X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

ادامه سفرنامه عتبات عالیات 3

سلام به عزیزان دل این خونه مجازی

ببخشید اگه زیاد منتظر موندین برای ادامه سفرنامه

خب تا اونجا گفتیم که با عجله و در عرض 20 دقیقه برای اولین بار رفتیم زیارت آقایمان عمو عباس جانمان و همش به خودمان امید دادیم که فردا صبح برای نماز صبح برمیگردیم و یک دل سیر زیارت میکنیم..... و با چشم اشکی برگشتیم هتل ..... سریع شام خوردیم و برگشتیم اتاق.....انقدر بیقرار بودم انقدر بیقرار بودم و دلم میخواست برگردم حرم که نمیدونستم از شدت بیقرار باید چیکار کنم..... از طرفی اونقدر خسته بودم اونقدر خسته بودم که داشتم میفتادم..... چای دم کردم و رو تخت دراز کشیدم و به همسر که غرق تماس تلفنی با خانواده اش بود خیره شدم اما تو دنیای خودم تو حال و هوای حسینی و شور عباسیم غرق بودم ..... انگار تو این دنیا نبودم.... غرق تو افکارم بودم که نفهمیدم کی خوابم برد و ساعت 3 و نیم با صدای همسر بیدار شدم....... یه جند ثانیه ای گیج و گم نگاهش کردم و بعد یادم آمد که کجام و قرار چی بود یه هو چنان از جا کنده شدم که همسر از شدت خنده پخش زمین شد...... سریع وضو گرفتم حاضر شدم یه تیکه میوه از تو یخچال با عجله خوردم و  پارچه تبرکی که از حرم حضرت علی گرفته بودم از دفتر نذوراتشون رو برداشتم که تبرکش کنم و  راه افتادیم..... توراه که داشتیم میرفتیم اولش هنوز گیج  بودم و یه حال خاصی داشتم اما وقتی گنبد رو دیدم قلبم شروع کرد به طپیدن ...... محو تماشا شده بودم .... هر قدمی که نزدیکتر میشدم شورم بیشتر میشد.... با همسر قرار گذاشتیم برای ساعت 7 و نیم و از هم جدا شدیم.....لحظه ای که میخواستم ازش جدا شم برم سمت تفتیش خواهران همسر صدام زد گفت بااین هیجانی که تو داری میری سمت حرم من واقعا نگرانتم...... با چشمهای اشکی و بغضی که  از هیجان بود و نمیذاشت حرف بزنم به سختی و با لبخند و اشک بهش گفتم نگرانم نباش دارم میرم پیش عزیزترینم .... وبا یه لبخند ازش جدا شدم و با یک "مواظب خودت باش" جواب لبخندم رو داد و من به پرواز درومدم.........

تفتیش رو گذشتم و وایسادم جلو ورودی حرم.....تعظیم کردم و سلام دادم اما مگه هجوم اشکهای پشت هم اجازه میداد حتی چیزی ببینم.....

به سمت ضریح به راه افتادم باورم نمیشد عجله ای ندارم و میتونم تا هروقت که دلم میخواد هر جای حرم برم.....مثل کسی که بعد از یه فراغ طووووووولانی عزیزترین کس اش رو دیده گوشه گوشه حرم میرفتم و سلام میدادم و به اون بارگاه باشکوه نگاه میکردم.....رفتم ضریح رو زیارت کنم ولی خیلی شلوغ بود از دورتر سلام دادم و رفتم زیر زمین......ضریح زیر زمین نزدیک ترین جای حرم به مزار مقدس هست چون مزار مقدس چهار متر زیر زمین واقع شده.....

خدای من......زیر زمین خلوت خلوت بود.....هیییشکی نبود جز خانم خادمی که مشغول ذکر گفتن بود و یه خانمی که مشغول نماز بود.....بدو بدو رفتم ضریح رو در آغوش گرفتم و شروع کردم به راز و نیاز ......اصلا نمیتونم حالم رو وصف کنم که اون لحظه ها چه حالی داشتم ..... فقط یادمه ضریح رو توی دو تا دستهام مشت کرده بودم و مدام اسامی عزیزانی که التماس دعایی داشتن به زبون می آوردم و هر از گاهی هم میگفتم عمو عباسم عموعباس جان ممنونم دعوتنامه ام رو امضا کردی..... مگه دل میکندم از اون ضریح نقره ای......به جرات میگم بهشت زمین رو اونجا تجربه کردم.....آره.....بهشت که میگن همونجا بود......نزدیک ترین نقطه حرم مطهر به مزار اصلی..... همونجا برگشتم رو به قبله و مشغول خوندن نماز حاجات شدم..... نیت کرده بودم به اسم تک تک افرادی که التماس دعا داشتن جداگانه نماز حاجات بخونم ..... برای سه نفر خوندم که نماز جماعت صبح شروع شد....موعد نماز صبح یکم شلوغ شد اما دوباره بعد ازنماز من بودم و یک زیرزمین بزرگ و یه ضریح نقره ای که از داخلش نور سبز میتابید..... دوباره مشغول نماز شدم ..... هر چند تایی نماز حاجات که میخوندم برمیگشتم سمت ضریح و زیارت میکردم و دوباره به نماز مشغول میشدم ...... آخرین نمازهام رو که خوندم ساعت 6 و نیم شده بود و هنوز یک ساعت وقت داشتم تا برم سر قرار با همسر.... نشستم کنار ضریح و به دعا مشغول شدم ..... داشتم زیارت علقمه میخوندم که یه خانم عراقی اومد زیارت کرد بعد از زیارتش نشست روبروم به عربی گفت خیلی هیجان داری ؟ با اشاره گفتم آره ..... گفت خیلی ابوفاضل رو دوست داری ؟ با چشمهای اشکی گفتم خیلی..... گفت دوست داری برات روضه مدح و ثنای ابوفاضل بخونم؟ با خوشحالی گفتم بله .... واقعا که روضه بی نظیری خوند ..... خیلی عالی بود واقعا تو اون حال و  هوا ، اون مدح و ثنایی که اون خانم خوش صدا خوند چسبید و معنویت فضا رو جندین برابر کرده بود ...... حین خوندنش هم چند نفر اومدن نشستن دور و برمون و محو اون خانم شده بودن.....روضه شون که تموم شد یه خانم فیلیپینی اومد بهم نذری داد ! حالا نذریش چی بود؟ یه جفت گوشواره نوزادی خیلی زیبا ...گفت من اولاد نداشتم عباس بهم اولاد داده اینم نذریشه !

حالا مگه من پای رفتن از اون فضای بی نظیر رو داشتم ..... هربار از حرم میخواستم برم بیرون به خودم دلداری میدادم که چند ساعت دیگه میام..... همسر همیشه زیارتهاش رو تقسیم میکرد هم حرم امام حسین میرفت هم حرم حضرت عباس ولی من واقعا نمیتونستم ! وقتی میرفتم حرم حضرت عباس مگه میتونستم از آغوش نور جدا بشم ؟! واقعا حسی که تو حرم عموعباس حانم داشتم هیچ کجای دنیا نداشتم اونجا خود خود بهشت بود.......یک جای دیگه هم بجز حرم که خیلی آدم رو متاثر میکرد ، کف العباس بود...... دو تا دست توی دو تا کوچه ی دور از هم......غریب و تنها افتاده بودن .......

سه روزی که کربلا بودیم به چشم برهم زدنی گذشت ..... اندازه سه ساعت ..... . روز زیارت وداع رسید.....زیارت وداع یکی از غم انگیز ترین لحظه های عمرم بود....انگار میخواستن قلبم رو ازم جدا کنن..... یا بهتره بگم انگار میخواستن قلبم رو درارن بذارن همونجا و بگن حالا خودت برو..... یه نماز صبح رفتیم زیارت وداع چون قرار بود ساعت 9 به سمت سامرا حرکت کنیم..... با چه حالی زیارت وداع خوندم ..... با چه حالی با چه حسرتی به ضریح نگاه میکردم...... بی نهایت وداع غم انگیزی بود..... انقدر بیقرار کردم که خانمی که کنارم بود تحت تاثیرم قرار گرفته بود..... تنها چیزی که به زبونم بود این بود که عمو عباسم چطور برم ؟ قلبم رو چطور بذارم برم ؟ عمو عباس.....عمو عباس..... خیلی غم انگیز بود ..... سه مرتبه مشتم ور از دور ضریح باز کردم که برم نتونستم ......دوباره برمیگشتم ضریح رو تو آغوشم میگرفتم..... واقعا نمیتونستم برم..... عین بچه های که به زور میخوان جداش کنن از پدر مادرش...... آخرین لحظه ای که از حرم داشتم میرفتم بیرون سست شدم.....پاهام یاری نمیکرد....داشتم میفتادم...... خیلی لحظه سختی بود...... اما .....نمیدونستم سختی بزرگتری انتظارم رو میکشه......

برگشتم هتل گریون وسایلم رو جمع کردم و آخرین خرت و پرتهام رو گذاشتم تو کیفم و  با همسر رفتیم لابی دیدیم همه منتظر ما وایسادن...... سوار اتوبوس شدیم به سمت سامرا.....هوا ابری بود ..... انگار آسمون هم داشت باهام همدردی میکرد...... روحانی کاروان مرثیه وداع رو خوند ..... و خوندنش همزمان شد با خروج از کربلا..... و من اونحجا فهمیدم که واقعا رفتیم و دیگه معلوم نیست کی بشه برگردیم ..... اونقدر غم انگیز بود ...اونقدراشک ریختم بی صدا که روحانی کاروان به همسرم گفته بود خانمت رو آروم کن طفلک  هنوز داره اشک میریزه ، مکروهه واسه معنویات آدم خودش رو  تحت فشار بگذاره .... اما من خودم رو تحت فشار نمیگذاشتم ..... بی اختیار اشکهام میریخت......دست خودم نبود بی نهایت غمگین بودم.... قبل اینکه بریم کربلا یه هیجان وصف ناپذیری داشتم فکر میکردم برم  کربلا و حال وهوای حرم ها رو تجربه کنم آروم میشم اما واقعا بیقرار تر شدم و از وقتی از شهر کربلا بیرون رفتیم هربار اسم عموعباس جانم میشه یا تصاویر ضریح رو میبینم بی اختیار اشکهام میریزه و واقعا بیقرار تر شدم......

و اتوبوس حامل  زائرین بی توجه به بیقرار ها و اشکهای من  تو یه صبح بارانی دلگیر به سمت سامرا به راه خودش ادامه میداد...............

پ.ن.1. قسمت آخر سفرنامه در پست بعدی.....

پ.ن.2. چمشهام اشکیه و پشت هم گوله اشک میریزه.....

پ.ن.3. خدایا این عشق حسینی ، این شور عباسی رو ازم نگیر......

پ.ن.4. خانم دکتر عزیزمان  گل نرگس جانمان امروز مشرف شدن عتبات عالیات......پریروز زنگ زدن خداحافظی کردن ... من هم کلی خوشحال که کی بهتر از خانم دکتر جانمان که سلام منو به عموعباسم برسونه ........ وقتی داشتم پیغامم رو به عموعباسم میگفتم که خانم دکتر جانمان برسونن زدم زیر گریه و گفتم به عموعباسم بگین خیلی دوستش دارم ...... اتفاقا تو دانشگاه بودم که زنگ زدن و من تو دفتر اساتید بودم ..... انقدر احساساتی شده بودم که وقتی تلفن رو قطع کردم همه همکاران تحت تاثیر احساساتم قرار گرفته بودن و چشمهاشون اشکی شده بود .... الان که دارم این پست رو مینویسم احتمالا الان  خانم دکترجانمان تو حرم مطهر امام علی مشغول نماز مغربن.....انشالله زیارتشون قبول باشه و خدا پشت و پناهشون......میدونم تو دعاهاشون هستم...........

بعدا نوشت : انقدر غرق تو خاطرات حرم عمو عباسم، عموی مهربان و باغیرتم،دعموی عزیزم شدم که فراموش کردم از خاطرات زیارت و حرم مطهر امام حسین و حال و هوای بین الحرمین بنویسم...... !! انشالله در پست بعدی ......

سفرنامه عتبات عالیات 2 :)

سلام و صد سلام به عزیزان این خونه مجازی

امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه  و با انرژی و امید سالی طلایی رو شروع کرده باشید

خب بریم سراغ قسمت دوم  سفرنامه..... نجف و کربلا...

تا اونجا گفتم که تو فرودگاه نجف مهر ورود زده شد و بار رو تحویل گرفتیم و حرکت به سمت هتل.....

فرودگاه نجف بسیار شیک و تمیز و بزرگ بود و کارکنان خوش اخلاقی هم داشت. بلافاصله بعد از اولین درب خروجی سالن تعدادی اتوبوس منتظر جابجایی مسافران به طرف هتلهای مربوطه بودن. ما هم به دنبال رییس و روحانی کاروان راه افتادیم  تا پیدا کردن اتوبوس و خروج از فرودگاه.....

شهر نجف شهر بزرگی بود اما  متاسفانه از امکانات و زیبایی شهری کاملا بی بهره بود..... متاسفانه بر خلاف فرودگاهش شهری کثیف با ساختمانهای خیلی قدیمی و حتی مخروبه داشت..... تنها نکته ای که جلب توجه میکرد ماشینهای خیلی مدل بالاشون بود..... و ماشینهای ایرانی مثل سمند ، تیبا ، پراید ، براشون تاکسی بودن. وگرنه ماشینهای شخصیشون همه هیوندای ، تویوتا ، و .... بودن. 80 درصد خانمهاشون نقاب و عبا پوش بودن و آقایونشون هم دشداشه (همون لباسهای بلند سفید) به تن داشتن.

بعد از عبور از خیابانها و محله های متعدد و حدود نیم ساعت زمان رسیدیم به محوطه حرم مطهر..... توی مسیر تا جایی که دید داشتم و میشد عکس مینداختم و وقتی قبرستان وادی السلام و حرم مطهر  رویت شد سعی کردم از همون توی اتوبوس عکس بندازم.... همه مسافرها به این فکر میکردیم که هتلمون به حرم دوره یا نزدیکه که وقتی رسیدیم خوشبختانه دیدیم به فاصله ی غیر قابل باوری نزدیکه و بسی دلشاد و مسرور گشتیم..... به قدری نزدیک بود که وقتی از هتل میومدیم بیرون دقیقا مقابل درب دومین مرحله تفتیش بودیم و تفتیش اول رو قبل از ورود به هتل گذروندیم. توی عراق هر حرمی سه چهار مرحله تفتیش داشتند و مرحله اخر  تحویل امانات و ورود به حرم مطهر بود.

وارد هتل که شدیم مدیر ایرانی هتل اومدن و به ما خوش آمد گفتن و یه توضیحاتی هم درباره سرویس دهی ، اینترنت و امکانات هتل گفتن. و با آب خنک و میوه تازه ازمون پذیرایی کردن. تو این فاصله مدیر کاروان به همراه یکی از همسفرها اتاق ها رو تقسیم کردن و خوشبختانه ما جز اولین مسافرانی بودیم که کلید اتاق رو تحویل گرفتیم. به سرعت وارد اتاق شدیم و علیرغم خستگی بسیار اونقدر شوق زیارت داشتیم که استراحت نکردیم. سریع چمدون رو باز کردیم وسایل مورد نیاز اولیه رو از چمدون درآوردیم وضو گرفتیم و حاضر شدیم بدو بدو رفتیم حرم...... چند نفر از همسفرها هم همراهمون بودن. بعد از تفتیش و قبل از ورود به حرم مطهر روحانی کاروان برامون زیارتنامه خوندن و ما هم سلام زیارت اول رو دادیم و از آقایون جدا شدیم و رفتیم به سمت ورودی حرم مطهر......

جا داره همینجا اشاره کنم به اخلاق و منش خادمین حرم و مسئولین تفتیش که به نظر من واقعا عالی بودن و خیلی با احترام رفتار میکردن و بسیار خوش اخلاق بودن. نکته ای که خیلی جلب توجه میکرد این بود که بنده های خدا به شدت نسبت به محبت عکس العمل نشون میدادن! یعنی من فقط وارد میشدم یه سلام به اینها میگفتم اما اونقدر با خوشرویی و محبت جواب میدادن که واقعا قند تودلم آب میشد.... حتی یک روز توی حرم یه کوچولو بغل مامانش دیدم بهش خندیدم و براش دست تکون دادم طفلک خودشو انداخت در آغوشم ! حتی بچه های بزرگترشون که توی حرم میدیدم و بهشون لبخند میزدم مثلا دخترهاشون که حدودا 5-10 ساله بودن باز همینطور به محبت عکس العمل نشون میدادن و اصلا بی تفاوت نبودن.

بگردیم به لحظه ورود به حرم مطهر..... یکی از بارزترین ویژگیهای حرم مطهر امام علی (ع) جذبه بیش از حده.....یعنی شما وقتی وارد حرم میشین احساس میکنین یه نیروی خیلی عظیمی سراپای وجود شما رو میخکوب کرده و هر چه به ضریح نزدیکتر میشید این حس قوی تر و قوی تر میشه.... چنان این حس من رو گرفته بود که وقتی برای اولین بار بارگاه و ضریح رو دیدم مثل کسی که شوکه شده فقط در سکوت به ضریح و بارگاه نگاه میکردم..... و حتی بعد از زیارت که با همسر توی حیاط سمت ایوان طلا قرار گذاشته بودیم همسر منو دید گفت چرا مبهوتی ؟! 

حرم مطهر بر خلاف تصوری که من داشتم بسیار کوچک بود مخصوصا در مقایسه با حرم مطهر امام رضا (ع). فقط یک حیاط و یک صحن داشت با چهار درب ورود و خروج از چهار جهت و البته صحن حضرت فاطمه که هنوز معماری و آینه کاریش تکمیل نشده بود و همچنان داشتن روش کار میکردن.البته صحن قابل استفاده بود و فرش انداخته بودن و نماز جماعت هم برگزار میشد اما تکمیل نبود. 

دو روز اول که در نجف بودیم بسیار خلوت بود. ما هم که سه وعده نماز رو میرفتیم حرم و بعد ازنماز به راحتی میتونستیم زیارت کنیم. اما روز سوم که مصادف با اولین روز تعطیلی اسفند ماه در ایران بود به شدت شلوغ شد. بطوری که من زیارت وداع رو از فاصله خیلی زیاد با ضریح خوندم. دو روز اول من همچنان در اون حالت بهت به سر میبردم ، انگار نمیدونستم کجام و چه حسی دارم .... زمانی به خودم اومدم که فقط یک روز مهلت داشتم تا از اون فضا و اون حرم عزیز لذت ببرم و استفاده کنم. شب دومی که بعد از نماز و زیارت کنار همسر توی حیاط مقابل ایوان طلا و نادوون طلا نشسته بودیم چند تا شهید اوردن برای طواف و توی بلند گو هم روضه بسیار بسیار جگرسوزی خوندن. بااینکه عربی میخوندن ولی من کاملا متوجه میشدم. و بسیار بسیار منقلب شدم...... وهنوز هم سوز اون مرثیه توی گوشم هست.... فردای اون شب که میشد آخرین روز اقامت مون در نجف ، ما رو به مسجد کوفه ، مسجد سهله و مزار میثم تمار بردن. مسجد کوفه که واقعا یکی از باشکوه ترین مساجدی بود که در عمرم دیدم اعمال بسیار طولانی داره که همه پشت سر روحانی کاروان صف بستیم و به راهنمایی ایشون نمازها رو میخوندیم و اعمال رو انجام میدادیم. وایشون هم در اواخر اعمال چنان مرثیه ای خوندن که من برای بار دوم به شدت منقلب شدم به قدری که سه نماز آخر رو نتونستم بخونم....... یعنی واقعا نمیتونستم بلند شم حتی .....

القصه بعد ازنماز ظهر وعصر برگشتیم هتل و نهار خوردیم و یکم استراحت کردیم و رفتیم بازار نجف یه مقدار سوغاتی خریدیم و برای نماز مغرب رفتیم حرم و نماز مون رو هم در حرم خوندیم و بعدم زیارت وداع و برگشتیم هتل تا برای فردا صبح زودش حاضر شیم و حرکت کنیم به سمت کربلا .......وداع با نجف اگرچه خیلی دلگیر بود اما چون شوق کربلا داشتیم یکم این حزن مون کمتر میشد... فردا صبح برای آخرین نماز رفتیم حرم و برگشتیم هتل وسایل مون رو جمع کردیم و مدیر هتل هم با قرآن و آب اومدن بدرقه مون و از زیر قرآن رد شدیم و  بعد هم حرکت به سوی مسجس حنانه و انجام اعمال و زیارتش و بعد حرکت بسوی کربلا......

ساعت حدودای 12 ظهر بود که رسیدیم کربلا..... کربلا هم از نظر وسعت شهری تقریبا اندازه نجف بود اما خیلی متمدن تر وتمیز تر. ورودی شهر هم دو تا میدون بزرگ بود که یکیش سلام به امام حسین داده بودن و میدون دوم مجسمه دست و مشک بود و سلام بر حضرت عباس نوشته بودن.... توی کربلا هم کلی پیچ و تاب خوردیم تو شهر و من هم طبق معمول مدام در حال عکس گرفتن بودیم تا اینکه رسیدیم هتل. اما این بار هیچی از بارگاهها و حرم ها نمیدیدم و همه نگران شدیم که نکنه از حرم دوریم. به محض رسیدن همینکه از اتوبوس پیاده شدیم مدیر هتل اومدن استقبالمون و بسیار با خوشرویی بهمون خوش آمد گفتن. من انقدر دستپاچه بودم که  بی درنگ ازشون پرسیدم از حرم دوریم ؟ که خوشبختانه گفتن نه انتهای همین خیابون حرم هست و ما سمت غرب حرم حضرت عباس هستیم و اگر  برین رستوران هتل گلدسته ها و گنبد حرم رو میبینین و ما برای بار دوم به شدت کیفور گشته و دلشاد شدیم.....

هتلی که در کربلا اسکان داده شدیم بی نهایت شیک و تر و تمیز بود و من همش با همسر شوخی میکردم میگفتم مطمانی منو اروپا نیاوردی؟! مطمانی اینجا عراقه؟!

و دوباره جز اولین کسانی بودیم که کلید اتاق تحیول گرفتیم. و سریع رفتیم وسایل رو گذاشتیم و آبی به دست و صورتمون زدیم و رفتیم طبقه دهم که رستوران بود برای صرف نهار.... توی کربلا بر خلاف نجف غذا سلف سرویسی سرو میشد . همسر به من گفت برو بشین من غذا میارم و من هم طبق علاقه خاصی که به نشستن کنار پنجره دنبال میز خالی کنار پنجره میگشتم که یه هو گلدسته ها  و گنبد حرم حضرت عباس رو دیدم . مات ومبهوت خیره شده بودم به اون منظره بی نظیر......باورم نمیشد.....بعد از اینهمه انتظار و اشتیاق بلاخره رسیدم به نزدیکی حرم حضرت عباس....... محو منظره حرم بودم که همسر با دو سینی اومد.... گفت چرا نمیشینی و وقتی من برگشتم سمت همسر با اشکهایی روان که حتی خودمم ازشون بی اطلاع بودم همسر با تعجب گفت چرا گریه میکنی؟! یه لحظه گفتم من ؟! و دوباره لبخند زدم و با انگشت گلدسته ها رو نشون دادم گفتم ببین.....ببین چقدر نزدیکم به عمو عباسم.... همسر لبخند مهربانی زد و گفت خب حالا اشکهاتو پاک کن الان همه فکر میکنن من فقط برای خودم غذا آوردم تو گشنه موندی ! با حس و حالی وصف ناپذیر نهار خوردم و بدو بدو رفتیم اتاق یکم استراحت کردیم نماز خوندیم و حاضر شدیم برای زیارت اول ... مدیر کاروان گفتن زیارت اول رو دسته جمعی میریم و همه ساعت 4 لابی هتل باشن که بریم.

قرار شد اول بریم حرم امام حسین تا موقع نماز مغرب و عشا اونجا باشیم و بعد از نماز بریم حرم حضرت عباس.....اما مگه اشتیاق دل من احازه میداد که اونهمه صبر کنم و نرم پابوس آقا.... همسر که از این همه اشتیاق من خبر داشت گفت برنامه کاروان اینه حالا میخوای ما خودمون جداگانه بریم حرم . من هم که ازخدا خواسته گفتم من میرم حرم امام حسین زیارت میکنم دو رکعت نماز زیارت و نماز حاجات میخونم و میرم حرم حضرت عباس واسه نماز وغرب و عشا. قرارمون هم گداشتیم ساعت 7/30 بین الحرمین....اما وقتی به خانمهای کاروان پیوستم ، دختر رییس کاروان گفت نه نباید بری  اول باید امام حسین رو زیارت کنی ، شلوغه همه با هم باشیم  گم میشی بار اولته بذا همه با هم بریم و این حرفها .... و من برخلاف میلم مجبور شدم بپذیرم. اما بااینکه اون زیارت خیلی با صفا بود اعتراف میکنم که تمام مدت قلبم به شدت میزد و پر میکشید که برم حرم حضرت عباس.... و بلاخره هر طور بود بیقراری هام رو تحمل کردم تا ساعت 7/30 که با همسر قرار داشتم.... وقتی همسر اومد سر قرار اولین جمله ای که بهش گفتم اونم با چشمهای اشکی و به حالت اعتراض این بود که من هنوز نرفتم حرم حضرت عباس..... و بعد براش گفتم که ماحرا از چه قرار بوده و همسر هم گفت بیا خودم ببرمت. اما مساله این بود که انقدر دیر شده بود که من فقط 20 دقیقه وقت زیارت داشتم و اگه دیر تر میرسیدیم هتل وقت شام رو از دست میدادیم.

اما خب چون خیلی بی قرار بودم به همون 20 دقیقه هم راضی بودم اونم برای زیارت اول.....و همش به خودم دلداری میدادم که صبح برای نماز میام و یه دل سیر میشینم تو حرم ... و با شوخی آمیخته با دلخوری خطاب به همسر طوری که دختر رییس کاروان بشنوه گفتم من دیگه با کاروان نمیرم زیارت تمام  برنامه های منو به هم زدن.

القصه رسیدم به بهشت زمین..... مقابل در ورودی حرم .... همسر  یه گوشه وایساد گفت من اینجا منتظرت میمونم برو زیارت کن بیا. و من واقعا نفهمیدم با چه حالی از همسر جدا شدم و به طرف در ورودی حرم رفتم....تو راه که داشتم میرفتم گفتم عمو عباسم 20  دقیقه بیشتر وقت ندارم راه رو  برام باز کن.....از قضا بسیار هم شلوغ بود.... اما بطرز معجزه آسایی میون اون همه کمدی که برای امانات گذاشته بودن فقط یه دونه خالی بود! بدو بدو رفتم کفشهامو گذاشتم کلیدش رو دور دستم بستم و رفتم سمت تفتیش خواهران و ورود به صحن اصلی حرم مطهر....اما وقتی اون صف و اون جمعیت رو دیدم آه از نهادم بیرون آمد.... ده دقیقه فقط منتظر بودم تا بتونم وارد حرم شم درحالیکه فقط 10 دقیقه دیگه وقت داشتم و همسر هم بیرون منتظرم بود.... با درماندگی و بغض گفتم عمو عباس.... راه باز کن.... یه خانم عراقی کنارم وایساده بود و جالبه بااینکه فارسی بلد نبود همینکه من این جمله رو گفتم برگشت سمتم و به عربی گفت بیا دنبالم .... و بین اون همه فشار حمعیت نمیدونم چطور منو برد به اولین نفر از صف تفتیش ! خداخیرش بده . جالبه که من کاملا زبان عربی رو متوجه میشدم . همش همسر میگفت تو انگلیسی خوندی چطوره عربی متوحه میشی! و خودمم نمیدونستم.....

خلاصه از تفتیش گذشتم و از اون خانم مهربون و زیبای عراقی تشکر و خداحافظی کردم و یک آن به خودم اومدم که کجام.... تو درگاه ورودی بارگاه بودم.....جایی که ضریح باشکوه دقیقا مقابلم بود.... مکثی کردم و سلام دادم به سقای عطشان کربلا و گفتم عموعباسم ممنونم که دعوتنامه ام رو امضا کردی و اجازه دادی بیام و به طرف ضریح و ورودی خواهران پرواز کردم.....واقعا حس پرواز داشتم.....انگار پام رو زمین نبود.....وقتی داشتم میرفتم با یه هیجانی میرفتم که تو عمرم تجربه اش نکرده بودم.....احساس میکردم دارم میدووم ولی نمیدویدم..... یه حس بی نظیری داشتم انگار تو خونه عزیزترین کسم بودم ، انگار به سمت آغوش عزیزترین کسم پر میکشیدم.... و جالبه تو اون شلوغی به طرز معجزه آسایی برام راه باز میشد.....انگار دستی جمعیت رو کنار میزد.... روزها بعد برگشتنم ازرسفر،  یک روز ناگهانی یادم اومد اون موقع که میرفتم سمت ضریح و وقتی که روبروی ضریح بودم و تلاش میکردم به ضریح برسم همچین که اشکهام میریخت با صدای بلند نه زیر لب،  پشت هم صدا میزدم عمو عباس....عمو عباس.....

وقتی رسیدم به ضریح از شلوغی و جمعیتی که دور ضریح بود آه از نهادم براومد ..... با خودم گفتم چطور برم زیارت؟ بااینکه اعتقادی به این ندارم که زیارت یعنی حتما لمس ضریح و گرفتن ضریح اما دراین مورد نمیتونستم و یه نیرویی عظیم و ناخودآگاه میکشوندم سمت ضریح.... پشت سر یه خانمی آروم وایسدم و اشک ریزان همچنان صدا میزدم عمو عباس.....عمو عباس که یه هو موج جمعیت پرتم کرد به دور ترین نقطه از ضریح و من با گریه همش میگفتم نه نه تورخدا نه..... که یه هو یکی از خادمین کنار ضریح با اون پری که دستش بود زد به شونه ام و گفت بیا من ببرمت کنار ضریح....و دستم رو محکم گرفت و مدام با پرش میزد به شونه های زائرین و کنارشون میزد و با گفتن "زائر یا الله" راه باز میکرد تا اینکه رسیدیم به ضریح و همونجور که دستم محکم تو دستش بود دستم رو گذاشت به ضریح مشتم رو بست....به نشانه تشکر با  چشم گریون و هیجان زده ازش تشکر کردم و چندبار پیشونیش رو بوسیدم..... اونم طفلک پشت سرم وایساده بود  و مواظب بود که جمعیت منو هل ندن از ضریح دور شم و گفت هرچقدر دلت میخواد زیارت کن.....

باورم نمیشد تو اون همه جمعیت به این راحتی بتونم برسم به ضریح و خادمی مواظبم باشه که جمعیت هلم نده....غیر از پاسخ عشقی که به عمو عباسم داشتم چیز دیگه ای بود؟ نه نبود..... عموعباسم عمو عباس با غیرتم عمو عباس مهربونم میدونست وقتم کمه و حرم شلوغ.....میدونست چقدر مشتاقشم میدونست باید بهش برسم و همینکه بهش گفتم وقتم تنگه برام راه باز کرد تا بهش برسم.....وقتی که کنار ضریح بودم دقیقا حس میکردم تو آغوش نورم.....اما حیف که همسرم منتظرم بود به ناچاری از ضریح جدا شدم برگشتم دوباره پیشونی خانم خادم رو بوسیدم ازش تشکر کردم ف با محبت منو تو آغوشش گرفت و بعد از خداحافظی از این خانم خوش قلب به سمت همسر برگشتم اما همش به خودم دلداری میدادم که چند ساعت دیکه برای نماز صبح میام حرم و یک دل سیر میشینم پیش عمو عباسم......

پ.ن. از یادآوری خاطرات حرم عموی عزیزم عموعباس با غیرت و مهربونم احساساتی شدم . ببخشید اشک امونم نمیده.....ادامه سفرنامه رو توی پست بعدی مینویسم......

سفرنامه عتبات عالیات 1 :)

سلام و صد سلام به دوستان عزیز این خانه مجازی و تبریک سال نو. امشاله سالی عالی پیش رو داشته باشید و اتفاقهای بی نظیر دوست داشتنی براتون بیفته congratulations smiley

عارضم به خدمت انورتون که از اونجایی که این سفر معنوی بسیار باارزش بود تصمیم گرفتم سفرنامه اش رو بنویسم تا خاطراتش همیشه برام موندگار بشه و انشاله اگر عزیزی عازم این سفر بود تجربه های سفرم به دردش بخوره

قسمت اول : ثبت نام سفر fairy smiley

خیلی وقت بود که دلم هوای کربلا کرده بود اما اونقدر مشغله کاری و درسی داشتم که واقعا فرصت رفتن نمیشد. اما وقتی بهمن ماه تصویب شد که باید بزودی پروپوزال تحویل گروه بدم و دیگه تا اردیبهشت فرصت نداریم ، همسر پیشنهاد داد بیا سفرمون رو از شهریوربندازیم اواخر اسفند واز این فرصتی که برات پیش اومده و وقت آزاد داری استفاده کنیم. من هم که عاشق و بیقرار رفتن مخصوصا زیارت عمو عباس خلاصه کلی دلشاد گشته و اشک شوق در دیدگانمان حلقه بست و به همسر بااشتیاق گفتیم برییییییییم...... و ثبت نام اولیه رو در سایت انجام دادیم و منتظر شدیم برای اعلام اولویت. از اونجایی که هر سال تعطیلات نوروز رو میایم جنوب پیش خانواده هامون و معمولا هم بعد مدت طولانی میایم میخواستیم حتما تاریخ سفرمون موقعی باشه که بتونیم قبل شروع تعطیلات بریم و برگردیم که بعد بریم جنوب پیش خانواده هامون. پس متوسل شدیم به عموعباس و ازش خواستیم که جز اولویتهای اول باشیم و بتونیم تاریخ ایده آلی پیدا کنیم که کاروانهاشون هم جای خالی داشته باشن. و خلاصه دعا کردیم و هی انشاله گفتیم تا اینکه بعد حدودا 10 روز انتظار اولویتها اعلام شد و من جز 5 اولویت اول بودیم و الحمدلله تونستیم براحتی کاروان و تاریخ دلخواه رو پیدا کنیم fiesta smiley بعد از پیدا کردن تاریخ دلخواه که 24 اسفند تا 1 فروردین بود  و ثبت نام اولیه در دفتر مسافرتی که بصورت اینترنتی بود ، نوبت رسید به ادامه ثبت نام بصورت حضوری چون درگاه بانک مشکل داشت و ارور داد و نتونستیم اینترنتی هزینه سفر رو  واریز کنیم مجبور شدیم بریم حضوری فیش بگیریم و پرداخت کنیم. اتفاقا روزی  هم بود که همسر مریض بود و سر کار نرفته بود و من هم اون روز رو کلاس نداشتم. بااین حال انقدر شوق رفتن داشتیم که سریع حاضر شدیم و رفتیم فیش گرفتیم و همون موقع هم از مسئول ثبت نام خواستیم فیض پرداخت عوارض خروج از کشور رو هم برامون صادر کنه که همزمان اونم پرداخت کنیم که روز پرواز دیکه خیالمون راحت باشه  بابت پرداخت عوارض ولازم نباشه که تو صف طولانی بادجه فرودگاه بمونیم. القصه کارهای ثبت نام براحتی انجام شد و دقیقا انگار که دستی پیشاپیش ما راه رو برامون باز میکرد و ما همش در حالت مسروریت بسر میبردیم و هی  ذوق میکردیم

وقتی بابت تاریخ سفر و امور ثبت نام خیالمون راحت شد و دیگه کاری نداشتیم ، نوبت انتظار سه هفته ای برای رسیدن تاریخ سفر بود..... و چقدر هم انتظارش شیرین بود و چه هیجان وصف ناپذیری داشت.....مخصوصا برای من که بار اول بود میرفتم چون همسرم دو مرتبه رفته بود و من بخاطر مشغله کاری وتحصیلی نتونستم برم. روزهای انتظار خیلی شیرین ، یکی پس از دیگری میگذشت و ما هی به روز رفتن نزدیک و نزدیکتر میشدیم.... و بلاخره روز موعود فرا رسید...... تو همایشی که برای زائرین برگزار کرده بودن گفتن که روز هر دو پرواز برامون اتوبوس گرفتن که رفت و  برگشتمون تا فرودگاه راحت باشه و باز ما بسی مسرور و کیفور گشتیم چون این هم شده بود برامون دغدغه که این همه راه رو  تا فرودگاه امام چطور بریم و برگردیم مخصوصا  پرواز برگشت که ساعت 10 شب انجام میشد. طبق قراری که روز همایش برای رفتن هماهنگ شده بود  باید ساعت 8 صبح روز سه شنبه 24 اسفند ماه 1395 مقابل درب ورودی یکی ازامامزاده ها  حاضر میشدیم. شب قبلش خواهر همسر با من تماس گرفت و گفت که صبح ما میایم دنبالتون و میبرمیتون امامزاده و قرار بود که ما آژانس بگیریم بریم دیگه کنسل شد و صبح ساعت 8 خواهرش اومد دنبالمون و ما رو برد. اتفاقا زود هم رسیده بودیم حتی هنوز مدیر کاروان نرسیده بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم امامزاده زیارت کردیم. ساعت 9 بود که به سمت فرودگاه حرکت کردیم و حدودا 10/30 رسیدیم و سریع بازرسی وسایل انجام شد و خودمون هم رفتیم تو صف بازرسی و سریع رفتیم  برای کارت پرواز  و تو این فاصله هم مدیر کاروان رفت برای ویزا و کارهای اداری. صف تحویل بار و گرفتن کارت پرواز شلوغ بود این شد که من پاسپورتم رو دادم به همسر و خودم رفتم یه صندلی برای نشستن پیدا کردم  بلاخره اون صف طولانی به پایان رسید و رفتیم برای سالن پرواز ، اونجا هم به محض ورود پروازمون رو اعلام کردن و حتی فرصت نکردیم نماز بخونیم و مجبور بودیم بریم سوار هواپیما بشیم. و  خب خوبیش این بود که پروازمون بدون تاخیر انجام شد و ساعت 1 ظهر تیک آف کردیم. بعد از یک ساعت و 20 دقیقه در فرودگاه نجف به زمین نشستیم...... چنان هیجان و شوق وصف ناپذیری داشتم که به محض اینکه چرخهای هواپیما به زمین خورد و من زمین نجف  رو حس کردم اشکهام فرو ریخت...... وقتی وارد فرودگاه شدیم قبل اینکه بریم برای مهر ورود پاسپورت و تحویل بار بدو بدو رفتیم دنبال نمازخونه و دو رکعت نماز شکر هم به جا اوردم happy angel smiley.  وقتی از نماز برگشتم دیدم همسفرها و همسری تو صف هستن که مهر ورود بزنن تو پاسپورتهاشون و من میخواستم که بهشون محلق شم که متوجه نگاه هیز و سنگین مامور فرودگاه شدم و تازه اونجا بود که به خودم اومدم و فهمیدم ای وای بر من چه دسته گلی آب دادم  بله.... وقتی رفته بودم وضو بگیرم برای اینکه شلوارم خیس نشه پاچه های مبارک رو زده بودم بالا و یادم رفته بودم ...... با همون وضعیت از نماز خونه بیرون اومده بودم......... هم خجالت کشییدم هم خنده ام گرفته بود از اون تیپ و قیافه  

القصه مهر ورود رو که زدن دیگه رها شدیم و رفتیم برای تحویل بار و حرکت به سمت هتل.....

به نظر میاد خاطراتم داره طولانی میشه بهتره ادامه داستان رو تو پست های بعدی بنویسم.

آخرین ساعات قبل از سفر....

حال دلم در این آخرین ساعات باقی مونده به سفر و دیدار یاران، قابل وصف نیست.....

شوقی بی نظیر اما به نوعی مبهم و گنگ سراسر قلبم رو اشغال کرده..... مدام نوایی زیر گوشم نجوا میکند "عباس.....عباس.....عباس....." و دلم از عشق زیر و رو میشود.....

دعاگوی عزیزان هستم، مخصوصا عزیزان این خونه مجازی، آبجی جونم، خانم دکتر گل نرگس جونم، باور جونم، بهامین جونم، و بقیه دوستان ....

فقط برای باور عزیز ..... :)

سلام و صد سلام به عزیزان این خونه مجازی

امیدوارم خوب و خوش وسلامت و دلشاد باشید

عارضم به خدمتتون که دیروز برای آخرین روز از سال 95 رفتم دانشگاه.... و چه شوک بزرگی هم بهم وارد شد.... اول که رفتم دانشگاه محل تدریسم که دانشجوها یه تعداد زیادیشون نیومده بودن ، یه چند نفری اومده بودن که اونم نشستیم دور هم و یکم حرف زدیم و خاطره گفتیم و تبریک عید و خداحافظی تا سال خروس !

بعدم رفتم دانشگاه خودمون پیش استاد راهنمام که پروپوزالم رو تحویل بدم که اونجا استاد معظم شوک بزرگی بر نیلگون وارد همی کردندی.....

قضیه از این قراره که من دو ترم درگیر و دار انتخاب و تصویب موضوع رساله بودم تااینکه بلاخره ترم پیش موضوعم تایید نهایی شد و چه ماجراهایی از سر گذروند این موضوع بیچاره ... اول که یه موضوع دیگه انتخاب شد ، بعد یه مدت متوجه شدم موانعی بر سر راهم هست برای این موضوع که در کانتکس ایران قابلیت اجرایی نداره و بعد مجبور شدم یه تغییراتی بدم و بعد هر مرحله تغییرات رو باید به تایید استاد راهنمام میرسوندم خلاصه طول کشید تا ترم مهر........ که بلاخره استاد جان به ما دستور فرمودند که پروپوزالت رو بنویس.....

تو این مدت هم چند مرتبه سوال داشتم و اینها میرفتم پیش استادم و ایشون همچنان در تایید این موضوع بودن و میگفتن که خیلی موضوع خاصیه و خیلی یونیکه و تا الان به ذهن کسی خطور نکرده...... بعد دیروز که با کلی وقت گذاشتن و ماهها مطالعه کردن درباره موضوع و خوندن مقاله های متفاوت به نتیجه نهایی رسیدم و 70 صفحه پروپوزال نازنین نوشتم و بردم که تحویل بدم استاد فرمودند با اقای ذ صحبت کردی؟! گفتم یا خدا اقای ذ دیگه کیه؟! چرا با ایشون باید صحبت کنم؟! گفتن موضوعهاتون شبیه همه ! باهاش تماس بگیر یه وقت کارتون overlap نداشته باشه..... بله شنیدن این حرف از استاد راهنما همان و یخ زدن نیلگون بیچاره همان....انگار داشنگاه رو بر سرم کوبیدند.... حالا من دو ترم درباره این موضوع با استادم صحبت کردم ایشون نگفتن ماجرای اقای ذ رو ، دیروزی که درباره پروسیجر کار و تمام جزییات پروپوزال به نتیجه نهایی رسیده بودم اینو گفت..... القصه گفتم خب شماره از اقای ذ دارین باهاشون تماس بگیرم؟ گفتن که نه باید از اموزش بگیری.....حالا ساعت چنده ؟! 12 .... و عزیزان اموزش هم تشریف بردن نهار ونماز نمیان تا 1..... و نیلگون همچنان در اضطراب.......

از قضا یکی از دوستام هم دانشکده دیدم که همش دلداریم میداد و میگفت نگران نباش مطمانا دکتر اشتباه گرفته موضوعت رو دیگه بنده خدا سن اش خیلی بالاست یکم حواس پرت شده.....اما مگه نبلگون بیچاره آروم میشد.....همش به این فکر میکردم که چقدر پای این موضوع زحمت کشیدم ...... عارضم به خدمتتون که تا ساعت 1 تو استرس به سر بردم تا بلاخره کادر اموزش با ناز و ادا تشریف اوردن ، حالا مگه جواب میدادن..... خوش و خرم مخصوص چای بعد از نهار و بگو بخند با همدیگه بودن .... منم که تو استرس یه هو دادم درومد و کلی بهشون تشر زدم که این چه وضعشه و این حرفها..... بعد کلی حادثه که افتخار دادن جواب بدن گفتن که نه... قانونی نیست ما شماره تماس دانشجو رو به کسی بدیم .! و برای ما مسئولیت داره ! گفتم چرا درک نمیکنین اخه من چه مزاحمتی میتونم برای این اقای ذ عزیز داشته باشم کارم گیر افتاده استادم گفتن باید باهاشون صحبت کنم..... گفتن نه ، ما نمیتونیم همچین کاری کنیم.....دوباره ناامید و پر استرس برگشتم پیش استادم ، و از اونجایی که ایشون مدیر گروه هستن  جلسه  داشتن با اساتید گروه و نیلگون بیچاره سرشار از استرس یه لنگه پا پشت در اتاق وایساده بود در انتظار تمام شدن جلسه.....تا  ساعت 3.........بعد که براشون گفتم اموزش چی گفتن ، ایشون گفتن که ای بابا شماره اقای ذ هست دیکه ، آنجلینا جولی که نیست..... اقای ذ که این حرفها رو نداره ..... برو بهشون بگو که من گفتم خودمم فردا میرم بهشون نامه میدم....دوباره برگشتم اموزش و دوباره گفتن نه ..... من هم بسیار عصبانی همانند اژدهایی خشمگین رفتم پیش رییس اموزش و گفتم من الان تکلیفم چیه ؟ چه خاکی بر سر بریزم ؟ اقای رییس  منو به آرامش دعوت کردن و گفتن خانم دکتر خونسرد باشین ! گفتم آقای دکتررررررر شما جای من تو این شرایط بودین میتونستین خونسرد باشین؟!  و کلی بهش غر زدم تا دیگه مجبور شد خودش بیاد پایین پیش استادم و ازش امضا بگیره ! و بعد بلاخره لطف کردن شماره اقای ذ رو به بنده تقدیم کردن ..... حالا هرچی زنگ میزدم و پیام میدادم مگه اقای ذ جواب میدادن.....هیچی دیگه ناامید و دست ازپا دراز تر برگشتم خونه ..... همسرم هم تو این گیر و دار هی زنگ میزد میگفت چی شد ؟ هر مرحله که میکذروندم باید براش شرح ماجرا میدادم که چی شد ! دیگه از تماس اقای ذ ناامید بودم و فکر میکردم تماس نخواهد گرفت و من باید تو این بلاتکلیفی بمونم ..... رفتم سراغ چمدون بستن برای سفر سه شنبه و گرم کار بودم که دیدم گوشیم زنگ میخوره و اقای ذ هستن و من بسی دلشاد گشتم و البته استرسم صد چندان شد که قراره از اقای ذ چی بشنوم... اقای ذ هم که بسیار خونسرد و شاد  بجای اینکه درباره موضوع صحبت کنن داشتن ته و توی قضیه رو در می اوردن که " عه؟ شما دانشجوی دکتری هستین؟ چطور بااین سن کم ؟!"  گفتم والا سن هم همچین کم نیست 33 بهار از عمر نازنینم گذشته و تا دو هفته ی آینده وارد 34 میشم....و ایشون هم همش تاکید و اصرار داشتن که بهتون نمیاد و فکر کردم 23-4 باید باشین ! القصه دیگه خواستم بهشون زیر لفظی بدم که لطف کنن بگن موضوعشون چی بوده که خدا رو شکر لطف کردن گفتن و من وقتی موضوعشون رو شنیدم قیافه ام این شکلی شد : و داشتم از تعحب شاخ که چه عرض کنم درخت در می اوردم ! آخه این دو تا موضوع چه ربطی بهم داشتن خدا میداند ! موضوع ایشون تو حیطه روش تدریس بود موضوع من آزمون سازی و ارزشیابی زبان...... خلاصه اینکه یه نفس راحت بعد چندییین ساعت پر استرس کشیدم اما حسابی از دست استادم حرص میخوردم که با حواس پرتیشون منو تو این دردسر و استرس انداخته بودن.....

اما خب خدارو شکر که به خیر گذشت..... بله. اینم از ماجرای شوک دیروز......

و اما از امروزم بگم که باید موارد نهایی از بار سفر رو ببندیم و البته باز موارد دیگری میمونه برای لحظه آخر که انشالله سه شنبه عازمیم.. دیروز بعد اینکه خیالم بابت موضوع رساله ام راحت شد به چند تا از دوستام زنگ زدم برای حلالیت طلبی و هنوز دو نفر دیگه موندن. به خانواده هامونم زنگ نزدیم که میمونه برای فرداشب انشالله.

اینم از روزهای آخر سال 95 عزیز.... سالی پر از خاطره های خوب ، اتفاقهای عالی و تغییرات شگرف...... خدارو شکر سالی بود بی نظیر و عالی. انشالله 96 هم همینطور باشه و بلکه بهتر ......

این پست طولانی رو فقط به خاطر "باور " عزیز دوست جوان و پرانرژی ام نوشتم ، و انشالله پست بعدی میمونه برای برگشتن از کربلا ، که البته میشه سال دیگه ....

از همینجا از همه دوستان عزیز این خونه مجازی حلالیت میطلبم و دعاگوی همه هستم. پیشاپیش سال نو رو به همه تبریک میگم انشالله سال بی نظیری رو پیش رو داشته باشید و به تمام خواسته ها و آرزوهای قلبی تون برسین. انشاله باور عزیز به آرزوهاش برسه مخصوصا اون آرزو خوبه

1 2 3 4 5 ... 28 >>