X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: شنبه 2 آبان 1394 ساعت: 09:27 ب.ظ

گرایش اموزش زبان انگلیسی، از اون گرایشهایی ست که شدیدا فارغ التحصیلها و دانش اموختگانش رو خشک و مقرراتی بار میاره، علتش هم اینه که همیشه درباره دیسیپلین، متدها، مقررات ، باید و نباید ها حرف زده میشه و کلا چهارچوب این رشته همین هاست، اینکه مثلا در چهارچوب این متد چه دیسیپلینی باید رعایت بشه، چه مقرراتی داره، و چه باید ها و نبایدهایی.... یه سری درسهاشم که همش ریاضی و امار و حساب کتابه.....

همه اینها رو گفتم که خدمت دوستان عرض کنم به چه دلیله که دانش اموختگان گرایش اموزش انقدر مقرراتی و خشکن.  برعکس ماها، دانش اموختگان گرایش ادبیات انگلیسی ان که تمام عمرشون با شعر و ادب می گذره و به شدت افرادی اهل شعر و احساس لطیف بار میان..... القصه.... این ترم ما در کنار دروس تخصصی گرایش خودمون، یعنی اموزش زبان، یه درس اختیاری اجباری هم داریم به اسم اموزش ادبیات انگلیسی که با روشهای اموزش ادبیات انگلیسی اشنا میشیم ولازمه اش اینه که با شعر و ادب انگلیسی هم تا حدی اشنا بشیم.حالا شما در نظر بگیرین منی که تمام عمرم ذاتا ادم مقرراتی و با دیسیپلینی بودم ، اموزش زبان هم خوندم، و توی سالهای ازدواجم انقدر سختی کشیدم که تمام بعد احساسی رو به باد فراموشی سپردم باید ادبیات انگلیسی میخوندم.....اونم شعر و شاعری هاش.....

خلاصه...... از همون ابتدای ترم به گوش دوست عزیزم "م" غر میزدم که میون این همه نقد و بررسی روشهای اموزش زبان، و نظریه های یادگیری زبان اول ، شعر و ادب انگلیسی رو کجای دلم بگذارم......اونم تو مقطع سنگینی مثل دکترا و اونم بااساتید سخت گیر و جدی مثل استادهای ما...........

گذشت این چند هفته و هی ما غر زدیم......با وجود استاد بسیار بسیار مهربان و باحساس این درس، و با نهایت اخلاق انسانی که دارن اما من همچنان بر این اصرار بودم که شعر و ادب انگلیسی رو کجای دلم بذارم و نتونستم علاقمند بشم......

ولی حالا..............یه مدته شاید دوهفته اس شدیدا احساس میکنم به این درس علاقه مند شدم و داره لطافت و احساس دخترونگیم رو برمیگردونه، اون لطافت و احساسی که قبل ازدواج داشتم و بعدش کم کم به زوال رفت و جای خودش رو به بی تفاوتی داد داره برمیگرده...........

پ.ن. 1 حالا دیگه میدونم این همه شعر و ادب انگلیسی رو کجای دلم بگذارم.........

پ. ن. 2 دلم ابر غم و یاد تو باران......

پ.ن. 3 . ای کاش....