X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: شنبه 25 مهر 1394 ساعت: 09:08 ق.ظ

غرق خوندن مقاله ها و کتابهایی در مورد روشهای نوین اموزش زبان انگلیسی ام که تاریکی ناگهانی هوا و صدای قطره های باران از دنیای اموزش زبان، دورم می کنه و می کشوندم کنار پنجره.... هوای ابری یه صبح پاییزی تو روزی که کلاس نداری و داری خودت رو برای یه هفته پر کار و پر درس و پر علم دیگه اماده می کنی، با یه فنجون چای تازه دم زغفرونی، با هوایی که نم نمک داره سرد میشه، با صدای کلاغها و کنجشگها، و سکوت اعجاب انگیز محله از نشستن سر و صدای پریان رنگارنگ تو مانتو شلوارهای کوچولوی یاسی و سفید و رفتنشون به مدرسه سر کوچه، چقدر می چسبه.......

پ.ن. وای باران..... شیشه پنجره را باران شست.....از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.....