X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

آرزوی من این است .....




همیشه (اینکه میگم همیشه یعنی از نوجوونی ، حدودای 14-15سالگی تا الان )  آرزو داشته ام فرزند پسری داشته باشم که در نوزادی و کودکیش لباس حضرت علی اصغر تنش بپوشونم و ببرمش تو عزاداری های ماه محرم....

همیشه آرزو داشته ام فرزند ی داشته باشم که به عشق علی (ع) و خاندانش پرورشش بدم و بهش عشق به این خاندان مطهر رو یاد بدم....

همیشه آرزو داشته ام فرزندی داشته باشم که وقتی اسم *عباس* رو میشنوه قلبش از عشق زیر و رو بشه و به آقا ارادت خاص داشته باشه....فرزندی که همیشه  با عشق و ارادت بگه *عباس، آقامه....* 

تا الان بخاطر زندگی 700 کیلومتر دورتر از خانواده و دست تنهایی تو شرایطی که از اول ازدواجم هم درس خوندم ،و هم شاغل بودم ، اصلا در خودم نمیدیدم که بهش فکر کنم و مسئولیت همچین تصمیم بزرگی رو به عهده بگیرم....اما این روزها با اتمام دوره آموزشی مقطع دکترا و تثبیت تقریبا کامل شرایط شغلیم و اطمینانم به اینکه موقعیت شغلیم رو خواهم داشت،نبودش رو حس میکنم ، و  احساس میکنم کم کم وقت برآورده شدن این آرزو رسیده.... وقت داشتن علی اصغر کوچکی که با عشق به حسین و عباس و علی وجودش رو آغشته کنم .....کم کم وقتشه .....مهتاب کوچک زندگی من .....

پ.ن. یا قمر بنی هاشم، علمدار....گوشه ی چشمی.....

بوی عشق ، بوی بهشت........

دیروز عصر خسته از کارهای خونه و مطالعه و درس های آزمون جامع، رو کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم با زهرا دوستم تلفنی صحبت میکردیم. زهرا دقیقا یک ماه قبل از ما کربلا بوده. صحبتمون گل کرده بود و داشتیم از خاطرات کربلا میگفتیم. رسیدیم به خاطره وداع حرم حضرت عباس....من هم که هر موقع اسم حضرت عباس میاد اونقدر قلبم زیر و رو میشه که نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم و اشکهام میریزه چه برسه به اینکه یاد روز وداع حضرت بیفتم...... اون روز ابری بارانی دلگیر  که انگار من داشتم از عزیزترین کس م جدا میشدم.....همون روزی که اشک ریزان رفتم کنار ضریح و برای لحظاتی ضریح رو در آغوشم فشردم و با غمگین ترین حالت دنیا خداحافظی کردم از عشقم از قلبم ، و چند قدم رو عقب عقب رفتم که دیگه از حرم برم بیرون اما  نتونستم تحمل کنم و انگار نیرویی منو دوباره میکشید سمت ضریح و دوباره برمیگشتم ضریج رو در آغوشم می فشردم و  هربار که چند قدم رو عقب میرفتم نمیتونستم تحمل کنم و دوباره میرفتم سمت ضریح .....و  چهار مرتبه این دور تکرار شد و هربار نتونستم دل بکنم از عموی عزیزم، عموی مهربون و با غیرتم از عشقم قلبم ..... و نهایتا با چه غم بی پایانی مجبور به جدایی شدم و وقتی ازحرم بیرون اومدم برای آخرین بار برگشتم گنبد طلاییش رو نگاه کردم از شدت گریه نتونستم قدم از قدم بردارم و همونجا وسط خیابون نشستم ......

تا اینجا رو داشته باشید ، من یه پرانتز باید باز کنم  

(چند سال پیش مادر از سوریه یه عطر خیلی فوق العاده ملایم و آرام بخش برام آوردن که اونقدر بوش مستم میکرد که دلم نیومد ازش استفاده کنم گذاشتم تو جانمازم و هر بار بعد نماز لابلای چادرم میپیچمش. عطره هم تو یه کیف پارچه ای زربافت کوچولوئه. 

پریروز که سرکار بودم و خونه نماز نخوندم. شب هم با اذان رسیدم خونه که به پیشنهاد همسر رفتیم مسجد  نماز خوندیم. دیروز صبح هم نمازم رو با چادر نماز نخوندم و با یه چادر رنگی کربلایی خوندم. یعنی دو روز میشد که با سجاده و چادر نمازم نماز نخونده بودم و اصلا سمت سجاده ام نرفته بودم و همونطور بدون اینکه کسی سراغش بره روی صندلی گوشه ی اتاق بود. )

اون موقعی که با زهرا حرف میزدیم و رسیدیم به خاطرات وداع حرم که من نمیتونستم دل بکنم و همش خداحافظی میکردم و دوباره بر میگشتم میچسبیدم به ضریح و اون گریه ها و نشستن تو خیابون از شدت گریه ، از بازگو کردنشون خیلی احساساتی شده بودم و اشکهام اروم اروم میریخت ..... که یک دفعه ..... بی مقدمه ساکت شدم .....طفلک زهرا نگران شده بود که من چرا یه هو ساکت شدم و حرف نمیزنم......اما سکوت من دلیلی بهشتی داشت....... یک دفعه احساس کردم بوی عطر  جانمازم تماااااااام خونه رو پر کرده.......جانمازی که دو روز بود کسی سراغش نرفته ، اون لحظه هم همسر خونه نبود که بگم خب شاید خواسته رو صندلی بشینه جانمازم رو جابجا کرده بوی عطرش پیچیده ..... کولرهم خاموش بود پس احتمال اینکه باد کولر بوی عطر جانمازم رو پخش کنه صفر بود.....جانماز هم توی اتاق بود و من توی سالن دراز کشیده بودم....عطره هم تو کیف پارچه ایش لابلای چادر نمازم پیچیده بود توی سجاده ام.......و تمام اینها احتمال اینکه یه حادثه انسانی بوی عطر جانمازم رو تو فضا پخش کنه به صفر میرسوند.... و جالب اینکه بوی عطر جانمازم هر لحظه بیشتر  و بیشتر میشد...... و من در سکوت غرق در لذت این عطر بهشتی شده بودم.......یه لحظه گفتم خدایا یعنی الان عموی عزیز و با غیرت من حواسش به من بوده و بوی عطرم یه نشونه ؟ خدایا به من نشونه بده اگه حدسم درسته که یه هو انگار با یک انرژی عظیم تمام بدنم یخ کرد.....انگار یه موج عظیمی از انرژی وارد بدنم شد......شروع کردم به لرزیدن و اشکهام پشت هم گوله گوله میریخت....اصلا نمیتونستم حرف بزنم......یعنی دلم هم نمیخواست حرف بزنم ..... فقط دلم میخواست اون لحظه ها رو نفس بکشم....میدونستم اگه این لحظه ها بگذره دیگه شاید نتونم تجربه اش کنم پس حالا که برام پیش اومده ازش لذت ببرم و استفاده کنم....... پس ترجیح دادم خودم رو  بسپرم به آغوش نور..... غرق در این عشق بی نظیر بهشتی .....غرق در اقیانوس بی پایان عشق عزیزم عموی نازنین و باغیرت و مهربونم که اسمش لرزه به قلبها میاره و قلبها رو از عشق زیر و رو میکنه.....

پ.ن. همون دعای همیشگی.....خدایا ! این عشق بی نظیر بهشتی ، این شور "عباس" ی رو ازم نگیر......



خدایا ! دنیام رو بگیر ، این عشق بی پایان و بی نظیر، این ارادت و شور  رو از قلبم نگیر......








در آسمان دلم، همیشه ماه روی تو کامل است....

همیشه، شب، شب چهاردهم است....

دلتنگ که میشوم به ماه مینگرم.....
یا قمر منیر بنی هاشم 

آرام جانم عباس....




الحق که به نام تو قمر می آید 

ای ماه ترین عموی دنیا "عباس"........

دانشجوی عراقی

سلام و صد سلام به عزیزان این خونه کوچیک مجازی 

انشالله که حال و احوال تون خیلی خوب باشه 

(دلم واسه یه پست پر از استیکر تنگ شده بود  کودک درونه دیگه .....کاریش نمیشه کرد )

عارضم به خدمتتون که بلاخره اون بحران چند روز پیش رو دارم پشت سر میگذارم و به روال عادی زندگی برمیگردمanti sadness smiley. میتونم بگم تا 90 درصد خوشبختانه بهترمbliss smiley

کلاسهای ترم تابستون هم که شروع شده و هفته ای دو روز در خدمت دانشجوها هستیم 

یکی از کلاسهای این ترمم ، دانشجوهای مقطع دکتری هستن که باید آزمون تافل  بدن تا بتونن تو آزمون جامع شرکت کنن و رشته های مختلفی هستن. 

معمولا تو هر کلاس دکتری یکی دو نفر دانشجوی خارجی  هم دارم. این ترم یه آقای حدودا 40 ساله ی  فلسطینی و یه آقای حدودا 30-33 ساله ی عراقی هست تو کلاس. اون آقای عراقی که اهل نجف هم هست بسیار بسیار با شخصیت و مودب و مظلومه. حتی مدیر گروه و مسئول آموزش هم به خوبی  ازش یاد میکنن و دوستش دارن clap smiley جالبه که فارسی رو خیلی عالی صحبت میکنه و یه ذره خیلی کم لهجه داره . روز اول که رفتم سر کلاس فکرکردم باید از اهالی خوزستان باشه. 

القصه ، ما وقتی فهمیدیم ایشون اهل نجف هستن بسی دلشاد گشتیم و ازشون التماس دعا داشتیم. 

دیروز که جلسه دوم کلاس بود بعد از کلاس اومد گفت ببخشید استاد من چند لحظه کوتاه وقتتون رو بگیرم. فکر کردم سوال درسی  داره. 

اما از تو کیفش یه شال سبز  تبرک حرم ، یه مهر از حرم حضرت عباس و یه تسبیح گلی دراورد گفت این برای شماست . از نجف و کربلا  اوردم تبرک حرم هستن نگه داشته بودم تا به کسی بدم که خیلی ارادت به امام علی داشته باشه. هفته پیش که شما انقدر از صمیم قلبتون گفتین رفتین نجف مارو هم دعا کنین و صدا بزنین دوباره قسمت شه بیایم فهمیدم که خیلی ارادت دارین به امام علی و یاد این پارچه و تسبیح افتادم و فهمیدم که قسمت شماست. انشالله قسمت شه دوباره تشریف بیارید نجف اما این دفعه هتل نرید تشریف بیارین منزل ما خودمون هم می بریمتون کربلا خونه فامیل مون .....fairy smiley مونده بودم چطور ازش تشکر کنم....از این همه لطف و محبتش.... اشک تو چشمهام جمع شد....وقتی پارچه رو درآغوشم فشردم و بوسیدم از عطر حرم دلم لبریز شد ....و از دیروز اون تسبیح گلی و اون شال خوشبوی تبرک حرم تو دستمه fairy smileyو دلم روونه ی نجف و کربلا.......

این هم عکس سوغاتی های بسیار باارزش  تبرک شده این دانشجوی مهربون و مودب عراقی : 



ناگفته ها ........(با همون رمز)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

دغدغه های کاری....

یکی از دانشگاه هایی که تدریس میکنم دانشگاه دولتی و بسیار معتبری هست. رییس دانشکده آقای دکتر "ع" هم بسیار آدم محترم و قدرشناسی هست. و خیلی هم با احترام با من برخورد میکنن. چند وقت پیش تماس گرفتن بعد از کلی قدرشناسی و قدردانی از زحمات من! گفتن که قراره یکی دیگه از دانشکده ها هم به کلاسهای شما اضافه بشه و اونجا هم تدریس داشته باشید چون در حال حاضر بین اساتید فقط شما شایستگی لازم رو دارید. 

خب من زیاد تو قید وبند این نیستم که کسی ازم تعریف  تمجید کنه یا قدردانی کنه یا حتی نکنه. من همیشه تدریس رو دوست داشتم و همیشه با قلبم درس دادم و برای قلبم. نه بخاطر مسائل مالیش نه هیچ  چیز دیگه ای. حتی پارسال وقتی یکی از دانشجوهام گفت استادشما خیلی معروفینا حتی تو قزوین هم شما رو میشناسن و به من گفتن که با شما کلاس بردارم، یا اون دانشجوم که گفت خواهرم از اهواز زنگ زده گفته حتما با شما درس بردارم ،  درحالیکه من هیچوقت جز تهران جای دیگه ای تدریس نداشتم، برای خودم هم جالب و تعجب اور بود چون حتی هیچ وقت تو قید و بند معروف شدن و اسم در کردن نبودم ! 

القصه این اقای دکتر "ع" که همیشه به شدت از من قدردانی کردن به من اطمینان دادن که اون یکی دانشکده هم از ترم تابستون به کلاسهای شما اضافه میشه و کلی هم سفارش  کردن که کسی از این ماجرا خبر دار نشه فعلا چون فکر میکنن ما برای شما پارتی بازی کردیم و دیگه به شایستگی و کیفیت کار شما فکر نمیکنن. خب من طبیعیه که خوشحال شده بودم بهرحال کیه که از پیشرفت کردن خوشحال نشه. و دیگه با اون اطمینانی که آقای دکتر داده بودن منتظر بودم که این یکی دانشکده هم به کلاسهام اضافه بشه. تا روز یکشنبه که مسئول آموزش زنگ زد واسه شروع کلاسها هماهنگ کنه و وقتی گفت فقط دانشکده خودمون راستش یکمی جا خوردم چون دکتر به من اطمینان صد در صد دادن که اون یکی  دانشکده هم به کلاسهای من اضافه میشه. ولی خب سعی کردم سریع با قضیه کنار بیام و وقتی احساسم رو زدم کنار و منطقی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که من که این دانشکده ای که هستم خیلی راضیم ، هم از کادر مسئولین هم از همکارها، همه جوره هم با من همکاری میکنن ، مسیرش هم نزدیکتره اون یکی دانشکده خارج از دانشگاهه و حدودا 45 دقیقه راهش دورتره و خب برای من که  باید از کرج برم تهران مسلما 45 دقیقه بیشتر،  زمان خیلی زیادی برای رفت و آمد هست. و خیلی زود با قضیه کنار اومدم و به نوعی فراموشش کردم. تا امروز تل*گرام*  رو چک کردم دیدم که  که تو گروه  دانشگاه که همیشه شروع کلاسها رو اعلام میکنن اسم همه همکارهای من تو اون یکی دانشکده هست جز خودم که دکتر "ع" اونهمه اصرار و تاکید فراوان داشتن که من اونجا هم تدریس داشته باشم...... راستش خیلی ناراحت شدم. نه به خاطر کلاسها ، خب من تو همین دانشکده خیلی راحتم و حاضر نیستم  برم دانشکده دیگه ای و خوشحال هم هستم که در جمع همکارها موندم حتی با رییس اموزش و مدیر گروه هم خیلی راحت و صمیمی ام، ناراحتیم بخاطر اینه که اولا از دکتر توقع نداشتم یه جورایی زیر حرفش بزنه و اینکه همه همکارانی که دکتر به گفته خودش تدریس شون رو قبول نداشت و از نظر ایشون فقط من اون شایستگی رو داشتم که اونجا تدریس کنم ، اسمشون تو لیست اساتید اون یکی دانشکده هست..... 

نمیدونم واقعیت ماجرا چیه و چرا حرفهای دکتر با واقعیتی که هست اونهمه تفاوت داشت، فعلا هم نمیخوام قضاوت کنم  دکتر رو ، شاید دلیل معقولی برای این کارشون داشته باشن اما بهرحال ته دلم یکم آزرده خاطر شدم. بوی دو رنگی میشنوم یه جورایی. من به شخصه آدم رکی هستم. اگه طرف مقابلم از نظر من موردی برای تعریف نداشته باشه ، تعریف بیخودی ازش نمیدم. آدم مثبت نگری هستم البته و سعی ام اینه که اگه شده یک نکته مثبت در طرف مقابلم ببینم و بهش گوشزد کنم اما اگر یک مورد داشت همون یک مورد رو میگم و دیگه بی خودی و به دروغ هی موارد رو زیاد نمیکنم. اگر هم برای کسی احترام قائل باشم حتما بی پروا به رو میارم و بهش میگم که چقدر براش احترام قائلم. در کل ساده و صمیمی  ام و همیشه از صمیم قلبم حرف میزنم. همه اطرافیان میدونن حرفی که من میزنم ذره ای توش ریا نیست و کاملا صادقانه است هر چی به زبون میارم ، حرف قلبمه. ریا و دو رویی تو رفتار  وحرفهام وجود نداره و هیچ وقت هم به کسی وعده سر خرمن نمیدم . اینه که وقتی مورد ریا و دو رویی قرار میگیرم خیلی ناراحت میشم. 

صبح هم زنگ زده بودم  با رییس اموزش در باره یه موضوعی صحبت کنم خواستم این مورد رو هم درمیون بگذارم  اما سرشون شلوغ بود و من هم ترجیح دادم وقتشون رو نگیرم و فقط اون موضوع مهمتر رو گفتم . جلسه بعدی کلاسم یکشنبه است  ، با رییس اموزش صحبت میکنم شاید ایشون اطلاع داشتن از مسائل پشت پرده.....  

فعلا تا چیزی دستگیرم نشده ترجیح میدم قضاوت نکنم. 

امیدوارم شرایط ایده آلی پیش بیاد بتونم زودتر هیات علمی شم و به یه ثبات کاری برسم تا از این دست دغدغه های حق التدریسی راحت شم ......

1 2 3 4 5 ... 28 >>