X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تو....دانشجوی نازنین من.....

یه ظهر گرم اواخر شهریور بود... و  تو برای ثبت نام با تاخیر دوره فوق لیسانس اومدی.... توی دفتر گروه نشسته بودم و برگه صحیح می کردم ..... از در که وارد شدی یه نگاهی بهت انداختم و بعد مشغول کارم شدم.....

توی همون برخورد اول یه حس نزدیکی بهت داشتم...حرفهای صمیمانه، برخورد مهربان و البته موجه ات، تا عمق جانم نشسته بود....علیرغم اینکه با دانشجوهام صمیمی و نزدیک میشم اما بهشون خیلی رو نمی دم تا از حدی صمیمیت شون با من بیشتر بشه....اما تو..... با اون برخورد باوقار و چهره و ظاهر  موجه ات چیز دیگه ای بودی.....

روزی که دیدمت فکر نمی کردم بتونی یه روزی بهترین دانشجوم بشی....فکر نمیکردم بتونم بین اون همه دانشجو به تو یکی اجازه بدم حتی شماره من رو داشته باشی و هروقت کاری دارم یا اطلاعاتی لازم دارم به تو روی بیارم و از تو اطلاعات بگیرم.... یکی دو مورد امتحانت کردم و تو خیلی موجه و با وقار، از امتحانهات سربلند بیرون اومدی و تونستی به جایگاهی برسی که هیچ دانشجویی نرسیده....

شاید اگه اون روز اول ، برخورد اول، هوش و ذکاوتت رو با گفتن یک جمله به من ثابت نمی کردی، الان تو....دانشجوی نازنین من نبودی......

ولی هستی .... مثل یه واقعیت زیبا.... یه حس خوب....مثل خودت....یه دانشجوی نازنین...... :)

بهت افتخار میکنم و برات آرزوی بهترینها رو دارم ....آرزوی جایگاهی که لیاقت و شایستگی و برازندگی هوش و ادب و ذکاوتت رو  داشته باشه....خوشحالم که باز میتونم ببینمت. و تو....دانشجوی نازنین من ....با همون مهر و محبت همیشگیت و لطف سرشارت از دیدن خودت دلشادم کنی.....بله .... تو....خود تو که  شاید روزی ناباورانه یادداشتهای استادی رو بخونی که ممکنه هرگز حتی فکر هم نمیکردی به یادت باشه و تو خاطرش بمونی.... تو....خود تو....بااون جمله ناب و طلایی و تاریخی که توی دقیقه های اول در اولین برخوردی که باهم داشتیم خیلی زیرکانه تمام زیر و بمم رو شناختی......

سوال نوشت!  : تو....دانشجوی نازنین من.....اون جمله به یاد موندنی یادت هست..............؟ ! 

مهرنوشت!  :دانشجوی نازنین من ..... همیشه با این واژه خطابم میکنه: استاد جان....!