X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

ماه من، آرام جانم عباس.....


یکی از بچه ها می پرسد اگر عمو آب نیاورد؟ 

سکینه پاسخ میدهد: مگر ممکن است عمویمان عباس، کاری را بخواهد و نتواند...؟

آری!  *عباس*  تجسم همه آرمان های دست نیافتنی ست.....








 پ.ن.1. خدایا ! قلبم رو در مدار عشق عباس نگه دار....خدایا اگر دنیام رو گرفتی دینم رو ، عشقم رو ، معشوق ماوراییم رو ازم نگیر.... خدایا ! هر موضوعی که باعث میشه از شور عشقم کم شه ، یا از مدار دورم کنه رو ازم بگیر.....بزرگترین نعمتها و خوشی ها رو نمیخوام اگر قراره من  رو از شور عشقم دور کنن.....خدایا ! نیاد اون روز که لحظه ای غافل ار عشقم شم .....نیاد اون روز که اسم عباس قلبم رو زیر و رو نکنه.....نیاد اون روز که عشق عباس تمام وجودم رو پرشور نکنه.....خدایا  ! هر چیزی ، هر کسی  من رو از این شور دور میکنه از سر راهم بردار.....خدایا ! من انتخاب کرده ام....من از تمام دنیا و زمین و زمان عباس تو را میخواهم......عباس را میخواهم.....


پ.ن.2. آقا جانم  عباس جانم عزیز جان و دلم آقای مهربانی ها ، ازم رو برنگردون.... نمیخوام هیچ موهبتی رو که لحظه ای شور عشق تو رو ازم بگیره.....آقا جانم عباس جانم عزیز جان و دلم جز قلبی عاشق هیچ ندارم پیشکش کنم....خریدارش فقط تو باش.....آقا جانم عزیز جان و دلم فقط تو ماه آسمان زندگی من باش.....فقط تو .....عباس جانم عزیز جان و دلم فقط تو را میخواهم.....ازم رو برنگردون....از تمام دنیا فقط تو برایم بمان ..... عباس جانم عزیز جان ودلم.....


پ.ن.3. به قول اون عزیزی که گفتن "آقا اباالفضل العباس رسما معشوقه ی انحصاری شما شدن و من دیگه جرات نمیکنم پیش شما اسم آقا رو ببرم" !...آقا جانم عزیز جان و دلم ماه آسمان زندگیم فقط تو معشوقه ام بمان.....از تمام دنیا و خوشی ها و محبتهاش فقط و فقط  عشق و شور رو تو رو میخوام....عباسم عشق پرشورم نگاهت رو ازم نگیر.....منو در شور عشق خودت غرق نگه دار بگذار لایق باشم تا از تمام دنیا فقط شور تورو  داشته باشم......فقط عشق تو......عباس من زندگی من عزیز جان و دلم آقای من، آرام جانم،  حال دلم رو فقط تو خریدار باش.....من جز تو هیچ خوشی دیگه ای نمیخوام...... فقط تو ماه و روشنی آسمان زندگی من باش.....من جز تو نور دیگری نمیخواهم....ماه دیگری نمیخواهم.....شور دیگری نمیخواهم......من از تمام دنیا تو را میخواهم......


پ.ن.4.  دو ماه در قاب یک تصویر: 




میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است....


From daughter to Mom !!

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

عهدی با علمدار....

دو هفته ی پر از دل مشغولی رو گذروندم. این بار اما، دل مشغولیم مهمان نبود، درس نبود، دنیا نبود.....دینم بود و اعتقادم.... یه جور امتحان بود، یا شاید هم خود امتحان . نمیدونم.... 

چند بار تکرار شد، با هر تکرارش حس میکردم  یک قدم ایمان و اعتقادم بک وارد به عقب پیدا میکنه...ناراحت بودم، دوست نداشتم قلبم سیاه بشه، دلم نمیخواست رنگ گناه بگیرم. ازهیچ نوعی. حتی کوچیکش.

یک روز با اذان ظهر سر سجاده به عشق ماوراییم به علمدارم و امام حسین عزیزم ، خیلی عمیق التماس کردم و رو آوردم. باهاشون عهد بستم، ازشون کمک خواستم. به اسمشون قسم خوردم و علمدار عزیزم عموی نازنینم رو قاضی کردم گفتم یک مرتبه دیگه تکرار بشه برای همیشه دورش خط میکشم. 

خط کشیدن دورش، مساوی بود با پا گذاشتن روی قلبم. اما من این پا گذاشتن رو دوست می داشتم و به جان خریدار بودم. 

من آدم معمولی بودم از نظر مذهب و اعتقاد. کاملا معمولی. و هرکاری میکردم از روی وظیفه بود، نه عشق. نماز میخوندم از روی وظیفه،حجاب میگرفتم از روی وظیفه و .... تا یک جایی عموی عزیزم عباس جانم اومد و شد عشقم، قلبم، دنیام و دینم...اینکه چطوری اومد و کی اومد یادم نیست فقط یادمه یک جایی به خودم اومدم دیدم قلبم از عشق زیر و روئه .... دیدم اسمش میاد قلبم از شوق برکنده میشه....دیدم از عشقش اشک ریزانم..... بهش میگفتم همه هستی، بهش میگفتم حضرت عشق.... با اومدنش دنیام تغییر کرد. عباس عزیز من ، کم کم و نرم به من عشقی بی پایان آموخت، شیرینی دین داری آموخت، بعد عباس نمازم شد عشق ، حجابم شد عشق، هر کاری کردم تماما عشق بود و عشق .... این عشق رو یک روزه و ناگهان بدست نیاوردم.....آرام آرام ، نرم نرمک هربار با یک حادثه یک قدم دستی به جلو هدایتم میکرد و میگفت برو نترس !  همیشه به واسطه ای به نشانه ای هواداری و حمایت حضرت عشقم رو به عینه میدیدم و در نتیجه بارها و بارها و بارها روی دلم پا گذاشتم بخاطر عشقم، از خیلی مسائل گذر کردم بخاطر عشقم، چشم رو خیلی چیزها بستم بخاطر عشقم. من با عباس دین دار شدم، من با عباس خدا دار شدم، من با عباس آرام شدم وعباس شد همه دین و دنیای من.... خیلی با درونم جنگیدم تا به اینجایی رسیدم که الان هستم که هنوز هم به جای خاصی نرسیدم و هنوز خیلی کار دارم اما نسبت به چیزی که بودم خیلی جای بهتری وایسادم ، خیلی با قلبم و درونم  کلنجار رفتم، اما همیشه عشق ماورایی عباس من پیروز بود..و حاضر نشدم لحظه ای اون چیزی رو که در نتیجه ی این کلنجار به دست اوردم از دست بدم.... تا اینکه دعوتنامه ام رو امضا کرد و رفتم در آغوشش ....در آغوش نور و بهشت.... بهش خیلی قول ها دادم.... باهاش خیلی عهدها بستم. و ازش خواستم دستم رو تو دستش نگه داره و همیشه عاشق بمونم....

به احترام حضرت مادر و حضور موقع تولد و شهادت عشق من عباس من، و *فرزندم ، عزیزمادر* خطاب کردنش، چادر مشکی ام را نذر عباس کردم ، روسریم رو جلو کشیدم. آستینم رو بلند تر کردم و  نمازم رو جدی تر و عاشقانه تر  ... و ازش خواستم من رو در این حریم حفظ کنه و کمک کنه آگاهی هام روز به روز بیشتر بشه و عشقم شعله ور تر و اعتقادم قوی تر ....... 

عشقی بی نظیر در قلبم ولوله به پا کرده بود و من سرمست از این عشق ، از این نیرو، دعای شبانه روزی ام و ورد زبانم این شد : خدایا بگیر از من هر آنچه عباس را از من میگیرد.... 

تا اون اتفاق دو سه هفته پیش.... که میدونستم داره من رو از این عشق دور میکنه، و دور شدن از این عشق برای من با سیاهی یکسان بود.

به دامنش چنگ زدم. به دستان گره گشایش پناه آوردم، التماس و التجا کردم ، اشک ریختم، امام حسین عزیزم را واسطه کردم،  بیقراریها کردم، اشک ها ریختم، دعاها و ذکرهاخواندم، حضرت پدر، مولا امیر عشق  را واسطه کردم گفتم من رو از عشق فرزندت عباس دور نکن نذار دور شم دستم رو بگیر.....تا سه روز پیش. به خودم اومدم که ای دل غافل.... من این همه التماس و التجا میارم که خودم دارم کم کاری میکنم.....تا من به خودم تکون ندم، تا دستم رو دراز نکنم که دستگیرم نمیشن. التماس و التجا را به زبان  نشاید، که در عمل باید ....! 

و همونجا عهد بستم، قول شرف دادم، به علمدار گفتم به شرافتم قسم میخورم در محضر تو که قاضی قرارت دادم، اگر یکبار دیگه ، فقط یکبار دیگه تکرار شه تا ابد الاباد پا روی قلبم میگذارم و چشم روش میبندم. اندکی آرامتر شدم، اما نه، هنوز آرامشم کامل نبود، هنوز غمی گوشه قلبم را چنگ میزد  و وسوسه ای، که چه نشسته ای که این رسم عاشقی نیست... عاشق تمام و کمال در بند عشق است .... با تمام قلبش ....پس تمام دیروز به علمدارم به حضرت عشقم التماس کردم اتفاقی بیفتد و آن ماجرا تکرار شود که کنارش بگذارم.... ازش خواستم این رشته شوم را پاره کند.....

و حضرت عشقم در اندک زمانی پاسخم را داد و شب هنگام آن ماجرا تکرار شد و من سرخوشانه به عهدم وفا کردم و دوباره به سمت عشقم به پرواز دراومدم و آهسته و آرام و نرم در آغوش نور الهی سر بر بالین گذاشتم و صبح با اشتیاقی عجیب برخواستم و روزی  جدید و تازه آغاز کردم.... بله من تونستم به عهدم وفا کنم ، من تونستم از هرچه غیر عشق، از هرچه غیر عباس دل بکنم. نمیخواهم دنیا را با تمام خوشی هاش اگر حتی یک قدم از عشق ماورایی ام دورم کند.....

پ.ن.1. خدایا مراقبم باش.مثل همیشه و هر روز، مثل دیشب. 

پ.ن. 2. نمیدونم امتحان بود یا نبود، هرچه بود خیلی سخت بود و جانفرسا..... مثل راه رفتن روی طنابی خیلی نازک بر سر دره ای مخوف.... احتمال خطا، احتمال لغزش و سقوط خیلی خیلی خیلی زیاد بود..... الهی شکر که به عهدم وفا کردم. خدایا شکرت.... شکرت....

پ.ن. 3. خدایا دستانم رو بگیر تا از این شوق که تونستم به عهدم وفا کنم مغرور نشم. 

پ.ن.4. شیطان رجیم همیشه در کمینه و نرم و زیر پوستی همیشه منتظر تنوری گرم که نان هایش رو بچسبونه.....اعوذ بالله من همزات الشیطان الرجیم..... خدایا به تو پناه می برم. 

پ.ن.5. خدایا ! باز هم شکرت.... آرامم و آسوده .....

آینه داران آفتاب ....

سلام به عزیزان این خونه کوچیک مجازی. بی هیچ حرفی دعوتید به گزیده ای از صفحات  فصل 7 کتاب آینه داران آفتاب به قلم آقای دکتر محمدرضا سنگری عزیز محقق عاشورایی : 

.........

دهانه مشک ها را بست. مشک ها را به آغوش فشرد . بر اسب نشست. مشک ها آبروی عباس بود و تمنای حسین از  او. شیرین تر از جان در آغوششان فشرد. از علقمه بیرون آمد...شمر و عمر سعد فریاد می زدند و کمانداران را به محاصره عباس میخواندند. باران تیر بود که از چهارسو می بارید. همه آرزوی ساقی ، رساندن آب تا خیمه ها بود....

مشک ها امکان جنگیدن را از ساقی میگرفتند. عباس عزیز اما صفوف و سایه های پنهان را می شکست و می شکافت و پیش میرفت....

ناگهان یزید بن الرقاد که پشت نخلی کمین کرده بود از کمینگاه بیرون جست و شمشیر بر بازوی ساقی نشاند....آه....دست عباس رشید  جدا شد...

دست راست جدا شد. ساقی هنوز مست جامی بودکه در کف داشت.   پروای دستش نبود....


حکیم طفیل سنبلی ، خفاش شب پرست سپاه عمر سعد از پشت نخل ها فرصتی یافت تا به عباس نزدیک شود. ساقی تشنه کامان در آستانه عبور از نخلستان بود. به علم می اندیشید که شناسنامه کربلا بود. و به مشک....به سند ارادتش به حسین...

ابن طفیل دوشادوش یزید بن الرقاد نزدیکتر شدند...ناگهان شمشیر دوم فرود امد...و دست چپ عباس جدا شد....سردار چالاک و سریع مشک را به دندان گرفت. مشک همسایه سینه بود. گویی قلب عباس در مشک میتپید. اسب را هی زد. اسب اشک ریز و شهاب وار خیز برداشت....

فاصله اسب با دشمن بیشتر شده بود. دستور تیر باران رسید. و عباس در بی دستی اندیشناک مشک و حرم بود. چه غم که دست نباشد و محبوب باشد....چه غم که ساقی بی دست جام به کام ها ببخشد....ساقی سر میدهد و از پیمانه و پیمان نمیگذرد.

اما آه و دریغ...تیر بر مشک نشست. آب  و خون در هم آمیخت...عباس چشم بر مشک گریان دوخت و هنوز اولین قطره اشکش در نا امیدی از آب چکه نکرده بود که تیر برچشمش نشست. خون جوشید.  دنیا تیره و تار شد و دو چشمه ، چشم و مشک، بر مظلومیت سردار گریستند. رمق اندک اندک فرو میچکید که تیر دیگر بر سینه ساقی نشست. مهتاب کربلا در آستانه افول بود . آفتاب را صدا زد. صدای عباس در نخلستان پیچید : برادر برادرت را دریاب....صدایی غمگین وشکسته از کرانه دیگر نخلستان پر گشود : عزیزم، فرزندم عباس، فرزند مادر ، عباس !



صدای محزون زنی پهلو شکسته و قامت خمیده بود. هنوز صدا پژواک نیافته بود که صدای سوم پشت هفت آسمان را شکست. صدای عمودی که بر فرق ماه نشست....

اینک چهارمین صدا سوگوار و دردمند در نخلستان طنین انداز داشت. آفتاب ، دست بر کمر می امد و سوز میخواند : الان انکسر ظهری و قلت حیلتی.....

وای وای وای عباس افتاده بود. سواری که دست نداشته باشد چگونه از اسب می افتد ؟ 

عباس از اسب فرو افتاده بود. کوشیده بود بر زانوان بنشیند و تیر فرورفته درچشم را به مدد زانوان بیرون بکشد، عمود آسمان کوب همان لحظه بر فرقش نشسته بود. 

از دو سو دو قامت شکسته می امدند....فاطمه و حسین....عباس، فاطمه دیده بود که حسین را برادر میخواند. حسین کنارش نشست و دست های افتاده را بوسید به مادر اقتدا کرد. دست های عباس در دست های فاطمه بود میبوسید  و میگفت : السلام علی ولدی العباس. السلام علی ولدی العباس....

اندکی بعد سر عباس بر زانوی حسین بود. ....اشک آفتاب بر ماهتاب میچکید و او شادمان دست مهربانی بود که بر پیشانی اش کشیده میشد. 

حسین سر عباس را به سینه فشرد. آخرین زمزمه از حنجره خشک عباس تراوید : برادرم حسین خون از چشمانم برگیر تا آخرین بار
سیمای زیبایت را ببینم. مرا ببخش که دست ادب برای نهادن بر سینه نداشته باشم.
دستی کبود خون از چشمان عباس گرفت. دست صمیمی زهرا بود. عباس چشم گشود. مادر بود و برادر. تبسمی کرد و از کام عظش
زده اش تراوید : خوش آمدی مادر ، خوش آمدی برادر.
در بدرقه نگاه حسین و زهرا ، عباس با دو بال تا بهشت پرگشود....
حسین از ساحل علقمه می آمد. ما همه بیرون بودیم منتظر خبری از عباس. کودکان فریاد میزدند : عمو برگرد ما تشنه نیستیم ما
تشنه توایم....
و ناگهان جزر و مد قامتی شکسته ، دست بر کمر گرفته ، تفسیر فاجعه ای بود که عمود خیمه کربلا را فرو ریخته بود.
امام نزدیک شد...
- پدر جان ، جه خبر؟
-برادر چه خبر؟
و "چه خبر؟ " را چه پاسخی رسا تر از این بود که حسین عمود خیمه عباس را کشید.....خیمه فرو ریخت وفریادها برخواست. من
شهادت حسین را دیدم.... کربلا تمام بود.....آه و شیون و درد و داغ و سوگ و جان ها آتش گرفت.....، وقتی حسین گفت : خواهرم،
کهنه پیراهنم را بیاور.....




پ.ن. 1. دوستان عزیزم،  اگر باخوندن این صفحات دلتون لرزید، دعام کنید تا خدای قادر عشق عباس رو در قلبم نه روز افزون، که لحظه افزون کند..... 

پ.ن.2. از صفحات کتاب عکس گرفته بودم منتها نمیدونم چرا عکسها با مشکل اینجا سیو میشد مجبور شدم تایپ کنم .......

پ.ن. 3. از کتاب آینه داران آفتاب ، فصل هفتم "شهیدان بنی هاشم " صفحه 1359 تا 1362


آدمها ....

آدم ها می آیند که عبور کنند... چه به جبر روزگار و چه به انتخاب های خودشان! هیچ کس ماندگار نیست... هیچ حسی تا به همیشه به یک اندازه و یک شکل نیست... چه عشق هایی که رنگ تنفر می گیرند... چه تنفرهایی که رنگ عشق... چه دوست داشتن هایی که رنگ فراموشی... چه فراموشی هایی که رنگ بی طاقتی... همه چیز توی این دنیای لعنتی می تواند رنگ ببازد... می تواند تغییر شکل دهد... می تواند یک باره نیست شود! حتی ممکن است آنکه دم از دوست داشتن می زند سال ها بعد نامت را هم فراموش کند... تلخ است! می دانم! اما دل آدم ها دست خودشان هم نیست چه برسد به دست کسی که می خواهد نگهش دارد... حفظش کند... نه! فایده ای ندارد... دل که رفت آدم را هم به دنبال خودش می برد...


اما می توان یاد گرفت که هیچ چیز... که هیچ کس... که حتی همین دوستت دارم های پر از التهاب و بیقراری مالِ تو نیست! درست متعلق به همان لحظه هاست! کنار همه چیز... همه کس "این لحظه " را بگذار! وگرنه نابود می شوی... وگرنه به محض دل کندنی... رفتنی... فراموش شدنی... بی معنی می شوی! آدم ها به همان اندازه که می توانند عاشق شوند می توانند بی رحم هم باشند!


آخ که چقدر خوب بود ادم می فهمید چه کسی واقعا دوستش دارد؟! شاید اما اگر می فهمیدیم تنهایی مان خیلی بزرگتر از این ها بود... فهمیده ام که آدم ها به فراخور حس و حالشان سراغ هم را می گیرند... عاشق می شوند... درگیر می شوند... اما هرگز برای همیشه بودن شان تضمینی نیست!


آدمها به سلام ساده ای می آیند و به خداحافظی دردناکی می روند! اما من... تو... چاره ای نیست باید یاد بگیریم توی این دنیا شبیه رهگذرانی باشیم که از کنار هم در خیابانی سرد عبور می کنند... ممکن است کسی به اندازه یک سلام... کسی به اندازه گفتگویی ساده... کسی به اندازه عبور تا انتهای خیابان...همراهی ات کند... حتی سایبان بی کسی ات شود اما آدم‌ها عبور می کنند و تنها مقصد است که می ماند! مسیری که پیش روی توست...اگر می خواهی از زندگی جا نمانی، اعتمادت به مقصد بیش از احساسات گذرا آدم ها باشد...

پ.ن. دلگیر و دلتنگم.....به وسعت دنیا .....

1 2 3 4 5 ... 30 >>