X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت: 07:27 ق.ظ

سلام بر عزیزان دلballoons smiley

قرار بود دیروز با یه پست بلند بالا برسم خدمتتون که از شدت خستگی نتونستم.... امتحان که تموم شد رسیدم خونه تازه دونستم که چقدر خسته ام. امتحان خیلی خیلی سنگینی بود و انرژی زیادی گرفت. کلا درس نقد و بررسی روشهای اموزش زبان ماهیتا درس سنگینیه، خیلی هم بی حد و مرزه، هیچ انتهایی نداره، استادی هم که باهاشون این درس رو داشتیم ماهیتا سخت گیرن و خیلی خیلی جدی، یعنی هر کی اسمشون رو میشنوه از ترس میره رو ویبره....البته بسیار بسیار محترم و با شخصیتن، هرگز تا الان نشده به کسی کوچکترین بی احترامی کنن، ولی بسیار جدی و با دیسیپلین هستن، و البته پشت این ظاهر جدیشون، قلبی بی نهایت مهربان نهفته دارن و خیلی با دانشجوها مهربونن consoling smiley ولی تو زمینه درس با کسی شوخی ندارن اصلا. من به شخصه خیلی دوسشون دارم و براشون احترام بی نهایتی قائلم، البته این حس رو به همه اساتیدم دارم، اما ایشون ، و پروفسور *ب* استاد راهنمای تز فوق لیسانسم یه جیز دیگه ان و یه علاقه و احترام بی انتها و تمام نشدنی بهشون دارم. با همین استاد امتحان دیروزی، پروفسور *پ.م* ، دوره فوق لیسانس درس سمینار رو گذروندیم و چقدر کلاس پرباری بود، تازه بعد از دو ترم، وقتی ترم سوم با پروفسور رسیدیم به سمینار ، فهمیدیم رشته اموزش زبان چی هست... انقدر خوب باما کار کردن و خیلی اساسی و محکم دانشمون رو در رشته اموزش زبان پایه گذاری کردند. از همون ترم، ارزوی اینکه دوباره افتخار شاگردی ایشون رو داشته باشم، گوشه دلم موند... کلا از بچگی ارزوی این رو داشتم که استاد دانشگاه بشم و دکترای زبان انگلیسی بگیرم (تو پست اکسفورد،رویایی نزدیک یا دور از دسترس در مورد این ارزو نوشتم) ، و وقتی رسیدم به فوق لیسانس ، چون احساس نزدیک شدن به ارزوی دیرینه ام رو داشتم، خیلی هیجان داشتم و همش می گفتم اینجا دیگه نباید وقفه داشته باشم و باید نان استاپ دکتری بخونم و واقعا فوق لیسانس رو بخاطر دکتری دوست داشتم، فوق لیسانس برام هدف نبود، بلکه پله ای بود برای رسیدن به هدف بزرگ و دیرینه ام و تنها ایده الم هم برای دکتری خوندن همون دانشکده خودمون و اساتید خودمون بود که خدا رو شکر همون سالی که دفاع کردم دکتری هم قبول شدم و به ارزوی نازنین دیرینه ام رسیدم و مسرور گشتمclap smileycheerleader 2 smiley....یادش بخیر .... دو مرتبه از خوشحالی دکترا شدید گریه کردم!!!! یک مرتبه روزی که نتایج کارنامه اولیه، رتبه و درصدها اعلام شد، که از شدت اشک شوق نمیتونستم با مامانم حرف بزنم وقتی که زنگ زدم بهشون بگم که نتایج اعلام شده و رتبه ام چقدر خوبه، مادر خانمی هم میدونستن اون روز نتایج اعلام میشه، کلی از گریه من استرس گرفته بودن فکر کرده بودن قبول نشدم.... یک مرتبه هم وقتی نتایج نهایی اعلام شد و نوشته بود نتیجه نهایی ازمون: قبول در انتخاب اول ، واحد.... چه رویای بی نظیری بود، چه لحظه وصف ناشدنی....اتفاقا سر کار بودم که نتایج اعلام شد موعد ثبت نام دانشجوها بود، من و یکی از اساتید میرفتیم به مدیر گروه نازنینمون کمک می کردیم، اون روزی که نتایج اعلام شد پنج شنبه بود و مدیرگروهمون نیومده بودن، من و استاد س بودیم فقط و پنج شنبه ها پارت تایم تا 12/30 می موندیم. داشتم برای یکی از دانشجوهای ورودی جدید انتخاب واحد میکردم که دوستم خانم میم اس ام اس داد که نتایج اعلام شده و من واحد.....قبول شدم.... وای یه هو تمام وجودم از هیجان و استرس سرشار شد....بااینکه رتبه ام عالی شده بود ولی چون تنها ایده الم دانشگاه خودمون بود خیلی استرس داشتم....با چه حال پر استرس و دست پاچه ای رفتم طبقه پنجم سایت ثبت نام از یکی از دست اندر درکاران ثبت نام که به اینترنت کانکت بود خواهش کردم اجازه بده که نتیجه ام رو ببینم و بنده خدا رو وسط کارش از پای سیستم بلند کردم computer fight smiley و مجبور شد کارش رو نیمه رها کنه که من بتونم نتیجه ام رو ببینمcomputer man smiley.....وای که چه حس غیر قابل وصفی بود وقتی کارنامه نهاییم رو دیدم congratulations smiley.... تا سه روز وقتی کسی بهم زنگ میزد تبریک می گفت از خوشحالی اشک میومد تو چشمام....مدیونین فکر کنین بی جنبه بودم.... فقط بی نهایت علاقه و انگیزه و اشتیاق داشتم، یه علاقه قلبی غیر قابل توصیف.....taichi crazy rabbitsmooth crazy rabbit

 برگردیم به بحث شیرین امتحان دیروز....داشتم میگفتم که درس دیروزمون بس سنگین و امتحانش بس طولانی بود، منم که حسابی خونده بودم و استادم منو به عنوان یه دانشجوی خیلی درس خون میشناسه میخواستم ابرو داری کنم، هی نوشتم و نوشتم ....8 صفحه نوشتم کیپ تا کیپ....یه خط هم جا نذاشتم ، هی نوشتم هی برگه کم اوردم هی مراقب دوباره برگه اورد...اخرش دیگه اعصابش خورد شدangry smiley گفت خانم پاشو برو دیگه چه خبره انقدر مینویسی منم بهم برخورد گفتم ببخشیدا مثل اینکه دانشجوی دکتری ام نه لیسانس، شماهم میدونی مراقب کدوم کلاسی پس لطفا مواظب برخورد و صحبت کردنت باش....brod kavelarg smileybrod kavelarg smiley

القصه، عین 90 دقیقه رو نشستم سر جلسه و تا جایی که راه داشت نوشتم ، اما وقتی از سر جلسه اومدم تازه فهمیدم وااایییی چقدر دستم درد میکنه....اصلا نمیتونستم مچ و انگشتهام رو تکون بدم، دیشب هم از درد نمیتونستم بخوابم.... اینه که در راه نقد و بررسی روشهای اموزش زبان داریم خودمون رو به کشتن میدیم و به این فکر نمیکنیم که هنوز دو امتحان نازنین دیگه هم داریم.....

پ.ن.1- دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی دستم واقعا درد می کنه. و دکتر هیوا هم سفارش کردن مراقب باشم و تا اونجا که امکان داره ننویسم و تایپ نکنم. چشم دکتر جان، به دیده منت.

پ.ن.2- امتحان بعدی، شنبه، درس تئوریهای یادگیری زبان اول هست و استاد عزیزمون پروفسور *ب* استاد راهنمای تز فوق لیسانسم هستن. باشد که نمره هام خوب شده و در مقابل اساتید عزیزم که از دوره فوق افتخار شاگردیشون رو دارم، رستگار شوم......