X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: سه‌شنبه 29 دی 1394 ساعت: 02:30 ق.ظ

ساعت 2:8 نیمه شب....اینجا عصر پاییزی، صدای نیلگون 32 ساله در استانه اخرین امتحان....

عرضم به خدمت عزیزان که ما ، یعنی من و *میم، گل زندگیم* ، همچنان ، همانند دو شیرزن در سنگر ادبیات انگلستان و جان دان و شکسپیر و.... در حال تلاش و کوششیم.... بعضی جاها هم بر سر تفسیر شعرها یا روش های تدریس شعر بین علما اختلاف میفته و نزاع کوچکی از خودمان در وکنیم.... و بعد از اونجا که تحمل اخم و ناراحتی هم رو نداریم، دو دقیقه بعد به این حالت و سپس به این حالت از خودمان عشق ساطع می نماییممم.... تا سر شب هر وقت به نزاع برمیخوردیم به دکتر *ع* پناه می اوردیم و ایشون با راهنماییشون بین مون صلح برقرار می کردن  ولی رفته رفته از ساعت 10:30 به بعد دیگه خجالت کشیدیم به دکتر زنگ بزنیم و مجبور شدیم هرطور شده خودمون اختلاف نظرهای علمی مون رو با نثار صلواتی بر روح شکسپیر و جمیع رفتگان ادب انگلیس، برطرف کنیم ، باشد که رستگار شویم.... امشب روح رفتگان و ادبای انگلستان نیان سراغمون صلوات... 

بله دوستان فعلا که اوضاع ما در استانه اخرین امتحان اینگونه است.... البته ماگهای نازنین قهوه هم از حمایت همیشگیشون برخوردارمون می کنن....coffee bath smileycoffee 3 smiley 

پ.ن.1 خداییش شب بیداری برای کسب علم، عالم زیبایی دارد.....

پ،ن. 2 خدایا.....میشه لطفا این اخریشم یه نگاه خیر بندازی،.....؟

پ،ن،3 امشب تلاشم این بود به عزیزی که برای انجام کاری بگفته خودش رو من حساب باز کرده، ثابت کنم که کنارش هستم و پشتش رو خالی نکردم. امیدوارم موفق شده باشم... طفلک من انقدر خوشحال شده بود همش مسیج میفرستاد: اخ جووووووون بایه استیکره خنده عمیق....

جالب بود برام که این شخص چرا حتی یک درصد هم شک کرده بود به اینکه ممکنه به حرفم عمل نکنم. البته خب  background knowledge تاثیر به سزایی در احساساتمون داره، شاید بخاطر اون بک گراندی که از حرفهای چند وقت پیشمون رد و بدل شده این شک به دلش افتاده ولی خب همون لحظه هم بهش گفته بودم من نه ادم لج هستم نه کینه، که البته امشب بهش ثابت کردم و سعی کردم بهش اطمینان بدم. دوستش دارم خب.....

پ.ن. 4 یا قمر بنی هاشم....یا دستگیر بی دست....همون حرف همیشگی.....

پ،ن.5 *عباس* اقامه......

پ.ن.6 باشه عزیزم، باشه....هر طور تو بخوای، هر طور که ایده ال تو باشه، شادی و رضایت تو، شادی و رضایت منه،...تو فقط بدون که چقدر دوستت دارم....همین.... و دیگر هیچ....!