X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: جمعه 4 دی 1394 ساعت: 01:26 ب.ظ

طبیعیه که رشته تحصیلی هر کس تاثیر بسیار مستقیم در شخصیت و افکار و حتی منش او داره. من هم از این قاعده مستثنی نیستم.منتها در مورد من مساله اینه که بخاطر  رشته ام  (زبان انگلیسی) و فرهنگ مردم ایران و برداشتها و قضاوتهاشون ، خیلی ها فکر میکنن این تغییرات یا خودباختگیه، یا خودنمایی . به اصطلاح کلاس گذاشتن.....

از طرفی من از بچگی کلاس زبان میرفتم و بخاطر علاقه ای که داشتم ، توی خونه هم بیشتر وقتم با تماشای فیلمها و سریالهای انگلیسی میگذشت و بعد هم که وارد دانشگاه شدم واین رشته شد مسیر همیشگی زندگیم. و کم کم در طول سالها، تاثیرات رشته ام و فرهنگ و هویت جدیدی که با زبان عجینه ، از  من فردی جدید ساخت با افکار، هویت و فرهنگ جدید....و اتفاقا همین مساله بارها و بارها باعث ایجاد سوتفاهم با اطرافیان شده و به تعبیر خودشون فکر کردن دارم خودنمایی میکنم ، یا خود باخته و جوگیر شدم ! یا در مواردی  که طرف خیلی محتاطانه خواسته نظر بده گفته اروپایی شدم!

القصه ، این حرفها به گوشم کاملا تکراری، پوچ و بی ارزشه چون یه مساله کاملا طبیعیه کسی که زبان جدیدی یاد میگیره ، بخواد یا نخواد، فرهنگ ؛ هویت و افکار جدید پیدا میکنه و این از نظر اصول و فرایندهای یادگیری زبان کاملا تایید شده و علمی و طبیعیه. و من به شخصه مشکلی با این قضیه ندارم ولی به نظر میاد اطرافیان حتی همسرم همچنان نتونستن بپذیرن این مساله رو!

امروز داشتم با دوستم صحبت میکردم گفتم دلم یه درخت کریسمس میخواد با یه دونه جوراب قرمز بزرگ بعد سنتا کلاز بیاد تمام آرزوهام رو بگذاره تو اون جوراب و بره.....   و الان که دارم این پست رو مینویسم ، دقیقا دو ساعت و ده دقیقه است که داره اندر معایب تحصیل در رشته روم به دیوار زبان های بیگانه حرف میزنه و همچنان غر پشت غر که ای وای من با تو چیکار کنم تو حتی آرزوهات هم خارجی و انگلیسی شده.......اون از راه به راه قهوه خوردنت.....اونم از حرف زدنت یه کلمه فارسی میگی دو تا انگلیسی....یه هو نصف جمله ات رو میزنی کانال بیگانه.........اونم از تاریخ گفتنت که می پرسی 25 دسامبر چندم دی ماه میشه.....الانم که دلت بابانوئل میخواد.........

خب چیکار کنم من...... کودک درونم دلش درخت کریسمس و هدیه از سانتا میخواد خب.........  کودکه دیگه  من چیکار کنم   دلش میخواد یه شب برفی زیبا، سنتا کلاز مهربان و خوش اخلاق بیاد تمام آرزوهاش رو برآورده کنه و بگذاره توی اون جوراب قرمز و بره..........