X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 10:31 ب.ظ

دانشگاهی که تدریس میکنم یکی از معتبرترین و برترین دانشگاههای شهر تهران هست و تمام دانشجوها از خانواده های تحصیل کرده و سطح بالان. به همین خاطر همه از نظر اخلاقی نمونه هستن ، و از اونجایی که همیشه  رابطه دوستانه ای در عین جدیت و دیسیپلینم باهاشون دارم ، باعث میشه هر ترم یک عالمه دانشجوی نازنین داشته باشم که هم باهاشون رابطه صمیمی دارم و هم بخاطر اون دیسیپلین حریمشون رو حفط میکنن وهمین باعث احترام متقابل خاصی میشه. معمولا پیش میاد هرترم یکی دوتا دانشجو بین بقیه خاص تر میشن اونم بخاطر شخصیت و ادب و اصالت خودشونه. این ترم هم یکی از این دانشجوهای خاص داشتم. یه دانشجوی شیطون ترم اول کارشناسی ، که تمام خوبیها رو در حد متعادل داره و از خانواده بسیار سطح بالا و تحصیلکرده ای هست. همه چیزش به جاست هم شیطونه و همیشه جو کلااس رو با شیطنتهاش عوض میکنه و در عین حال مودبه و هیچ وقت بااین کارهاش باعث نشده لطمه ای به دیسیپلین و نظم کلاس وارد شه. هم خیلی با شخصیته و حساب همه چیز رو در رفتار اجتماعیش داره. هم خیلی باهوش و درس خونه و هم خیلی شوخ طبعه. خیلی وقتها با شیطنتها و شوخیهاش باعث می شد اونقدر بخندم تا از چشمهام اشک بیاد.... کلاسشون چهارشنبه ساعت 8 تا 10 بود، هرهفته بعد از کلاس دوم ، قبل از تایم نهاربا دوستهاش میومد دفتر اساتید می گفت استاد من از نیم ساعت پیش منتظرم بیاید تا بهتون بگم خسته نباشید  بهش میگفتم یعنی تو نیم ساعته فقط بخاطر یه کلمه که به من بگی خسته نباشید اینجا منتظری؟ میگفت بله استاد آخه شما یه دونه این و اون ارزش رو دارین که بخاطرتون ساعتها منتظر باشم که ببینمتون نیم ساعت که چیزی نیست استاد ، تازه دوستهامم با خودم آوردم شما رو ببینن  میگفت استاد من بخاطر هیچ کلااسی ساعت کوک نمیکنم فقط بخاطر اینکه کلاس شما رو از دست ندم چهارشنبه ساعت کوک میکنم به داداشم هم میگم تو هم کوک کن من خواب نمونم کلاس استاد جونم رو از دست ندم.... انقدر این بچه شیطنت میکرد که بخوام همه رو اینجا بنویسم اندازه یک ترم رو باید بنویسم. روز آخر وارد کلاس شدم با یه صحنه خیلی جالب مواجه شدم سر میزم دو فلاسک چایی و یه جعبه شیرینی ، و چند شاخه رز قرمز تزیین شده بود  همین که وارد کلاس شدم شیطون گفت تکبیر تکبیر تکبیر...... و بعد پشت دوستش قایم شده بود که دعواش نکنم  bye smileybye smiley تا چند ثانیه از شدت خنده بچه ها و دیدن اون صحنه تریبونم توی شوک بودم.... میدونستم کار خود شیطونشه بهش گفتم فرزین شیطون باز چه کردی صبح اول صبحی کلاس رو شوروندی ؟ گفت استاد ....استاد جشن گودبای پارتی کلاسه و بعد با صدای بلند ادای گریه دراورد با همون حالت گریه اومده میگه استاد اجازه میدین پذیرایی کنم تا دوستهام بدونن دیگه وقتش رسیده و باید برام استین بالا بزنن؟؟؟؟؟  کلاس که از خنده رو هوا بود از حال و روز خودمم نمیگم که دیگه از شدت خنده اشکهام روان شده بود..... بعد پذیرایی کلاس اومده میگه استاد اجازه میدین برای دکتر -ص- (مدیرگروه) هم شیرینی و چایی ببرم تا در شادیمون شریک باشن و بدونن ما چقدر استادمون رو دوست داریم و استادمون فقط و فقط یه دونه است تو دنیا؟ نگو طفلک اصرار داشته اون موقع بره گروه که مطمان باشه دکتر هست تا با  دکتر صحبت کنه ترم بعد هم کلاسشون با من باشه وقتی برگشت از گروه گفت استاد به جون خودم اگه ترم بعد شما استادمون بودین نهار میارم ولی استاد توروخدا باهامون بیاین پارک دانشگاه واسه نهار   از تصور اینکه برم پارک دانشگاه کنار بچه ها پیکنیکی بشینم سر سفره نهار مرده بودم از خنده..... ازدست این بچه با این شیطنتهاش . این ترم سراسر خاطره های شاد داشت مخصوصا کلاس چهارشنبه  صبح ساعت 8 همشم بخاطر این بچه شیطون بود. دیگه حتی خانم -الف- کارشناس گروه هم فرزین و شیطنتهاش رو می شناخت. یه روز با چایی داشته میومده کلاس خانم -الف- بهش گفته بود بیا اینجا پودر دارچین بریزم تو چایی استاد ، اینم گفته بود  پس بیشتر بریزین استادمون خوشحال شه بیشتر بخنده...... بعد دوباره گفته بود نه زیاد نریزین یه وقت استادمون خوشش نیاد وقتی خیلی شیطنت می کرد بهش میگفتم خودت بگو چه تنبیهی حقته ؟ میگفت با اون چوب جارو که گوشه سالنه منو محکم بزنین  

واقعا ترم به یاد موندنی بود ، مخصوصا کلاس چهارشنبه ساعت 8 از همه کلاسهام بهتر بود و همه دانشجوهام نمونه بودن، زینب، شقایق، ناهید، زهرا، لیلا، امیر ، فرزین، امیر حسین ، مهرداد،زهره، سارا که اونم دست کمی از فرزین نداشت تو شیطنت ولی بخاطر مونث بودنش یکم طبعش از فرزین آروم تر بود، و بقیه بچه های کلاسشون . واقعا همشون عالی بودن ودرس خون. جز کلاسهاییه که خودمم از صمیم قلب دوست دارم دوباره ترم بعد باهاشون باشم. 

و پ.ن. این پست هم تقدیم میکنم به دانشجوهای عزیز کلاس چهارشنبه 8-10: عزیزان دلم ، شماها  گذارتون اینجا نمیفته تا این پست رو بخونین اما برای سالهای دور خودم مینویسم، هرکدوم از شماها یه گنج باارزش تو زندگی منه،  از هرکدومتون به نوعی انرژی مثبت و آرامش گرفتم، هر کدومتون برای من عزیز ، دوست داشتنی و قابل احترامین. من با وجود شما عزیزان هویت میگیرم و رسالتم  رو به انجام میرسونم. مطمئنا کلاس شما جز اون کلاسهاییست که تا آخرین لحظه تدریسم به یاد خواهد موند و برام عزیز و دوست داشتنی میمونه. برای تک تک تون آرزوی خوشبختی دارم و انشاله روزی برسه که به عنوان استاد و همکار کنارم باشین. اون یادداشتها و کامنتهای سرشار از محبت جلسه آخرتون رو هرگز فراموش نمیکنم و مثل گنج باارزشی از دست نوشته هاتون مواظبت میکنم . مرسی ازتون که انقدر کامنتهای مثبت برام نوشتین عزیزانم. من هم متقابلا شماها رو دوست دارم و براتون احترام زیادی قائلم.  

پ.ن. خاص......: دانشجوی نازنین دوست داشتنی من.... مگه میشه از دانشگاه و دانشجوهای عزیزم بنویسم از "تو" ننویسم؟ تویی که با بقیه برای من فرق داری و شخصیت و ادب و وقارت باعث شده جایگاه خاصی داشته باشی.....تویی که هرگز نه به چشم یه دانشجو ، که به چشم یه موجود عزیز دوست داشتنی  بهت نگاه کردم ، به چشم نازنین دوست داشتنی که خدا سر راهم قرارش داد تا از مهربانی ها و خوبیهاش سرشار از انرژی و شادی بشم. خیلی حرفها باهات داشتم که دوست  داشتم بدونی اما نشد بهت بگم  اما چون تو هم مثل عزیزای 309 گذارت اینجا نخواهد افتاد برای دل خودم مینویسم ، حرفهایی که هرگز نشد بدونی. نگاههای معصومانه و مهربونت از پشت مشکی قشنگ چشمهات همیشه به یادم خواهد موند.... آرامشی که پس هرنگاهت تو رگهام میریخت و اطمینان از بودنت و اعتمادی که بهت داشتم تا همیشه تو خاطرم خواهد موند... اون همه دانشجو تا الان اومدن و رفتن ، خیلی هاشون واقعا عالی بودن اما تو چیز دیگه ای بودی و من هرگز فراموش نخواهم کرد خوبیهای بی پایان و بی نظیرت رو . یه روزی برات نوشته بودم : اتفاق ناخوانده زندگی ام....بی دعوت آمدی.... بی خبر نرو..... و امشب با تمام قلبم ازت ممنونم که بی خبر نرفتی..... اما بدون رفتن تو، نبودن تو ، اصلا نمیتونه مانع قلب من و دوست داشتن من و علاقه بی قید و شرط من بشه.... هرکاری کردم برات این ترم، گوارای وجودت هیچ منتی بر سرت نیست و من هرکاری برات کردم با تمام قلبم کردم..... امیدوارم همیشه سربلند و شاد باشی و خنده های قشنگ و معصومت همیشه بر لبانت جاری باشه. بابت تمام خوبیهات ازت ممنونم. رد پای تو  و یاد تو ، هر لحظه اش ، بر قلب و جان من خواهد بود و من هرگز نمیتونم  حال دلم و  بغضی  که بعد از رفتنت در قلب و روحم موند ، رو وصف کنم..... برات بهترین های هر آرزویی رو آرزو میکنم و کاش یادت باشه همیشه روی برگردوندن و رها کردن از سردی و بی مهری نیست، گاه رها کردن، گاه روی برگردوندن ، دقیقا عین دوست داشتنه.... عین دوست داشتن...... ( دست خطت رو و اون جمله ای که سر کلاس چهارشنبه 4-6 نوشته بودی نگه میدارم یادگار سالهای دور.......)

نمیدونم این روزها چه حسی به نوشتن وادارم میکنه.......که میون این همه درس و پروژه وامتحان و مقاله های نانوشته ، ساعتها وقت صرف نوشتن میکنم......