X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

دلتنگم....

مامان تا دو ساعت دیگه برمیگردن شهرمون، بقول خودشون برم سر خونه زندگیم.....  خیلی ازشون ممنونم، حضورشون از نظر روحی تو این فصل سخت امتحانات ترم آخر به شدت لازم و البته آرامش بخش بود، انشالله جبران خیر کنم براشون

و من بس دلتنگم از الان.... به سکوت خونه بعد تنها شدن که فکر میکنم بغضم شدت میگیره.....

باید برم بیرون، نمونم خونه.....

شاید رفتم پیاده روی.....

خدایا .... همه پدر مادرها رو در پناه خودت حفظ کن و مراقبشون باش

بعدا نوشت: یک ساعت پیش مامان زنگ زدن ، پروازشون بسلامت نشسته و داشتن با داداش و عروس میرفتن خونه. الهی شکر که بسلامتی رسیدن.

چقدر داداش و عروس شاد بودن، خوشحال شدم از شادی شون، دلشون برای مامان خیلی تنگ شده بود. تنهایی و دوری من هم، انتخاب خودم بود....

این هفته ی آخر ، مامان حسابی برای داداش دلتنگ شده بودن، از طرفی دلشون نمیومد منو بااون همه مشغله و امتحان تنها بگذارن، ولی کاملا حس میکردم که دوست دارن زودتر برگردن شهرمون، البته شهرشون !! ولی هرچه به ساعت رفتنشون نزدیکتر میشد ، حس بر سر دوراهی بودن رو توی چهره شون بیشتر میدیدم.... از طرفی دلتنگ من میشدن ، از طرفی بیشتر نمیتونستن دوری داداش رو در مرتبه اول، و بعد بابا و مامان جون رو تحمل کنن.... الهی بگردم همش میگفتن انشالله چشم رو هم گذاشتی این مدت هم سریع میگذره و برای تعطیلات عید کمتر دو ماه دیگه میای پیشم.....

بهر تقدیر،از خدای مهربان شاکرم که میرن میان، در رفت و امدیم و میتونیم همدیگه رو ببینیم.

برم اشکهام رو پاک کنم..... یه آب هم به صورتم بزنم الانه که آقای همسر بیاد..... دوست ندارم بااین صورت قرمز و چشمهای اشکی بعد 14 ساعت کار و خستگی که میاد خونه برم استقبالش..... زن بودنم سخته ها.......

دومین امتحان .....

سرشارم از خستگی..... بی خوابی..... و تئوریها و نظریه ها....... !!!

ممنونم از مادر خانمی جانم که این ترم ، بخاطر اینکه کمک حال من باشن موقع امتحانها، خونه و زندگی و کار و پدر و همه رو رها کردن و سه هفته است اومدن پیشم..... این روزها، روزهای طلایی زندگی مه..... با مهر و احترام دست مادر خانمی رو می بوسم.....

خدایا ممنونم بابت همه چیز، خدایا شکرت..... خدایا همیشه مواظبمون باش.......

امتحان امروز ، درسی هست مربوط به فیلد رساله ام، دوستش دارم عمیق.... بااینکه خیلی سخته ولی من عجیب دوست دارمش......!

اولین امتحان از آخرین ترم....

میریم به سوی اولین امتحان از آخرین ترم دوره دکتری......

خدایا به امید تو.....

دیشب اولین موی سفیدم مشاهده و رویت گردید......

همیشه میشنیدم دوره دکتری آدم رو پیر میکنه، باورم نمیشد.....ولی حالا دیگه، با چروکهایی که وقت خنده دور چشمهام میفته، با خط خنده ای که هر ترم عمیق تر میشه ، و با تار سفیدی که بقول دوست عزیزی مغرورانه و باوقار خودنمایی میکنه،  مجبورم باورم کنم.....

دوباره شب زنده داری.....

دوباره فصل امتحان.....دوباره شب زنده داری.....دوباره ساعتهای طولانی خوندن و تجزیه تحلیل کردن و پل زدن مطالب بهم.....دوباره سکوت شب و بیداری نیلگون...... دوباره خستگیها و تلاشهای مضاعف........دوباره طعم تلخ قهوه های پشت هم...

من و دوست و همکلاسی عزیزم در دوره ای دیگر از زندگی.....

باشد که مثل ترمهای قبل موفق شده و سربلند این دوره رو بگذرونیم.....

خدایا شکرت بابت همه چیز.....بابت همه چیز.......

نیلگون و اولین امتحان در این ترم :)

سلام و صد سلام به عزیزان این خونه کوچیک مجازی

عارضم به خدمتتون که اولین امتحان این ترممون روز سه شنبه است انشالله ، که درسی بس آسان است در مقایسه با درسهایی که در دوره دکتری خواندیم. و دو پروژه هم دارد که اینجانب نیلگون، دکتر به زودی ها انشالله،  یکی رو انجام داده و دیگری را دست نزده ایم ....

و از انجایی که درسی بس آسانتر از بقیه دروس پیش رو داریم، فعلا اسکیپش نموده ایم تا روز یکشنبه انشالله استارتش را بزنیم و فعلا داریم درس بسیار سخت دیگری را میخوانیم که دارد با مفاهیم پیچیده اش مارا به کشتن میدهد.... ترکیبی است از فلسفه، آمار، آزمون سازی زبان.... حالا شما فکر کنین ترکیب فلسفه و امار چه میشود که ازمون سازی هم به ان اضافه گردد....اینجاست که باید بگوییم یا قمر بنی هاشم.....

مادرخانمی جان مان را هم چند روزی فرستادیم مشهد زیارت آقا امام رضا جان جانانمان و بسی سفارش کردیم که دعا کنند معدل این ترممان ای پلاس شود.... البته زنگ زدیم آقای پدر هم امد باهم رفتند مشهد ، انگار برای مادرخانمی مان سخت بود بدون آقای پدر بروند و وقتی هم خواستند بروند کودک درون نیلگون سفارش پاستیل به مادرخانمی جان داد

و البته وقتی که راهی شدند خانه نیلگون به شدت سوت و کور گردید و نیلگون تا فردای آن روز دلگیر بود اما هی خودش را دلداری میداد که انشالله یکشنبه برمیگردند و دست بر قضا روزی که مادرخانمی و پدرجانمان رفتند ، آقای همسر هم دیرتر به خانه آمد چون کارش طول کشیده بود ، و نیلگون بسی دلتنگ تر گردید چون خانه ش به قدر گریه آوری سوت و کور بود تا اینکه آقای همسر آمد و مستقیم و یک راست رفت سراغ تلویزیون و شبکه خبر و خانه را از سکوت نجات داد .... البته ما هنوز هم دلتنگ هستیم اما هی به خودمان دلداری میدهیمconsoling smiley که انشالله زودی یکشنبه می رسد و مادرخانمی جانمان با جناب پدر که این روزها دلش خیلی برای نیلگون بخاطر سختی درسها میسوزد، می آیند انشالله

خب این هم گزارش این روزها ، یادگاری برای سالهای دور .... تا بعدها یادمان نرود در راه علم آموزی و تحصیلات عالیه و رسیدن به جایگاهی که آرزویش را داشتیم چه ها کشیدیم و چه روزها را پشت سر گذاشته و چه تلاشها کردندیم و..... book smiley و البته یادمان بماند که گل دل ما ، دوست عزیز ما،چقدر باما در درس خواندن همراه بوده و چقدر دوتایی درس خواندن ، و در تلگرام آمار دادن واقعا به ما چسبیده است

راستی ! دوباره با شروع فصل امتحانات، کافی شاپ خانه را راه انداخته و راه به راه قهوه و نسکافه مینوشیم coffee bath smileyتا بلکه خواب از چشمانمان ربوده شود....

فعلا برویم به ادامه درس شیرین اما خیلی سخته آزمون سازی بپردازیم

یک راستی دیگر !! چقدر استراتژی های reading comprehension  در درس خواندن به دادمان میرسد و کارساز است.... واقعا خدا را شکر happy angel smiley

1 2 3 4 5 ... 26 >>