عصر پاییزی....

آینه داران آفتاب ....

سلام به عزیزان این خونه کوچیک مجازی. بی هیچ حرفی دعوتید به گزیده ای از صفحات  فصل 7 کتاب آینه داران آفتاب به قلم آقای دکتر محمدرضا سنگری عزیز محقق عاشورایی : 

.........

دهانه مشک ها را بست. مشک ها را به آغوش فشرد . بر اسب نشست. مشک ها آبروی عباس بود و تمنای حسین از  او. شیرین تر از جان در آغوششان فشرد. از علقمه بیرون آمد...شمر و عمر سعد فریاد می زدند و کمانداران را به محاصره عباس میخواندند. باران تیر بود که از چهارسو می بارید. همه آرزوی ساقی ، رساندن آب تا خیمه ها بود....

مشک ها امکان جنگیدن را از ساقی میگرفتند. عباس عزیز اما صفوف و سایه های پنهان را می شکست و می شکافت و پیش میرفت....

ناگهان یزید بن الرقاد که پشت نخلی کمین کرده بود از کمینگاه بیرون جست و شمشیر بر بازوی ساقی نشاند....آه....دست عباس رشید  جدا شد...

دست راست جدا شد. ساقی هنوز مست جامی بودکه در کف داشت.   پروای دستش نبود....


حکیم طفیل سنبلی ، خفاش شب پرست سپاه عمر سعد از پشت نخل ها فرصتی یافت تا به عباس نزدیک شود. ساقی تشنه کامان در آستانه عبور از نخلستان بود. به علم می اندیشید که شناسنامه کربلا بود. و به مشک....به سند ارادتش به حسین...

ابن طفیل دوشادوش یزید بن الرقاد نزدیکتر شدند...ناگهان شمشیر دوم فرود امد...و دست چپ عباس جدا شد....سردار چالاک و سریع مشک را به دندان گرفت. مشک همسایه سینه بود. گویی قلب عباس در مشک میتپید. اسب را هی زد. اسب اشک ریز و شهاب وار خیز برداشت....

فاصله اسب با دشمن بیشتر شده بود. دستور تیر باران رسید. و عباس در بی دستی اندیشناک مشک و حرم بود. چه غم که دست نباشد و محبوب باشد....چه غم که ساقی بی دست جام به کام ها ببخشد....ساقی سر میدهد و از پیمانه و پیمان نمیگذرد.

اما آه و دریغ...تیر بر مشک نشست. آب  و خون در هم آمیخت...عباس چشم بر مشک گریان دوخت و هنوز اولین قطره اشکش در نا امیدی از آب چکه نکرده بود که تیر برچشمش نشست. خون جوشید.  دنیا تیره و تار شد و دو چشمه ، چشم و مشک، بر مظلومیت سردار گریستند. رمق اندک اندک فرو میچکید که تیر دیگر بر سینه ساقی نشست. مهتاب کربلا در آستانه افول بود . آفتاب را صدا زد. صدای عباس در نخلستان پیچید : برادر برادرت را دریاب....صدایی غمگین وشکسته از کرانه دیگر نخلستان پر گشود : عزیزم، فرزندم عباس، فرزند مادر ، عباس !



صدای محزون زنی پهلو شکسته و قامت خمیده بود. هنوز صدا پژواک نیافته بود که صدای سوم پشت هفت آسمان را شکست. صدای عمودی که بر فرق ماه نشست....

اینک چهارمین صدا سوگوار و دردمند در نخلستان طنین انداز داشت. آفتاب ، دست بر کمر می امد و سوز میخواند : الان انکسر ظهری و قلت حیلتی.....

وای وای وای عباس افتاده بود. سواری که دست نداشته باشد چگونه از اسب می افتد ؟ 

عباس از اسب فرو افتاده بود. کوشیده بود بر زانوان بنشیند و تیر فرورفته درچشم را به مدد زانوان بیرون بکشد، عمود آسمان کوب همان لحظه بر فرقش نشسته بود. 

از دو سو دو قامت شکسته می امدند....فاطمه و حسین....عباس، فاطمه دیده بود که حسین را برادر میخواند. حسین کنارش نشست و دست های افتاده را بوسید به مادر اقتدا کرد. دست های عباس در دست های فاطمه بود میبوسید  و میگفت : السلام علی ولدی العباس. السلام علی ولدی العباس....

اندکی بعد سر عباس بر زانوی حسین بود. ....اشک آفتاب بر ماهتاب میچکید و او شادمان دست مهربانی بود که بر پیشانی اش کشیده میشد. 

حسین سر عباس را به سینه فشرد. آخرین زمزمه از حنجره خشک عباس تراوید : برادرم حسین خون از چشمانم برگیر تا آخرین بار
سیمای زیبایت را ببینم. مرا ببخش که دست ادب برای نهادن بر سینه نداشته باشم.
دستی کبود خون از چشمان عباس گرفت. دست صمیمی زهرا بود. عباس چشم گشود. مادر بود و برادر. تبسمی کرد و از کام عظش
زده اش تراوید : خوش آمدی مادر ، خوش آمدی برادر.
در بدرقه نگاه حسین و زهرا ، عباس با دو بال تا بهشت پرگشود....
حسین از ساحل علقمه می آمد. ما همه بیرون بودیم منتظر خبری از عباس. کودکان فریاد میزدند : عمو برگرد ما تشنه نیستیم ما
تشنه توایم....
و ناگهان جزر و مد قامتی شکسته ، دست بر کمر گرفته ، تفسیر فاجعه ای بود که عمود خیمه کربلا را فرو ریخته بود.
امام نزدیک شد...
- پدر جان ، جه خبر؟
-برادر چه خبر؟
و "چه خبر؟ " را چه پاسخی رسا تر از این بود که حسین عمود خیمه عباس را کشید.....خیمه فرو ریخت وفریادها برخواست. من
شهادت حسین را دیدم.... کربلا تمام بود.....آه و شیون و درد و داغ و سوگ و جان ها آتش گرفت.....، وقتی حسین گفت : خواهرم،
کهنه پیراهنم را بیاور.....




پ.ن. 1. دوستان عزیزم،  اگر باخوندن این صفحات دلتون لرزید، دعام کنید تا خدای قادر عشق عباس رو در قلبم نه روز افزون، که لحظه افزون کند..... 

پ.ن.2. از صفحات کتاب عکس گرفته بودم منتها نمیدونم چرا عکسها با مشکل اینجا سیو میشد مجبور شدم تایپ کنم .......

پ.ن. 3. از کتاب آینه داران آفتاب ، فصل هفتم "شهیدان بنی هاشم " صفحه 1359 تا 1362


نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: هیوا از [ ایران ]
بی نظیر بود نیلگون جان ممنونم زحمت کشیدی تایپ کردی تا ماهم بهره مند بشیم.
اولین بار بود با خوندن مطلبی از کتابی اشک ریختم....
عشق عباس در قلبت سرشار و لحظه افزون باد
کتاب رو تهیه میکنم حتما
مرسی بابت معرفی ش
پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 ساعت 08:33 ق.ظ
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خواهش میکنم دکتر هیوای عزیز
بله نثر کتاب بی نظیر و عمیق بر دل و احساس می نشیند
ممنونم دکتر جان ان شا الله
خواهش میکنم
عزیزممممم؛بر سر سجاده دعایتان می نماییمممم
گمونم عکس رو باید ویرایش کنید..یعنی وقتی توی گالری تصاویر هست سمت چپ!یا راست...قمست ویرایش نوشته. گمونم مشکل حل بشه
خداوند حافظ ونگه دار شما عزیز دل محبوب ومحجوب....و همشهری های ارجمندو محترم تان ببوده باشد.
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 02:32 ب.ظ
امتیاز: 1 0
پاسخ:
به قربان اشک هایتان جان دل ممنونم از دعایتان مادرباران عزیزم
بله از همون گزینه هم ویرایش کردم اتفاقا، یک سری تغییرات دادم، حجم را کم نمودم، روتیت کردم و ادیت هایی از این قبیل، اما تغییری حاصل نگشت و مشکل حل نشد و تایپ بنمودیم
ممنونم عزیزدلم ممنونم مادرباران عزیزمالهی آمین
عزیزم. دلم لرزید و اشکهام جاری شد.
چقدر زیبا با کلامی بی نظیر صحنه های شهادت رو به قلم کشیده بودند ، اولین بار بود تا این حد همه چیز برام ملموس بود.
ان شا الله عشق عباس در قلبت نه روز افزون، که لحظه افزون باد.....
حتما باید برم کتاب رو تهیه کنم.عاشقش شدم.
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 11:31 ق.ظ
امتیاز: 1 0
پاسخ:
قربون اشکهات برم من
دکتر سنگری بی نظیرن واقعا، همشهری ماست دیگه من که قلبا به وجودشون افتخار میکنم .... من هرررربار میخونم برام عادی نمیشه و با هر جمله اش اشک میریزم.....
اتفاقا این کتاب خیلی بیشتر از فیلم شهادت حضرت عباس برای من ملموس و تاثیر گذار بود
قربونت برم عزیزم الهی آمین
اره حتما کتاب رو داشته باشی دیگه زمین نمیگذاریش
نوشته: پژمان از [ ایران ]
سلام حاج خانم
صفحات درست آپ نشده. نمیشه خوندش
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 08:45 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما برادر ممنون که اطلاع دادید اصلاح میکنم مجددا