم هنوز یه حسی ته قلبم ، تو اون گوشه های دور، دوست داره ازت خبر داشته باشه....... هنوز اون گوشه خالی قلبم که روزی تو بودی ، دوست داره بدونه اوضاعت چطوره .... هنوز ......

غرق تو افکارم کنار پنجره ام که با صدای یکی از دانشجوهام که میگه "استاد ترجمه ام تموم شد، بخونم ؟ " به خودم میام میرم پشت تریبونم و ....... میگم بخون جانم....اما نه صدایی میشنوم نه کسی میبینم......همچنان غرق خاطراتم...... به دانشجویی که داره با اشتیاق ترجمه اش رو میخونه نگاه میکنم....دلم براش میسوزه..... پسر جوونی که با کلی اشتیاق و انگیزه متن اش رو اولین نفر ترجمه کرده و داره میخونه تا تو چشم استادش به عنوان یه دانشجوی کوشا و درس خون بشینه ...... و استادی که به جای گوش دادن به ترجمه این پسر کوشای درس خون غرق تو خاطراتش.....با صدایی که ته ذهنش در کنار گذر سریع خاطراتش آلارم میده : بشکن طلسم حلقه به حلقه، حلقه به حلقه آهنین این زمان را ، بر من به آزادی رسان راز نهان را.....تو ماهی اما نور تو ، خورشید فردا..... و باید تمام دنیای احساساتش رو جلوی دانشجوهاش پنهان کنه تا کسی متوجه نشه این استادی که با چهره و ظاهری آرام و لبخندی قاطع پشت تریبونش وایساده چه غوغایی در قلبش برپاست...... 

و تو  چقدر درست میگفتی........من هنوز هم باور ندارم حریف تو نیستم...... و تو هستی، حتی اگر انکارت کنم ، حتی اگر میس کالت رو ببینم و دیگه باهات کال بک نکنم....تو هنوز هم در قلبم تازه ای......به رنگ پاییز، به رنگ عشق، به رنگ زندگی......

السلام علیک یا اباعبدالله....

در مدرسه کربلا، کودکان به چشم خود دیدند "بابا" دو بخش است.....بخشی در صحرا و بخشی بالای نیزه ها........اما اینکه "عمو" چند بخش است را فقط بابا میداند.....

پ.ن. آخرش یک روز، شعری میگویم که

"حضرت عباس " اش،،

رود بشود،

دریا بشود،

باران بشود ،

برسد به خیمه ها......

1 2 3 4 5 ... 25 >>