X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

نیلگون در آستانه امتحان.....

سلام بر عزیزان دل

ساعت 11 روز یکشنبه....صدای نیلگون را میشنوید در جوار مقاله ها ، کتابها و تئوریستهای نازنین boring crazy rabbit

16 تاپیک نخونده دارم هنوز..... که باید هر طور شده تا آخر امشب کاور بشن که فردا بتونم مرور کنم .... آخه اصلا نمیشه بدون مرور مطالب رفت سر جلسه امتحان.... حجم مطالب زیاد و فرار.....

پ.ن.1. از دوستان عزیز التماس دعای فراوان دارم....

پ.ن.2. یا دستگیر بی دست......

پ.ن.3. الان زنگ زدم کتابفروشی یه کتاب سفارش دادم که با پیک بفرستن دم در خونه..... تازه باید شروع کنم اونم بخونم....700 صفحه است....boohoo crazy rabbit

پ.ن.4. صبح در آخرین لحظات در دقیقه 90 باقی مونده شهریه این ترمم رو ریختم به حساب دانشگاه.....big smile2 smileybig smile2 smiley نمیدونم چرا زورم میومد زودتر بریزم!!!! یکی نبود بگه بلاخره که چی ....بلاخره که باید میریختی به حساب big smile2 smiley 

من برم که حسابی وقتم تنگه..... ولی چون تحمل دوری شما عزیزان رو نداشتم اومدم چند خطی بنویسم و برم.

پ.ن. آخر..... خدایا تو همیشه به من قدرت و توان ایستادگی و پشتکار دادی.....این بار هم مثل دفعه های پیش.....چشم امیدم فقط و فقط به توئه.....ای قادر مطلق

دو دقیقه بعد نوشت: دوستان من اینجا چون از روزمرگیهای خودم مینویسم کم پیش میاد از همسرم بنویسم و برای آشنایی بیشتر عزیزان تازه وارد به این خونه مجازی اعلام میدارم که من 8 ساله مزدوجم و فرزندی هم ندارم اصلا هم به فکر نینی نیستم و نخواهم بود و به روی مبارک نمیارم این قضیه رو چون از نظر من اصلا یک "باید" نیست .....روم زیاده دیگه چه کنم big smile2 smiley

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: هم راز از [ ایران ]
اومممم....فک کنم یجورایی درست میگی! از این به بعد یکی یکی بهم قوانین رو هر سری بگو
خب خداروشکر ....
قربونت بآنوی کوشا
یکشنبه 20 دی 1394 ساعت 02:55 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم عزیزم، البته قوانین من یه خورده فمنیستیه..... یه خورده فقط
عزیزدل....
نوشته: هم راز از [ ایران ]
آآآررره چرا پیدا نشه...بجان خودم هنوزم هست از این خونه ها!
اتفاقا بسیار هم سن مناسبی بوده....
راست میگن خو...دلم بحال جناب همسر محترمتان سوخت...
عههههه جدا؟!!! ایششش ! همون بهتره تایید نکردی...ایش!
مرررررررسی
یکشنبه 20 دی 1394 ساعت 02:35 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همراز جان هرکز در زندگی دلت به حال یه مرد نسوزه این یه قانونه مادر
میبینی؟؟؟؟ خیلی بعضی افراد بی جنبه ان دو سه دفعه تایید نکردم ، رفت دیگه پیداش نشد
عزیزمی همراز جان
نوشته: هم راز از [ ایران ]
سلام.
نیلی جون خوب شد گفتی من فکر میکردم مجردی و تنهایی توی یه خونه وحشتنااااااک بسر میبری که صدای هوهوی باد صدای رعد و برق؛ صدای ارواح در نیمه شب و و و....باز هم تو را از پا در نمیاورد و.تو همچنان مشغول خواندن تاپیک ها و.مقاله هاتی ! (خخخخخ)
نیل اختلاف سنیت با نی نی خیلی زیاد میشه ها بعد نمیتونی خوب درکش کنی و....
درضمن خانوم دکتر توصیه میشه اولین فرزند قبل از سی سالگی باشه...که بیشترشم بخاطر سلامت خود مادره. با منم بحث نکن اصلا کوتاه نمیام تا عید امسال باید یه نی نی بیاری فک کن توی زود پز هم بزاریش تا عید آماده نمیشه
اگر منظورت منم که اشاره کردی که اون فرد خانومه....خودم.متوجه شدم و اصلنم فکر نکردم پسره منحرف
راستی ببخشید من اگر باهات صمیمی حرف میزنما.چون دلم میخواد راحت باشم باهات اینجورم و دیگه اینکه یه دختر خاله مشابه شرایط شما داریم در تهران و البته مجرد که فک کنم وقت نمیکنه حموم هم بره از بس سرش شلوغه ! چ برسه ازدباج کنه...خوبه باز شما ازدباجیدی! و از اونجایی که با اون خیلی صمیمی ام و.مثل دوستیم ؛ حسم.نسبت به شما هم اینحور اومده.
خلاصه اینکه من همینی هم که هستم
نمیتونمم جور دیگه باشم ؛ ینی دوست ندارم جور دیگه باشم بخاطر شرایط دیگران...دوست ندارم فیلم بازی کنم و یا ادا بیام....من همینم! راحت و صمیمی.
اگر از برخوردم خوشتون نمیاد(چون واقعا همینطوره که کسایی که تحصیلاتشون بالا میره رفتاری متفاوت از بقیه انتظار دارن نسبت به بقیه)
بهم بدون رودربایستی بگید ....بگید خوشم.نمیاد خیلی پسر خاله ای مثلا ! البته من دخترخاله ام :دییییییی
یکشنبه 20 دی 1394 ساعت 02:02 ب.ظ
امتیاز: 1 0
پاسخ:
به به سلام به روی ماهت همراز عزیزم، باور کن امروز نبودی انگار چیزی کم داشتم.
وای همراز مردم از خنده.... نمیدونم چرا یاد خانم هاویشام افتادم.... خونه وحشتناک اخه دیگه تو این دور و زمونه پیدا میشه دختر
من خیلی زود ازدباج کردم....وقتی که اصلا تصمیمش رو نداشتم ولی انقدر اقای همسر رفت و اومد و در خونه رو از جا کند که دیگه ما هم راضی شدیم به نظر خودم واقعا 23 که عقد و 24 که ازدباج کردم خیلی زود بود...ولی خب پیش اومد دیگه چیکار کنیم درعوض الان همسری داریم که در مواقع لزوم دق دلی هایمان را برسرش خالی کرده و جیغ حیغ بنماییم که من اصن قصد ازدواج داشتم؟؟؟؟ تو انقدر لوس شدی رفتی اومدی تا منو راضی کردی الانم منو از مامانم دور کردی اوردی غربت نشین کردی و همسر هم جیغ جیغ مینماید که عه تند نرو خوووووو، من اونوقت که باهات ازدواج کردم تو چهارسال بود از خانواده دور بودی ..... واین مکالمه سالهاست ادامه دارد
نه همراز باور کن اصلا منظورم تو نبودی، تو پستهای قبل یکی دو تا کامنت بی معنی داشتم از یه ناشناس درباره نازنین، که البته اصلا تاییدشون نکردم، ولی گفتم بهترین راه اینه اینجا اعلام کنم
ای جونم شما همینطور هستی عالیه و من همینجوری دوستت دارم
همراز جان اصلا نیازی نیست اونطوری که نیستی برخورد کنی، هرگز، نه فقط با من، نه فقط اینجا، اتفاقا برعکس همیشه همینطور گرم و صمیمی و راحت، خودت باش، هرکی هم خوشش نمیاد مشکل خودشه