X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

استاد راهنما یا مشاور ؟! مساله این است !

سلام و صدسلام به عزیزان این خونه ی مجازی

ان شا الله حال و احوال تون عال باشه و همه چیز بر وفق مراد

عارض به خدمت روی ماهتون که بعد از گذر خیلی سخت از خوان امتحان جامع، وارد خوان رساله شدیم. استاد راهنمایی که از ترم دو تا شهریور باهاشون روی موضوع رساله م کار کردم، از ایران رفتن، من که بخاطر سنگینی امتحان جامع استاپ شدم و چند ماه از رساله دور موندم و اصلا تو ذهنم جای خالی برای فکر کردن بهش نداشتم...تا هفته پیش که نتایج امتحان جامع اعلام شد و بلاخره خیالم بابت این خوان راحت شد.

حالا نوبت فکر کردن به این بود که کی استاد راهنمام شه ؟!

مدیر گروه جدید رو میتونستم به عنوان استاد راهنما بگیرم، اما به دلیل اصلا جرات مطرحکردن اسمشون رو به اداره پژوهش دانشکده ندارم، اول اینکه به شدت غیر قابل وصفی سختگیرن و دوم اینکه انتظارات و توقعات خیلی زیاد و بی جا از داشجو دارن. وگرنه از نظر اسم و رسم و اعتبار هیشکی به پای ایشون نمیرسه ، اونم واسه اینکه اسمشون رو جلد رساله دکتری ثبت بشه.

از طرفی من دوره ارشد تا اینجا رو با همین اساتید سختگیر نازنین خوندم، و یکی از همین سختگیران عزیز استاد راهنمام بودن و واقعا به این نتیجه رسیدم که هیچ فرقی نداره استاد راهنما کی باشه. گو اینکه از تز ارشدم الان هیچ یاد و خاطره ای نمونده ، حالا اسم اون استاد تا اون حد بلاخره اعتبار برای تز من اوردن که تو مصاحبه دکتری تاثیر گذار باشن اما الان دیگه مقطع اخره و دیگه با رساله م نمیخوام کاری کنم که اسم استاد تاثیرگذار باشه، تو این مقطع بیشتر از اسم استاد، ماهیت و مضمون رساله و موضوعش مهمه. اینه که راستش ترجیح میدم بجای استادی نامدار و قدیمی که دیگه حتی حوصله خوندن تزم رو نداره، استادی تازه کار و پر انرژی داشته باشم که کمکم کنه زودتر رساله م رو تموم کنم و برم برای دفاع.

تا وقتیکه استاد قبلی ایران بودن، خب قرار بود راهنما باشن، من هم با یکی از اساتیدی که در دانشگاه دیگری در شهر فلان و بهمان هیات علمی هستن صحبت کرده بودم که استاد مشاورم بشن، و ایشون هم با روی بازپذیرفتن، ایشون  در نوع خودشون اگرچه معروف نیستن، البته در شهر خودشون هستنا، مثل اساتید دانشکده خودمون در ایران معروف نیستن هنوز،  اما بسیار پر کار و اکتیو  هستن و حدود 53 جلد کتاب تا الان چاپ کردن و 30 مقاله... و خب جوان و پر انرزی هم هستن و بسیار هم هلپ فول می باشن.

القصه الان دوسه روزه دراین اندیشه م که بی خیال همه چی بشم و باهاشون صحبت کنم خودشون استاد راهنمام بشن و مشاور که بالطبع نقش کمرنگ تری داره،یکی از اساتید خودمون.....

حسابی بر سر دو راهیم.... نمیدونم چیکار کنم،...

خدایا مددی برسان کارم براحتی انجام شه، استاد جان قدیمی هم اوی بدن راهنمام بشن زودتر دفاع کنم....

در ایده ال ترین شرایط، سه ترم دیگه میتونم دفاع کنم....

با ای شهریه های مردافکن کمر شکن.....

ای ترم برای 6 واحد رساله ، 12/5 میلیون شهریه به حسابم افتاد.... 3/5 میلیون هم شهریه ثابت دادم....که هرچقدر بیشتر از ای سه ترم باقیمونده درسم طول بکشه، باید این 3/5 میلیون تمدید بشه.....

ای خدای بزرگ به تو توکل میکنم و به تو روی میارم.....

بعد از مدتها

سلام وصد ها ، نه هزاران سلام به روی ماه همه تون مخصوصا عزیزانی که لطف کردن حال من و امتحان جامع رو پرسیدن angel3 smiley

و البته شرمندگی بسیار بسیار زیاااااااااااد بابت اینکه زحمت کشیدید پیام دادین و سراغ گرفتید و من متاسفانه دیر پیامهاتون رو دیدم

راستش ان شا الله به امید خدا عروسی تنها برادر دردانه نزدیکه و این مدت من حسابی درگیر و دار تدارکات عروسی بودم دیگه فرصت نشد نت سر بزنم.

امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید.

نمره آزمون جامع هم دو سه روز پیش اعلام شد..........و اینحانب.........دکتر نیلگوووووووون با نمره ای تاریخی..........18/28 ازمون جامع رو پاس کردم...........حالا چرا تاریخی ؟! چون در تاریخ 33 ساله ی دانشکده مون در پذیرش دانشجوی دکتری کسی همچین نمره ای نیاورده bliss smileyحالا با اون استرس و سختی که من پشت سر گذاشتم و اون امتحان سنگینی که داشتم و مصاحبه ی سنگین ترش ، دیگه خودتون میزان مسرور شدگی و دلشادی نیلگون رو حدس بزنید bunny smiley

خب البته خیلی هم عجیب نبودا..... میدونین چرا ؟! بخاطر عشقم وجودم قلبم همه زندگیم آقام عباس جانم..........مگه میشه بری سمتش، مگه میشه ازش چیزی بخوای، حاجتی داشته باشی حتی محال ترین ها ، و دستت رو خالی بگذاره ؟ مگه با غیرت و وفاش جور میشه؟! مگه همچین چیزی ممکنه ؟! بری سراغش ، بهش رو بزنی ازش حاجت طلب کنی و روت رو زمین بگذاره؟ نه........نه..........از غیرت و مردونگی عشقم عباس به دوره واقعا....

خلاصه عارضم به حضور انورتون که آقام عباس جان این دفعه هم ما رو غافلگیر و دلشاد نمودند و ما این استپ رو هم با موفقیت هرچه تمام تر پشت سر گذاشتیم و رفتیم برای رساله ان شالله که تا 3 ترم دیگه درسمون روبه یاری خدا تموم کنیم....

از اتفاقهای این دوره هم که خدمت نرسیدم بخوام بگم یکی اینه که عتبات دانشگاهی ثبت نام کردیم و متاسفانه فعلا شایستگی رفتن نداشتیم و بسی دلگیر شدیم و اشک ریختیم و هی به آقایمان عباس غر زدیم که ما دلمان برای شما تنگ شده و میخواهیم بیاییم پابوستان و هی مثل دفعه پیش باران بر سرما ببارد در بین الحرمین و خیس شویم و هی خدا رو شکر کنیم که همچین رحمتی بر سر ما باریده.... و اکنون هم که داریم این خطوط را مینگاریم باز اشکهایمان بر گونه ها قل میخورد و هی یاد عشقمان عباس می افتیم و دوباره دلتنگی هاییمان صد چندان میشود....

و اتفاق دیگر در روز جمعه افتاد که مهمانی بودیم منزل یکی از بستگان و بعد از نهار برایمان فیلم سینمایی محمد رسول الله گذاشتند وما از دیدنش بسی لذت بردیم و از ابتدا تا انتهای فیلم اشک ریختیم و احساساتی گشتیم و باعث شد وجود پربرکت پیامبر عزیزمان برایمان ملموس تر شود و به درک عمیق تری از شخصیت ایشان برسیم و دیگر عشق هایمان دو تا شدند ....cheerleader 2 smiley آقام قمر بنی هاشم که همیشه عشق اول و  آخر هستن و به قول خانم دکتر گل نرگس جانمان معشوقه ی انحصاری من هستن و  حضرت محمد ص .....

خلاصه از روز جمعه کنار ذکر چله ی قمر بنی هاشم که میخوانیم سعادت پیدا کردیم به عشق حضرت محمد نیز یک دور تسبیح صلوات نیز میفرستیم. البته پیش از این نیز صلوات زیاد میفرستادیم اما از جمعه به بعد با عشق عمیقتری میفرستیم و بسی احساسمان خوبتر و خوبتر است.....

و اتفاقا خیلی خیلی جالب این بود که روز جمعه بعد از نماز صبح چرتی زدیم و در چرتمان دیدیم که از محلی در حال عبور بودیم که به مسجدی بس زیبا رسیدیم که اسمش مسجد صاحب الزمان بود و دیوارهایش سنگ هایی به رنگ سبز زیبایی داشت و در ورودی مسجد بر روی بیلبورد زیبایی با خط زیباتری و نوشته های طلایی نورانی ذکر صلوات نوشته شده بود....و این در حالی بود که هنوز حتی از اینکه به مهمانی میرویم و فیلم محمد رسول الله را در روزی که منسوب به صاحب الزمان است روحمان نیز خبردار نبود...و وقتی برای همسر ماجرا را تعریف کردیم گفت ببین ! شخصا از طرف حضرت محمد و صاحب الزمان  به مسیرشان دعوت و هدایت  شده ای....و البته ما مسرور گشتیم اما مغرور نه ! و هی از خدا خواستیم این لیاقت را در ما زیاد و روز افزون کند.....

و این روزها نیز همش یاد سال گذشته این موقع می افتیم که به کربلا و در کنار عشق جانمان سفر کردیم و هی دلتنگی مان برای عشقمان بیشتر میشود.....برای آقا جانمان عزیزدلمان عباس جان مان....

آرزوی عمیق قلبی ام در سال جدیی این است که بزودی لایق دعوت شدگی باشم و در آغوش عشقم عباس جان در حریم امن حرمش به پرواز در بیایم......آمین....ای خدای بزرگ یعنی میشود...؟!

و اتفاق جالب دیگر این است که به تازگی کلاس زبان آلمانی میروم ! و بلاخره پس از سالهای سال فرصتی پیش آمد که به این آرزوی بزرگ جامه عمل بپوشانم.... و خیلی خیلی خدا رو شکر میگویم که این اتفاق خجسته افتاد.....

و خب این بود شرح وقایع این مدتی که به خدمتتان نرسیدم.....

راستی ! پ.ن. برادر پژمان عزیز ممنون از پیامهای شما. و عذر تقصیر که با تاخیر پاسخ دادم. باور بفرمایید همیشه حاجت هایتان در دعاهای ما هست و به شرط لیاقت همیشه دعاگویتان هستیم و ان شا الله تا الان دیگر حاجت روا شده باشید آمین. fairy smiley

نیلگون و زمین لرزه ....

سلام و صد سلام به عزیزان و دوستان گرامی این خونه کوچیک مجازی

عارضم به خدمتتون که چهارشنبه شب  خوش و خرم رو کاناپه دراز کشیده بودم  داشتم مطالعه میکردم و همسر هم وسط سالن دراز کشیده بود و داشت یه فایل صوتی گوش میکرد که در کمتر از چند صدم ثانیه صدای شدید بهم خوردن کریستالهای دکوری، گوی های لوستر، بهم خوردن شیشه ها و تکون گهواره ای شدید وسایل خونه و مبل زیر پام شوکه م کرد و از ترس یه هو بی اختیار اشکهام به شدت جاری شد و نفهمیدم همسر کی و چطور از جاش بلند شد و خودش رو به من رسوند فقط یادمه به خودم اومدم سرم رو محکم  گرفته بود  چون بالا سرم دو تا تابلو بزرگ رو دیوار نصب بود و مهتابی و خیلی وحشت زده میگفت نترس نترس !! من هم که پشت هم بی وقفه میگفتم یا اباالفضل العباس یا قمر بنی هاشم.....یعنی نمیدونم تو اون 15 ثانیه چند مرتبه گفتم یا اباالفضل العباس یا قمر بنی هاشم .....اون وقت شب تو یه آپارتمان طبقه چهارم تو غربت ، دور از تمام خانواده ، تو اون 15 ثانیه تکونها و لرزش های شدید من بودم و هجوم اشک و حملات انواع فکرهای گوناگون.....تنهایی. غربت، دوری از همه، سرما، .... و فکر اینکه اگه ساختمون آوار بشه چی میشیم و سرنوشتمون چی میشه.... و دیشب فهمیدم تا چه حد غربت و تنهایی بده .... و دیشب فهمیدم چقدر زندگی بی ارزش و مرگ نزذیکه....زندگی که این همه براش تب و تاب داریم و خودمون رو اذیت میکنیم در گمتر از چند ثانیه ویرون و آوار میشه..... بماند که چه لحظات وحشتناکی گذروندم تا اون 15 ثانیه کابوس وار تموم شد و قشنگ مرگ رو به چشم دیدم ، به محض تموم شدن لرزش و تکونها همسر که همچنان داشت میگفت نترس ، گفت پاشو حاض شو بریم بیرون،با کمترین سرعت ممکن حاضر شدیم،  دسته کلید، موبایل، کارت بانکی و شناساییم رو انداختم تو دم دستی ترین کیفم یه لبوان اب خوردم و  نفهمیدیم چطور خودمون رو رسوندیم پارکینگ و سوار ماشین  شدیم و رفتیم خونه خواهر همسر که دیدیم اونام تو خیابونن .....یکم صحبت کردیم و حال و احوال کردیم و از خواهرشوهر که کارشناس ارشد زمین شناسی هست یکم سوال پرسیدم که متاسفانه اطلاعات خوبی کسب نکردم و گفت منطقه ای که ما هستیم روی اصلی ترین و بزرگترین گسل کرج هست ، و الانم گسل شمال اشتهارد فعاله که تا منطقه ما فقط 13* کیلومتر فاصله داشت، و زلزله در عمق 7 کیلومتری سطح زمین رخ داد که هرچی به سطح زمین نزدیکتر باشه خطرناک تره....و بدتر از همه معلوم نبود که اون زمین لرزه اصلیه یا پیش لرزه ست.... خلاصه که خواهر همسر حرف میزد من آروم آروم اشک میریختم . تمام عمرم از زلزله وحشت خاصی داشتم و با حرفهای خواهر همسر دیگه وحشتم به اوج رسید این شد که زنگ زدم به مادر  خانمی و ازش حلالیت گرفتم ! .....وای که چقدر اون لحظه دلم مادرم و دستهاش و بوسه هاش رو میخواست.....و بعدم هی دوستان و فامیل زنگ میزدن یا پیام میدادن و حال و احوال میپرسیدن خلاصه که جرات نکردیم بریم خونه و تا صبح تو ماشین نشستیم .....و من همش چشمم به زمین و ساختمونها که میلرزه یا نمیلرزه و تا صبح از ترس اشک ریختم و به خودم لرزیدم... همزمان با اذان صبح رفتیم خونه و نماز خوندیم یکم دراز کشیدیم ولی همش با ترس و لرز من که اصلا نتونستم چشم رو هم بگذارم و همش به سقف خیره مونده بودم ببینم لوسترها ثابتن یا نه ....و فرداش از اخبار شنیدیم که تا صبح 13 مرتبه پس لرزه داشتیم که البته هیچکدوم رو حس نکردیم چون ریشترش کم بوده ، صبح هم خواستیم برگردیم خونه که خواهر همسر نذاشت گفت همه دور هم باشیم بهتره اگه خدای نکرده اتفاقی افتاد پیش هم باشیم و من هم که فوبیای زلزله دارم به همسر گفتم نریم تو روخدا و دیگه تا دیروز موندیم خونشون و از دیروز هم که برگشتیم همش تو دلهره م و مدام ذکر میگم . 

 خلاصه که بسیار بسیار تجربه وحشتناکی بود ، خیلی بدتر و هولناک از خاطرات زمان بچگیم از جنگ .... اما قشنگ ترین صحنه زلزله  این بود که هرکسی موقع زلزله و بعدش، با هر اعتقاد و ایده و آیینی ، چه معتقد چه بی اعتقاد و کم اعتقاد، چه کافر چه مسلمون، میگفت "یا اباالفضل العباس" ......


بعد از مدتها نوشت :)

سلام و صد سلام به عزیزان این خونه مجازی 

قبل از هر سخنی ممنون و متشکرم از دعای خیر دوستان عزیزی که این مدت دعای خیر در حقم فرمودن  و سراغ گرفتن : خانم دکتر  گل نرگس جونم ، مادر باران جان عزیزم و برادر پژمان عزیز. ان شاالله که همیشه دلشاد و حاجت روا باشید . 

خب بریم سراغ وقایع این مدت ......

عارضم به حضور انورتون که یک ماه مونده به آزمون جامع اساتید دانشکده نامردی رو در حقمون سنگ تموم گذاشتن و  کل سیلابس یک درس رو به همراه استادش عوض کردن.... یک درس رو حذف کردن ..... و یک درس دیگه رو جایگزین کردن....  بعد درسها  تو رشته ما حالت پکیج داره هر درسی چند تا زیر  مجموعه داره ....مثلا  پکیج نقد و بررسی روشهای آموزش زبان ، شامل روش ها و تئوریهای تدریس ، مدیریت کلاس، مواد درسی ، تربیت معلمان ، روانشناسی یادگیری ، روانشناسی زبان اموز ، فلسفه آموزش و پست مدرن........  خلاصه که ما کل تابستون نشستیم خوندیم  و نوت و خلاثه نوشتیم و خیلی شیک و مجلسی اون درس حذف گردید... و این پک سنگین نقد و بررسی اصافه گردید....

قدم بعدی نامردی رو زمانی برداشتن که گفتن نمره ازمون زبان عمومی تون اکسپایر شده و باید دوباره ازمون بدید و نمره برامون بیارین....حالا نمره مون چنده ؟! بالای 90 از 100........ خلاصه ما سه هفته مونده به جامع رفتیم دنبال نمره ازمون تافل.... 

قدم بعدی نامردیشون برگزاری همزمان مصاحبه جامع با مراحل ازمون کتبیش بود.... شما فکر کنین ما چهارمرحله ازمون کتبی دادیم، چه آزمونهایی....چقدر سخت و جانفرسا و نفس گیر (اینم به قدم دیگه از نامردی شون بود ) بعد خسته و  کوفته  ی دو روز که صبح و عصر رفتیم ازمون کتبی دادیم غروب روز دوم  که میشد نوبت 5م ازمون رفتیم مصاحبه دادیم و چقدر ما رو اذیت کردن و  سوالهای سخت پرسیدن و ما رو دستپاچه کردن ... میخواستن کم بیاریم  ما  هم که نیلگونیم کم نمیاریم ! خلاصه هی اونا پرسیدن هی ما گفتیم هی پرسیدن هی ما گفتیم تا بلاخره خسته شدن دیگه آخر وقت بود منم فامیلم "ن" اخرین نفر لیست بودم ساعت 7 غروب مصاحبه م تموم شد ........

خلاصه به هر تقدیر بود گذشت اما با تمام این بدبختی ها اساتید  سخت گیر ما که هرگز از هیچی راضی نیستن ، با اون امتحان سختی که گرفتن راصی از برگه هامون نبودن و مدیرگروه محترم مان به یکی از دوستان گفته از برگه ها اصلا راضی نیستم و چند نفری میمونن برای نوبت اردیبهشت.......وای خدایا .....من نباشم فقط.......خیلی خیلی به من فشار و استرس روانی وارد شد تو اون دو روز....روز اول از مرحله اول و دوم کتبی  اومدم خونه انقدر حالم بد بود انقدر استرس از سر گذرونده بودم که بی دلیل و بی اختیار اشک میریختم.....شب هم تو خواب حالم بد شد نمیدونم قندم افتاده بود فشارم افتاده بود نمیدونم چی شده بودم که نیمه شب با یه لرزش خیلی عجیبی شبیه تشنج از خواب پریدم و عینهو خود منارجنبون میلرزیدم ....و حالا مگه خوب میشدم ..... بخاری رو تا جایی که راه داشت زیاد کردم و نشستم رو بخاری  القصه تا یک ساعت اونقدری لرزیدم که دیگه عضلاتم درد گرفته . خلاصه اینکه دو روز از فشار عصبی گریه کردم....نوبت اخر امتحان که تموم شد زنگ زدم به مادر خانمی و همچین اشکهام میریخت مهلت نمیدادن حرف بزنم......خیلی روزهای سختی بود واقعا..... تو خیلی دانشکده ها ازمون جامع فرمالیته س چون استادها دیگه دانشجوها رو میشناسن بعد دو سه ترم که باهاشون درس گذروندن اما تو دانشکده ما واقعا برعکسه تازه سر جامع که شد استادها یاد مچ گیری و اذیت کردن میفتن یعنی بخدا تو همین یک ترم ده سال پیر شدم  هنوزم معلوم نیست نتیجه چی میشه.... مگه اینکه خدا لطف کنه مارو نحات بده من دیگه واقعا ظرفیت و تحمل اینکه یکبار دیگه اون روزها تکرار بشن رو ندارم....یا قمر بنی هاشم....یا دستگیر بی دست.....مددی مددی..... 

خب از بحث شیرین جامع  که بگذریم میرسیم به بحث شیرین کار خوشبختانه همه چیز خوب و آرامه دانشجوهای خوبی دارم این ترم. یکی شون فقط یه ذره اول ترم خواست اذیت کنه که ما نیز اذیتش نمودیم  و کار روکشوندیم به رییس دانشکده و تهدیدش کردیم که ادامه بده معرفیش میکنیم کمیته انضباطی . بجز این یک مورد  بقیه عالین خدا رو شکر. در کل ترم پاییز خیلی عالی رو شروع کردم  دانشجوهای فوق العاده داشتم و خیلی همه چیز خوبه خدا روشکر. 

در  کل زندگی به آرامی در جریانه حتی با اینکه هنوز خستگی  اون امتحان مذکور تو روحم مونده و دو هفتس که از امتحان گذشته اما هنوز بی حالم هنوز خسته و بی حوصله م.... انرژی ندارم انگار....دیروز دکتر راد (از همکارا) حرف طلایی زد گفت تا الان ضمیر ناخوداگاهت میدونسته وقت کم اوردن نیست و باهات همراهی کرده اما الان که همه چیز تموم شده خستگی 29 سال نان استاپ  و پیوسته درس خوندن رو داره رو میکنه........

بله دوستان این هم غرغر نامه ای بعد از ازمون جامع  امیدوارم بزودی با خبر قبولی ازمونم خوشحال بشم دوباره حرفهای خوب بزنم ببخشید سرتون رو درد اوردم 

امتحان جامع

سلام و صد سلام به عزیزان این خونه ی کوچیک مجازی.. 

ان شا الله که حال دلتون خوب باشه و زندگی بر وفق مرادتون 

عارضم به خدمتتون که جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها و زنگ کاروان هم به گوش میرسه و آزمون جامع بسی نزدیکه.... و ان شا الله روزهای شنبه و یکشنبه مرحله کتبی و شنبه آینده مصاحبه  ازمون برگزار میشه.... 

و ما بسی آشفته دل، خسته، استرس فول و محتاج دعاییم.....

بسی ما  را دعاهای فراوان کنید....

بزودی برمیگردم با پستهای بلند بالا

1 2 3 4 5 ... 31 >>