X
تبلیغات
رایتل

عصر پاییزی....

تدریس میکنم....زبان انگلیسی....در یکی از دانشگاههای شهر تهران....دانشجوى دکترى هستم ...

درباره من
استاد دانشگاه و دانشجوی مقطع PhD هستم. زبان انگلیسی تدریس میکنم در یکی از دانشگاههای شهر تهران. دور از خانواده ام زندگی می کنم..... خانواده ای بی نهایت حامی و مهربان دارم ، مادری فداکار که لحظه ای از حمایتم فروگذار نکرده و نمی کند و تمام تلاشش حمایت من در رسیدن به هدف بزرگم است.... و دوستانی بهتر از آب روان.... اینجا از خاطرات، خوشی ها، سختی ها و تجربیات راه رسیدن به هدفم مینویسم و از دوست عزیز و فهیمی که او هم دانشجوی مقطع دکتراست. از او به نام "آبجی جون" یاد میکنم. آبجی جون همیشه در کنار من است و هر لحظه ی شاد، سخت، نگران و منتظر حضور گرمش را در کنار خودم دارم و عمیقا به داشتنش افتخار میکنم. به شدت معتقدم خواستن توانستن است و معجزه ها همیشه رخ میدهند....برای آنان که با جرات و اعتماد به نفس در جستجوی حق خویشند.....
آرشیو

نویسنده: نیلگون
تاریخ: سه‌شنبه 10 فروردین 1395 ساعت: 08:34 ب.ظ

امسال، وارد پانزدهمین سالی شدم که دارم در شهری دور از خانواده و شهر و دیار خودم زندگی میکنم، امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر تو این 15 سالی که از شهر و دیار دور بودم، با همه چیز غریبه شدم، ازهیچ کدوم دوستانم خبر ندارم و دیگه باهاشون ارتباطی ندارم و دوستان تازه ای در شهر جدید پیدا کردم، از فامیل فاصله گرفتم و دور شدم  و حتی بعضی فامیلها رو سالی یکبار هم نمیبینم، با گوشه گوشه ی شهری  که شهر و دیارم هست غریبه شدم، و حتی بخاطر تغییراتی که تو این سالها بوده دیگه کم کم مسیرهای شهر رو از یاد بردم و مناطق جدید شهر رو اصلا نمیشناسم انگار که وارد شهر کاملا جدیدی شدم..... درسته که این رفتن و ساکن شهر دیگری شدن، بسیار به نفعم بوده و باعث هموار کردن راه رسیدن به اهداف بزرگم شده و اون چیزهایی که بدست اوردم خیلی خیلی باارزش تره، اما .... از طرفی با شهرم، شهری که هویت من رو میسازه، و خودم رو با نسبت دادن به این شهر معرفی می کنم ،  شهری که خانواده ام اینجا هستند، اینجا به دنیا اومدم، بزرگ شدم، هدفگذاری کردم برای زندگی و اینده ام،، و مهمتر از همه شهری که ریشه های من رو در خودش داره ، چقدر غریبه شدم، چقدر احساس غربت میکنم .... مثل درختی شدم که ریشه هام در یک خاک، و شاخ و برگهام و ثمره ام در خاک دیگریست..... انگار که هم در شهر خودم غریبم و هم در شهر محل سکونتم...

پ.ن. دوست عزیزی میگفت وقتی به شهر یا کشور دیگری مهاجرت میکنی، همیشه نصف کم داری.... وقتی تو شهر محل سکونتت هستی ، دلتنگ خانواده و دیارت هستی، وقتی به شهر و دیارت میری دلتنگ خانه و کاشانه و شهر محل سکونتت هستی.....